مادرم یک پشه.کُش شارژه.بل خریده. اسم اش را گذاشته ترقه. مثلاً نِشَسته جلوی تلویزیون، من میخواهم رد شوم بروم تو آشپزخونه، یکهو میگوید: "اون ترقه رو بده من... یه پشه اینجاست." درست شکل یک راکتِ تِنیس است و ته اش چراغ.قوه هم دارد. به پُرز و مو وَ هر جور رَسانا حساس است. چند باری هم برای امتحان، انگشتِ شَستِ علی، نان.سنگک و مورچه انداختیم روش. در تمام موارد جواب داد، یعنی جیز کرد. باید یک دُکمهی قرمز را روی دسته اش فشار بدهی و همینطور نگه داری و پشه که رؤیت شد، راکِت را به راست و چپ، در محدودهی پرواز پشه حرکت اش بدهی. اگر پشه ای، مگسی، چیزی بهش برخورد کند یک جرقهی سفید میزند و جیز صدا میدهد. طرف در کسری از ثانیه پودر میشود. کُلی از این پشه.کُشی که خریده حال کرده. بهش گفتم: "همین کم مانده پشه ها خِر ما را سَر پُل صَراط بگیرند. قرار است پشه بُکُشیم نه این که جنایت کنیم." یک بار هم خیلی وقت پیشا به مَرجی همچین حرفی زده بودم، وقتی یک مارمولک را در حدِّ فاصل در آشپزخانه و درگاهِ در، گیر انداخته بود و داشت با دمپایی میکشت. اینقدر مرثیه خواندم برای مارمولکه، که بازویَم را گرفت پرت ام کرد توی اتاق. دعوایم هم کرد، گفت: "تو خودِت گفتی مارمولک، جیغ زدی، پریدی بیرون، میخوای چیکارش کنم پس؟ "
تازه باقیمانده هایشان که لای توریی ترقه میمانند با هر فشار دُکمه جیز میکنند و میسوزند. بوی پشهی سوخته در میآید، و ترقه دو سه باری جرقه میزند و صدا میکُنَد تا دیگر هیچ ذره ای ازشان باقی نمانده باشد. کلاً یک جور ابزار شکنجه به نظر میرسد. مثلاً باهاش میشود کَلَکِ ریش های خامنه ای را طیی یک پُروسهی زجر.آور و پر سر و صدا کَند، یا مثلاً موهای زیر گردن احمدی نژاد را...
دیشب داداش ها و عروس ها و فینگیلی هایشان مهمانِ مان بودند. شب مانده اند و هنوز هم دارند در خانه میپلکند. ما جلوی تلویزیون نِشَسته بودیم، هندوانه میخوردیم و وو.آ تماشا میکردیم، فرکانس جدید اش را حمید آورده بود. آرش سیگارچی و حمیده آرمیده داشتند به نُطق یک نفر از زنجان گوش میدادند. وسط هایش هم تصاویری از تجمعات در تهران نشان میداد. مرجی گفت: "این چرا اینجوریه؟ " گفتم: "اتفاقاً با این خطِ عمودیی کنار لب اش خیلی جذاب شده. اینوَر خیلی اذیت اش کردند. سرطان هم داشت." گفت: "خوب نشده، نه؟ " گفتم: "حالا یه سِرچ میکنم ببینم چیه. ایشالله که شده." مادرم داشت با راکتِ تنیس اش توی هال راه میرفت و با گوش اش منتظر صدای جیز بود، چون سر اش طرف تلویزیون بود. بهش گفتم: "ببین جمعیتو. تهش معلوم نیست." بلند گفتم که بابام بشنوه.
"آقایی از زنجان" داشت راجع به اعترافاتی که برخی آشوبگران در تلویزیون کرده اند حرف میزد که آرمیده جواب اش را داد. کمی بعد بود فکر کنم که داشت با خبرنگاری از شیراز گفتگو میکرد. خبرنگار میگفت: "برایم ایمیل آمده که اگر رَگِ گردن ات را دوست داری فُلان خبر را بردار..."، تو این مایه ها خلاصه. بابام سر اش را بلند کرد که دوباره پا.برهنه بپرد وسط. گفت: "حالا خوب شد. واسه اینا تا یه سال و نیم دیگه سوژه جور شد برا حرف زدن..." فقط حمید نگاهش میکرد، آن هم محض این که دل اش نشکند حالا. همین کارها را میکنند که او هم ادامه میدهد دیگر. گفت: "اینا همهش تا یه هفته دیگه معلوم میشه که از پایه دروغه! یه هفته دیگه قراره اعلام کنن. (منظور اش لابد آدم های توی رادیوی فکسّنیی بغل گوش اش بود) فقط یه هفته... صداشم دو تا کم کُن میخوام بخوابم." حمید کم کرد، بعد به هم نگاه کردیم و سر تکان دادیم. همین بَس اش بود ولی نه کاملاً بَس. به حمید گفتم: "تازه اینا خوبَشونن. روزی دیویست هزار تومن نمیگیرن برن تو خیابون مردمو بزنن، جیره.مواجبشون جُداست، حاشیه ن تازه. اونا دیگه ببین چی میگن. دارن با چشم خودشون میبیننا... این خودش رد میشده بی.خودی باتوم خورده پیرمرد... کلاً یه عده رو نباید کاری داشت باهاشون." توی شیشهی زیر.تلویزیونی دیدم که سرش را دوباره عین غاز، از پُشت سَنگری که همیشه با پُشتی برای خودش درست میکند تا چَشم اش به ماهواره نیفتد، هوا کرده. ولی حرفی نزد. کلاً طایفگی عشق میکنند علاوه بر زبان، با سر و گردن هم نُطُق بکِشَند.
مامان دوباره با راکت اش رد شد، دامن اش خورد توی صورت ام. گفتم: "مامان" گفت: "هان" گفتم: "نکُشِش، دستگیرش کن. میخوایم ببریمِش تو تِلِویزیون اعتراف کنه اغتشاش کار اون بوده." صغری و کبری اینوَر ریسه رفتند. من هم ترغیب شدم صدای پشه.هِه را در حالِ اعتراف در بیاورم. شما فرض کن یه پشهی جیز.خورده، مصدوم، که یکی از تنها دو دندان اش در اثر لگدِ بازجو پریده و آبِ دماغ اش به خاطر اشک ریختن در ملأ عام دارد میآید، فیشّ و فوش میکند و حرف میزند. او را نشانده اند توی یک صندلیی قرمز رو به دوربین: "من عبداللهِ قربانزاده هستم. یکی از س.سَران اغتشاش. من دیبلم آشوفگری رو ثالِ هفتاد و هفت در تهران گرفتم و فوق لیثانصِش رو پارسال از یو.سی.اِل.اِی. بین بر و بچه های آشوبگر بهم میگنْد عبدالله.صفا... منو قرار نبود بگیرن. من پول گرفتم که بیام اغتشاش کنم و برگردم." بعد اش نوبت رسید به حَسَن.خُرامان که توانسته در برود و دارد از صدای آمریکا شرح ما.وَقَع میدهد: "خعلی وَض.یِ بدی بود. همهی ما رو میکردن تو یه دسشویی. بعد با کابل اینقد ما رو میزدن که کبود میشدیم." دست ام را بردم بالا... "ایناهاش این زیر بازومم هنوز خون.مردگی ش هست. لامصّبا میزدنا، با کابل. من چَن تا از دوستام جلوی چش خودم پر.پر شدن. منو یه بارَم با گروهِ رامین.جهانبگلو اینا گرفته بودن. اوندفه رو حاضر شدم اعتراف کنم چون جونِ زن و بچه م در خطر بود، اعتراف کردم که با پشهی وزارتِ امور.خارجهی آمریکا چَن بار لاس زدم. کلاً اتهام ام سنگین بود، اینه که ایندفه دیدم دیگه اونجا جای من نیست."
بابام داشت دروغکی خرّ و پف میکرد، جرأت ندارد. راکتِ مامان جرقه زده بود و داشت زیر لبی میگفت: "چی شُد این؟ " و دنبالِ جسدِ پشه، لای توریی ترقه میگشت. حمید گفت: "در رفته. الان میره به دوستاش میگه اینجا نیان، خطرناکه."
من باز داشتم فیش.فیش کنان و نفس.نفس زنان میگفتم: "عباس، عباس نَلی تو این خونه. اینا باتون.برقی دالَن." که مرجی گفت: "بسه دیگه." ...گر چه من ادامه دادم و تا محسن شون پیش رفتم.
تیریپ: ریشه.یابیی شخصیتی
لیبل: گند و گه
این پُست از آن پُست های نیمه.اِجباری ست که وجدان و مِجدان، و خلاصه یکی از این چیزهای اینجوری دَرَش دخیل است.
فرهاد جعفری سعی دارد معروفتر شود! حتی شده پَسَکی، چون خودش را آلردی معروف میداند. بدین منظور "خود.اِرضاییی فِکریی منحط" اش را روز به روز آپ.دِیت میکند. یحتمل ریشه.یابیی این هفته، هیچ بازخورد عِلمی و عَمَلی ای نخواهد داشت ولی بازخوردِ روانی، شاید. آلسو میتواند گویای نقطه نظر من (فارغ از ناراحتی و عصبانیت ام)، باشد. میخواهم بگویم تا بَلکَم این غافل بداند که پس دادنِ کتاب اش (که اگر من داشتم، جلوی نشر چشمه، سر میرزای شیرازی، میسوزاندم و پس نمیدادم) حرکتی معترضانه و نمادین است، و نه برای بی.اعتبار کردنِ او. چون صرفاً فروش رفتن کتاب و خوانده شدن اش توسط عده ای (که زیاد و کم اش فرقی نمیکند)، ضامن اعتبار کسی نیست، که پس دادنِ کتاب، همان کَس مزبور را بی.اعتبار اش کند.
کسی که این طور کورکورانه (و متأسفانه با ژستِ دروغین "متفکرانه") از هرزه.گردِ بی.سر و پای عرصهی سیاستِ پلاسیده و پُر از سوراخیی ایران حمایت میکند، تنها دو "چیز" میتواند باشد. یا "جاهل" است و از سر نادانی این طور ارزیابی میکند و چَشم اش کور است و نمیبیند، یا مُزدور است و نفعی این وسط بهش میرسد که چشم اش را عامداً به روی حوادث و وقایع اخیر بسته است. چنین آدمی یا نفهمیده، یا فهمیده و دارد به تأسی از ارباب اش، دروغ میبافد تا چیزی بهش برسد یا خودش را توجیه کرده باشد. وی کار دیگری هم میکند. در صندلی اش فرو میرود و قصد دارد با کلماتی ظاهر.به.صلاح، "مای بی.شمار" را که او با واژهی سه.حرفی و کوتاهِ "شما" مشخص اش کرده عصبانی کند. او مثل اَسلاف اش ما را کم.شُمار میپندارد. به خیال خودش مسخره میکند، مایی را که میخواستیم رأی مان را پس بگیریم ولی امروز، (همگی) آن خواسته را رها کرده و به جایش میخواهیم کتاب هایمان را پس بدهیم (حالا فکر نکرده که میلیون ها نفر معترض اند، که اسم اش را هم نشنیده اند، که کتابِ نَحس اش را هم نخریده اند که بخواهند ببرند پس بدهند یا بلایی سرش بیاورند). او تعداد کسانی را که میخواهند رأی شان را پس بگیرند با تعداد کسانی که میخواهند کتاب او را پس بدهند برابر میداند (دو نقطه، دی) و لابُد جوابی از جنس جواب اش به ایدهی پس دادن کتاب را، برای پس گرفتن رأی هم مناسب میداند. کلاً فرقی بین این دو نمیبیند.
حالا فَن اش که نبودم ولی خوانندهی خیلی خوبی بود و چند تایی از کارهایش را بی.اندازه دوست دارم. کیلیپ هایش هم که از زمانی که به خاطر میآورم، برای سن و سال آن موقع ام و تا هنوز هم الهام.بخش بوده اند و هستند. یک نمونهی کوچک اش، آنجا که هی سیاه و سفید و چینی و ژاپنی و آلمانی و سرخپوست و اروپایی و آسیایی، متامورفسیس میشدند توی هم.
رنگین ترین و معرکه ترین دنیایی که در حاشیهی موسیقی متصور بود میساخت و وسواس وَ دخالتِ شخصی اش در جزء به جزء کارهاش، هنوز نمونه ای نایاب از تمرکز و اقتدار یک انسان خجالتی و بلند.پرواز است. برای من تصویر یک هنرمندِ ژنی بود. مُضاف بر آن! آدمی تنها و سرخورده، با یک کودکیی از درون سرکوب.شده و داغان، پنهان در یک پوستهی زَر.وَرَقی، یک روح پَرپَر شده که ماکسیمالیزم (همان حداکثر گرایی!) ی غلیظی که اطراف خودش درست کرده بود و آن زرق و برق و طلایی ها، از آن اتمسفر غم.انگیز حرکات، چهره و محیط اطراف اش کم نمیکردند. پدر خبیثی داشت که تحمل اش کرده بود و دوست اش نداشت، که این یکی، دیگر از همه چیز اش سَر بود.
به نظر میرسد اگر واقعاً این شایعه درست بوده باشد، هیچکَس بیش از او برای نگه داشتن استخوان های "مَردِ فیل.نَما" مُحِق نبوده است. این که هر بار به آن نگاه میکند به خاطر بیاورد که روزی مردِ غریبی با یک روح کودکانه میزیسته است که چهره اش و جسم اش، با دیگران فرق اساسی میکرده. که مردم آزار اش میداده اند، عده ای دوست اش داشته اند ولی به گواهِ فیلم دیوید لینچ، برای این که یک بار بتواند مثل آنها روی تخت بخوابد، زندگی اش را داده است. برای شمایل اِم.جِی هم، با ایستِ قلبی و حملهی قلبی مُردن، آدم.وار ترین شکل مُردن بود. یک بار خواست مثل بقیه باشد ولی جان اش را سر این کار داد.
یادم است تا مدت ها فکر میکردم انسان نیست و یک موجود دیگری ست برای خودش. عکس هایش مرا میترسانْد. رقص اش عجیب بود، برک زدن اش، این که با پاهایش میرفت جُلو ولی در واقع داشت میآمد عقب، و تبدیل شدن اش به یک پلنگِ سیاه روی صحنه (که شده مُسَببِ یک عکس تاریخی از من ِ دوازده ساله با دهانِ خیلی باز)، کِش آمدن، قوس رفتن و جلوی لات و لوت های محله، محکم وایسادن اش و گفتن این که "... اگه هنوز فُلان و بیسار، پس یه بار دیگه بهت میگم کیه که بَده..."
نتوانستم از مرگ اش بیتفاوت بگذرم. آن هم کسی که یک جور لایف.اِستایل است اصلاً. شاید اگر حال و حوصله اش بود، بیشتر از این مینوشتم. کُلاً دل ام خواست بگویم: مایکی (تیریپ.خودمونی)، تو هم این وسط حیف شدی ها! ولی حالا هیچ کَس دیگر هم نه، یک.کاره تو با این معروفیتِ عجیب و غریب ات باید میمُردی؟ آن هم وقتی که "ما" و ظلمی که دارد به "ما" میرود، باید صدر اخبار دنیا باشیم؟ بفهم دیگه...
*هفتهی پیش، این ساعت، هنوز "نِدا"یی بود. گفتم یک اشاره ای بُکُنم، چون بعضی ها پُز حافظهی تاریخی شان را میدهند ولی یک هفته پیش را فراموش کرده اند. خصوصاً "کافه.وَهم"، که یادش رفته به آن فراز مرتبط و گهربار (از آیت اللهِ اخیر نماز.جمعه) دربارهی ندا اشاره کند و آن را هم زحمت بکشد برای ما تفسیر کند.
و دوم این که گفتم تا فکر نکنید غم مایکل! من را بیخیال اوضاع فعلی کرده. "دو نقطه، به زحمت دی"
این که چهقدر این پیرس.سگ از رسانه های خارجی میترسد، و از آنها واهمه ای مُتِوَهِمانه دارد برای من مثل جُک میمانَد (بماند که این عصبیت و چهره های ترسیدهی اینها و اخلافِ خنگ و نفهم شان برای آدم لذتبخش هم هست اصلاً). همهی فکر و زندگی و استراتژی شان حتی، وابسته به اخبار و تحلیل های یکی دو تا شبکه است، و این که حالا چرا همیشه بیشتر و کوبندهتر "بی.بی.سی" و نه مثلاً یک بار هم محض رضای خدا اول "سی.اِن.اِن" یا "اِن.بی.سی" ؟، قضیه را خنده.دار تر هم میکند. نمیبینند دیگر، برای همین دائم ضایع میشوند. مثلاً لابُد اصلاً ندیده و نشنیده اند که تندترین انتقادات به دولت ها، در همه جای دنیا، مِن.جُمله بیریتانیای خون آشام، از طرف همین رسانه ها، مِن جمله بی.بی.سیی بخت.برگشته وارد میشود. همان ها تونی بلر را پوست.کَنده تحویل خانواده اش دادند. همان "رسانه"ها گوآنتانامو را لکهی ننگی کرده اند برای دولتِ جرج بوش و مستقیماً از رامسفلد میخواستند استعفاء بدهد. بله، همان ها، نه شیش تا شبکهی فیزولی و به درد.نخور و از ...ِ نظام.خور ایران.
کار "رسانه" همین است اصلاً. "رسانه" که معنایش کیهان به سردبیریی شریعتمداری و صدا و سیمای ضرغامی نیست که. پس کسانی که به شما به هر دلیلی اعتراض دارند خدایی.ناکَرده، کجا باید آن را ابراز کنند؟ در صفوفِ به هم فشردهی نماز جمعه؟ یا اخبار ساعتِ نُه؟
این نگرانی از بَر.اَندازی، خودش "غیر.مشروع بودن" را روشنتر از هر چیز دیگری نشان میدهد و همچُنین نشان میدهد که خودشان هم به این هرزگی و غصب کردن واقف اند. این ترس و وحشتِ ریشه.دار و همیشگی (که البته از جهاتی برای حیوان.صفتانی مثل اینها لازم و بلکه حق مسلم شان هم هست، و از طرف احمق های حتی در مواردی "ظاهراً تحصیل.کرده" و "نویسنده"ی همین دور و بر هم، بارها تکرار شده و میشود و موردِ وفاق همگانی و بی.تردیدِ "این ژانر از آدم" ها ست)، همانقدر خام و مسخره و رقت.انگیز و بچه گانه است که مثلاً یکی بگوید "تا وقتی در دنیا خورش بادنجان طبخ میشود من نمیتوانم روی کار ام تمرکز کنم". رسانه و بی.بی.سی برای اینها زمین ِ کج عروس خانوم است. کسی نمیپُرسد شما اصلاً میدانید رسانه را چهطور مینویسند؟ توقع دارید مثلاً هر گهی خوردید هیچ جا هیچ کس راجع بهش حرف نزند چون شما ناراحت میشوید؟ آره الاغ؟ جز شیشَکی، چیز دیگری ندارم تقدیم ساحتِ معظمُ لّه و امثالِ کافه.جعفری کُنَم. حالا این جاهل مینِشیند از حُسن صدا و سیمای فعلی میگوید. شرم؟ در کوزه است، تا آب برای خوردن داشته باشند.
چند فراز از نگرانی های رهبر در آینده ای نه.چندان دور:
رهبر انقلاب: تُف به گور بابای کسی که، (مَکث، مُدِلِ خامنه ای)، این شبکهی بی.بی.سی را، (مکث)، و ساختمان اصلی اش را در آن لندن، (مکث)، پایه.ریزی کرد. (تکبیر بُز های تا آن لحظه خفه.خون گرفتهی حاضر در آن حوالی)
رهبر انقلاب: من تا روزی که این ابراهیم حامدی، (مکث، مدل خامنه ای)، همین آقای ملقب به اِبی، (مکث)، زنده باشد، (مکث)، نمیتوانم با خیال راحت حتی آب بُخورم، (مکث. اشک در چشمان اش حلقه زده است و دست اش روی اسلحه میلَرزَد)، چه برسد به ادارهی مملکت (مکث. حضار به شدت گریه میکنند و برخی که بازو و صدایشان کلفتتر است سمعی و حتی به شکلی بصری! عَر سر داده اند). من بارها گفته ام، (مکث. بغض کرده است و صدایش آشکارا میلرزد)، این مملکت تا روزی که داریوش اقبالی هنوز آهنگ میخوانَد، (مکث)، روی آرامش نخواهد دید. (تکبیر جماعت. رهبر دارد در چفیه اش فین میکند و بعد هم همان را میمالد توی چش و چار اش)
ول کن آخه مردک، تو تا کِی قرار است از این کابوس ها ببینی؟ سرطان گرفتی از بس غصهی رسانه های خارجی و عوامل خارجی و دست.نشانده را خوردی. اینها که آخَر، کار و زندگی شان را ول نکرده اند شما اَنینه ها را حرص بدهند. نه، اصلاً ولَش کن... حرص بخور، تا ما هم کمی بخندیم.
تو رو خدا ببین گیر چه کسانی افتاده ایم. یارو دنیا را هنوز در مایه های پیش از عصر یخبندان میبیند، بعد هم یک مزدور، که گویا تنها دست.به.قَلَم جماعتِ شان است، مینشیند از دور بودن دههی شصت قصه میبافد (که فعلاً به درست و غلطِ ایده هایش کاری ندارم)، در حالی که خودش کُلاً "دورتر" است. فکر میکند این موضع ضِدِ موسوی اش برای نادیده گرفتن این کُشتار، وَ خیانتِ رَسانه.نَما های داخلی کافی ست. به خودش حق میدهد از کثافت.کاریی تلویزیونِ دروغ.گوی مثلاً.ملّی حمایت کند، چون اگر نکند لابُد به خیال اش مواضع پیشین اش دستخوش نُقصان میشود، و چون مزخرفاتِ بی.موقع اش احساساتِ همگانی را جریحه دار میکند و خواننده ها، "از روی ناچاری" و از سر استیصالِ برخورد با چنین خِباثتِ بی.فِکرانه ای، برایش فحش مینویسند، فکر میکند خعلی کار باحالی کرده است و خوشحال هم هست که مُتِفاوت اندیشیده و هم ورق بازی میکند و هم احمدینژاد را میپَرَستَد!
و این چُنین است که احمق های گزافه.گو و بیشعور، بعد از نوشتن چار تا خطِ تقلیدی و نخ.نما و چاپ کردن اش، و به مددِ تکنولوژی، سایت وَ وبلاگ، به اعتماد.به.نفس دست پیدا میکنند و فکر میکنند فرض مثل، کتابشان که میفروشد، به تعدادِ نسخه های به فروش رفته، مغز آدم خریده اند.
برای این ژانر بی.آبرو، عمیقاً اظهار تأسف میکنم و امیدوار ام زین پس، کمتر با چنین عتیقه های خاک.گرفته و بی.ارزشی روبرو شوم، علی الخصوص نوع مَجازی اش، چون حُضوری آدم میتواند نفرت و بیزاری و بَرائت اش را قشنگتر ابراز کند و حال اش خوب شود.
بخوانید: شیطان و شبکه 6
از مینی.مَعدود لحظاتِ نَفَس.کِش این روزها، بعد از خَلق اثر هنری (تحت فشار بغض و البته کینه)، شیوَنِ هموطنانی که با ناله و فغان از "صدای آمریکا" میخواهند بیاید! نجاتشان بدهد، و تفنن ِ شنیدنِ فرانسویی ترم دوی مریم.رجوی (به قول لئون، ترم دوی قُطبِ راوَندی) و تازه غیر از اظهاراتِ مضحک اش، یکی ش هم حَتمَنی شما بگیر، اینگیلیسی حرف زدنِ محسن مخملباف، کُلاً لحن و گفتار. که هَمو عقیده دارد صرفاً مَنوط به میزانِ قلیل نفوذ و کمبودِ درجهی عمق غواصیی ایشان در دایرهی ادبیات و واژگان اینگیلیسی، و مهارت ایشان، و اینها نیست، بل فارسی حرف زدن این جناب هم کمابیش اینگونه مسموع شده است. غیر از لحن وَ مکث ها وَ تأکیدها وَ سکته ها، آنجا که میفرماید The Mister Mir Hossein، بماند... در جواب سوالی هم میگوید Ok، نفس عمیقی میکِشَد، بعد جواب را میدهد که به قولی یعنی آهان فهمیدم... حالا جوابتون. خدا به خیر کنه اگه یه روزی عباس جون به حرف بیاد... یا رُستَما... خودِت کیانِ این ملت رو وَ آبروی مملکت رو جلوی ژولیت بینوش حفظ کن.
*به تمام دوستانی که نگرانِ بنده (و همراهان ام) بودند و هستند، اَعَم.مَز منصوره، مرضیه و مُتَعَلِقات، نون و مُتَعَلِقات، شین وَ بانو، وَ خانوادهی نعیمی، عرض کنم که ما که همه.کار مان مسالمت آمیز است و آشوب و فتنه کار خودِ پدرسگ شان است و ما یک هفته راه میرفتیم و کاری به کَسی نداشتیم. همین شنبه ای (شنبهی خونین سر هفته) هم، که دستور مستقیم از خامنه ایی رهبر داشتند و هنوز هم دارند، غیر از مقادیر معتنابهی اشک و سوزش چشم در حدّ "مامان، کور شدم" و حالتِ اسیدی و گاز فلفل و سوختگیی حلق، و لَهیبِ آتش، وَ دودی که قرار بود مرهم اشک شود، و جا.خالی دادن از سنگی که یک حاج آقایی کاملاً اشتباهی نزدیک بود به ما بزند، و این جور خَطَراتِ بی.اهمیت و بچه.سوسولی، موردِ دیگری گزارش نشده است. نه پیرزن بوده ایم که کتک بخوریم، نه تیر به گردنِمان خورده فعلاً، نه روز روشن بهمان خیره شده اند و با کُلتِ کَمَری به قلبمان نشانه رفته اند، نه پدر کارمندِ سه تا بچه بوده ایم که وسطِ خیابان معدوم شویم و نعش مان را ببرند برای خانوم.بچه ها، و نه از آنجور دخترها بوده ایم که جلوی همه روی زمین ولو شویم و از چشم و بینی و دهانمان خون شُرّه کند و بمیریم. پس زنده ایم، تا وقتی هنوز تصویرمان روی یو.تیوب نرفته است.
اینجانب هنوز باتوم مرد شدن را هم نخورده ام، جُلو.دستیم خورد، یعنی خورد به سینا خدا رو شکر! یعنی اون یارو کلاً ضعیفه ها رو نمیزد انگار و من جرأت پیدا کردم یک کثافت هم بهش بگویم. شهادت هم که دیگر "هنر" مردان خداست کلاً. ما نقاشی.پقاشی و این جور مسخره.بازی ها بَسِمان است. شما نگران نباشید. به قیافهی من میآید یک روز روی آسفالتِ داغ خیابانِ امیرآباد، صرفِ نظر از این که بابام کنار ام باشد یا نه، جان بدهم؟ اصلاً به ما میآید؟ قرار نبوده ماها را بزنند. باور نکنید. این چند نفر را هم که میبینید از دستشان در رفته و گرنه آنها هم آدم اند، دِلشان نمیآید.
حالا اینها را گفتم؟... اگر شانس من است همین فردا مرد میشوم! شانس هم نداریم آخه.
چار پنج روزی هست که کارمان با افتخار شده این، که با جماعتی به سویی میرویم. صدها هزار نفر میخواهند آنقدر بروند تا به یک نقطهی مشترک برسند، جایی که در قلم نیوز برایمان تعیین شده. گفته اند سکوت کنیم و فقط راه برویم. ما شده ایم حاجیی حَج.ندیده، بس که بین صفا و مروه سعی کرده ایم.
پیاده که میشویم، از خود مترو دست هایمان را بالا میبریم و با جدیت به روبرو نگاه میکنیم. پله ها را به آرامی، یکی یکی و قاطیی بوی عرق مردمان، طی میکنیم تا به هوای آزاد برسیم، جایی که به همان فشردگی، سیل جمعیت ما را ببَرَد. ساختمان های قدیمیی حوالیی توپخانه (که کُلاً میدانِ امام خمینی وَجهِ تَسمیهی قشنگی باهاش ساخته) پدیدار میشوند. همه دارند با موبایل، فیلم و عکس میگیرند. با دست های بالا جلو میرویم. عده ای نشسته اند. یکی دائم با داد میگوید: "بشینین، همه بشینین. اومدیم تحصن، اومدیم عزا، نه راه.پیمایی..." یکی میگوید: "پاشو. همه پاشین." ما دو بار مینشینیم و هر دو بار بعد از پنج دقیقه میگویند همه بلند شوید. کمی بعد تر یک آقای عینکی که درست پُشتِ من نِشَسته روی زمین، آمرانه به من میگوید: "بشین خانوم. بشین." ازش میپرسم: "میشه بگید چرا باید بشینم؟ اصن شما خودتون چرا نِشَستین؟ " شانه هایش را میاندازد بالا و با خندهی بامزه ای جواب میدهد: "خُب پاشو." هیچ جوره زیر بار نمیروم که برای بار سوم آن تکه کاغذ (آخرین نوشتهی عبدالکریم سروش که دردمندانه هم هست و یک دختری داد دست ما که بخوانیم و ما هم اتفاقاً خواندیم و ایوَل گفتیم) را بیندازم روی زمین و با آن حالتِ رقت.بار نگه اش دارم، زاویه ام را تنظیم کنم تا دقیقاً رویش فرود بیایم. دارم واسه خودم بلند فکر میکنم: "گفته بودم که اگه این دَفه پاشم دیگه نمیشینم." که ناگهان همه دست وَ سوت میزنند وَ شعارها شروع میشود. کسی میگوید: "میرحسینه." با یک هُل عظیم، چند متر بی.اختیار عقب فرستاده میشویم تا یک ماشین گنده از وسط جمعیتی که ما باشیم بُگذرد. قائلهی گذشتن ماشین وَ شعارها و هُل دادن ها نیم ساعتی طول میکِشَد. من همهی شعارها را تکرار میکنم و حس میکنم صدایم خیلی تابلو ست. هیچ کس شعار محبوب من را نمیگوید، خودم هم نای آغاز کردن اش را ندارم. یک ساعتِ بعد کنار گوش من، آن که دو ساعت قبل از آن، کنار آن یکی گوش ام فریاد میزد، "بشینین" داد میزند: "هیس" و هیس اش را ناجور میکِشَد. کلافه ام کرده. بهش میگویم: "آقا ول کن دیگه. شما یا میگی بشین یا میگی هیس." او هم میخندد. میگوید: "خُب شعار بدین." و خودش یک شعار میدهد و بقیه هم میدهند.
امروز دیدیم گردن فردوسی شال سبز بسته اند و به بازویش پارچهی سیاه (به قول آرزی، لَتِه (بدون تشدید روی حرفِ تِ ). خودش عکس هم گرفت). بهش گفتم: "این تلویحاً یعنی این که تهران سقوط کرد." و نیش ام تا بَناگوش باز میشود چون حرف بامزه ای زده ام. در ادامهی راه، لاین بغلی مان نازنین را دیدم که داشت از جایی که ما هنوز بهش نرسیده بودیم بر میگشت. بدجوری ناراحت بود. آخرین بار زمستانِ دو سالِ قبل در جشنوارهی انیمیشن دیده بودم اش که مثل اسب میخندید و از ازدواج محبوبهی کلاس با قهرمانِ تکواندو خبر میداد. امروز فرصت نشد بروم جلو سلام و علیک کنم. سیاه پوشیده بود و مثل ما عزادار بود. یادم است در هنرستان هم هر وقت اتفاق بدی برایمان میافتاد مثل فوتِ مامان مهشید یا تصادفِ داداش الهه، نازنین قیافه اش از همه عزادارتر میشد.
روی پل کالج هستیم. همراه با ما، از راست و چپ پل، همین جور آدم است که میآید. یکی میگوید آخرین بار، سال پنجاه و هفت روی این پل همچین چیزی دیده. ماشین هایی که مسیر زرتشت را به طرف حافظ پایین میآیند میبینیم. هرگز فکر نمیکردم روزی روی پل کالج با طمأنینه راه بروم. ماشین ها و موتورها بوق میزنند و انگشت هایشان را به علامت پیروزی بیرون میآورند و ما داریم حساب میکنیم که مای پیاده با اینها که سواره اند روی هم چهقدر زیاد میشویم و هی روی پنجهی پا بلند میشویم و پشت و جلو مان را نگاه میکنیم. من که به هر حال نمیبینم ولی او که بلندتر است میگوید تا چشم کار میکند مردم هستند. اتوبوس های بی.آر.تی سر جایشان ایستاده اند، درهایشان را باز کرده اند و مردمی که تویش هستند بدون اینکه خسته و عجول به نظر برسند با عکس و پارچهی سبز برای ما دست تکان میدهند. یکی از راننده ها دست اش را گذاشته زیر چانه اش و علناً خوابیده. من ناگهان میگویم: "اِ... مِهدی احمدی." گفت: "دیروز هم که اصغر ف. را دیدیم با اون یکی..." گفتم: "پیمانِ م." گفت: "آهان! واقعاً ایوَل." گفتم: "بعید نیست ت.ع. را هم اینجاها ببینیم ها. کلهم عوامل فیلم، ایوَل."
جلوی نرده های دانشگاه شمع روشن کرده اند و عکس های شهدا را گذاشته اند. گاردِ ویژه مستقر شده است و من انگشت هایم را که روی هوا بلند کرده ام تا جایی که میتوانم به طرفشان میبرم تا از دور در چشمشان فرو کنم. دیدم هیچ کدام اصلاً به ما و چهره های ما نگاه نمیکنند. خودشان را میزنند به آن راه. شبِ اول سعید گفته بود بیخیالِشان شوم و مجبور اند و بدبخت اند و از این حرف ها. خواهرم الآن که من اینجایم خیلی جلوتر از من، نزدیکی های آزادی ست و وقتی رسیدم خانه گفت زیر گذر روبروی زمزم، یک کیلومتر شمع روشن کرده بوده اند.
اسم کُشته.شده گان را پلاکارد کرده اند و عکس هایشان را. یکی نوشته به یاد مُبینا، کسری و چند اسم دیگر که ما نمیشناسیم و نخواهیم شناخت. یکی عکس کَسی را بالا گرفته که سینه اش از قلب تا جناغ با یک شیء تیز جر خورده، روی تختِ سردخانه است و روی چشم هایش را پوشانده اند که یعنی مُرده. آرزی میگوید: "همین عکسو میگفتم." عکس مردی با لباس.شخصی در دست یکی هست، که با چند نفر قلچماق در یک پیاده رو ایستاده و چاقو در دستش دارد و با ژستِ مشمئز کننده ای آمادهی حمله به نظر میرسد. اینها چیزهایی عادی و قابل چَشم.پوشی نیست، ما مردم هم زیادی پوست.کلفت نیستیم به خدا، ولی خُب، کثافت زیاد است. بخواهی سر یکی زیادی مکث کنی، فرصتِ ابراز نفرت از بعدی را پیدا نمیکنی. مردک، دور دست و چاقویش را دایرهی زرد کشیده اند. چاقو به نظر خونآلود میرسد. جیغ کوتاهی میکِشَم و یک آقایی که با من دو نفر فاصله دارد بر میگردد طرفِ من تا بگوید این اُستوار یا چه میدانم سُتوان فرحبخش است... حالا هر گهی، درجه اش به هر حال یادم نمانده. گفت که آدرس خانه اش را هم روی اینترنت گذاشته اند مردکِ بی همه چیز (آدرس اش را از بَر بود، با پلاک وَ همه چی). چند بار با خودش تکرار میکُنَد فرحبخش و لبخندِ تلخی تحویلمان میدهد. خیابان، انگار تلویزیون است. خوب جای خالیی رَسانه را پُر کرده. همهی عکس ها، از بچه های دستبند به دستِ تیم.ملی تا کُشته شده ها تا پنجره های شکسته و اتاق های ویران.شدهی کوی دانشگاه در دست مردم است، بالای سرشان گرفته اند. سوزش اشک تا پس حلق ام میآید و باز قورت میدهم. به این فکر میکنم که ما با این که داغدیده ایم ولی هنوز میتوانیم در راه.پیمایی آلاسکا بخریم و دوستانمان را در خیابان ببینیم، پس یحتمل، فعلاً خدا رو شکر!
روی مقوایی مشکی با ماژیک نقره ای یک صفحهی تلویزیون کِشیده اند که دارد ترانه.سراییی یک بلبل غزلخوان و افسانهی جومونگ نشان میدهد، از آنتن اش هم دارد نت موسیقی بیرون میآید. زیر این تصاویر، تلویزیونِ جمهوری.اسلامی زیرنویس کرده است "هفت تن از آشوبگران کشته شده اند". ما باز تلخی را با لبخند پس میزنیم و میگوییم: "ایوَل" و پسری که آن را دستش گرفته میخندد و به دُکمه ای که کشیده اشاره میکند و میگوید: "نیگا... خاموشِشَم کردیم." مقوا را بر میگرداند. نوشته صدا و سیمای ما، ننگ ات باد، ننگ ات باد. دلم باز هم خنک نمیشود. همین دیشب بعد از فوتبال و جملهی پایانیی مزدکِ میرزایی با آن لحن سرخورده و درخشان! اش، یک گزارشگر که فقط دستش پیدا بود با حالتِ شاد و شنگول و صدای خروسی، از یک مُشت "غافِل" میپرسید: "به نظر شما این کَسایی که آشوب میکنن، شیشه میشکونن، اموال عمومی رو تخریب میکنن، اتوبوس آتیش میزنن، به منظوری که میخوان میرسن؟ " و طرفِ مصاحبه.شونده گفت: "نه". گزارشگر از بعدی ها هم همین را پرسید (فقط ترتیب اش فرق میکرد و به همان کثافتیی سوال اول بود) و آنها هم فقط یک کلام میگفتند "نه"، بعضی ها هم به فراخور، "نه نمیرسن" و "نه آقاجون نمیرسن". نوشین راست میگفت. صدا و سیما فقط نفت روی آتیش ملت میریزد.
نظر ام را با صدای بلند اعلام میکنم و جلویی ام هم میشنود. نظر ام این است که مجریان و دست اندرکاران فعلیی صدا و سیما یک مشت مزدور بیصفت اند و باید بابتِ این موضع جنایت کارانه و کار زشت و شنیع شان یک روزی جواب پس بدهند. اعتصاب بلد نیستند که هیچ، دو.دستی به حقوق کثیف شان چسبیده اند هم هیچ، مثل سگ میترسند و زر مفت میزنند هم هیچ، نمیتوانند لااقل یک حرکتِ ابرو، یک سُرفه، یک صدای گرفته و بغض آلود، خرج نگرانی و خشم این مردم کنند؟ دلم میخواهد اگر یک روز از زندگی ام مانده باشد لااقل بروم یک سیلی توی گوش این حیاتیی اخبارگو بزنم و بعد بمیرم. چُنان یک.نفس و پُرشور پیام های رهبر انقلاب را میخوانَد انگار نفس اش را از جایی آتشین، حوالیی کان و مان اش بالا میدهد. آشغالِ بیحیای بیشرفِ خود.فروخته، هرگز کمی روغن.داغ اش را هم کم نمیکند. فقط ببینید که این غرمساق چطور میگوید نَشاطِ عمومی... این یعنی که ایها الناس بیایید مرا لِه کنید و فک ام را بیارید پایین... از فحش دادن به این کثافت سیر نمیشوم، فقط بگذریم...
به میدان انقلاب که میرسیم نمیگذارند جلوتر برویم. آگاهانی که در میانِ مان هستند میگویند نشانه هایمان را باز کنیم، متفرق شویم تا تاریک نشده، و فردا هیچ جا نرویم. یک تلویزیون انداخته اند توی سطل آشغالِ کنار میدان انقلاب، در واقع جوری آنجا گذاشته اند که همه ببینند. روی صفحه اش با ماژیکِ سیاه، بزرگ نوشته اند: رسانهی ملی؟ رسانهی دروغ و روی یک مقوا کمی این مسئله را باز تر کرده اند و توضیحات مُکفی را داده اند و مقوا را گذاشته اند روی تلویزیون.
سر پُل کالج هم یک پسری مقوای بزرگی دستش گرفته بود و رویش متن اینگیلیسیی ترانهی "knockin' on heaven's door " را با عکس های فجایع این روزها میکس کرده بود. حتماً حکمتی هست که همیشه باب دیلن در ترانه ها مامان اش را صدا میزند. نوشته بود: "مامان این نشان را از سینه ام بردار، دیگه به درد ام نمیخوره... مامان تفنگ هام رو خاک کن، دیگه نمیتونم با اونها شلیک کنم..."
و هزار تا مامان دیگر... مامان دارم آه میکِشَم... مامان ببین، داره خون اَزَم میره...
پوریا: کَریه اکنون صفتی اَبتَر است...
وقاحت کلمهی ناقصیه باسه این کودتا.
البته حق با پوریا ست. امّا ولی من خیلی فکر کردم. قضیه، دیگر، دروغگو بودن که اصلاً نیست و وقاحت هم نیست. بیشَرمی و حماقت هم نیست. البته از همهی اینها درش زیاد هست ولی کلاً این ها که گفتم نیست. کاش حتی میشد گفت که مغز اش تُهی ست. مسئله این است که طَرَفِمان "روانی" ست و حالیش نیست. حالا که عصبی شده و ترسیده، روان اش هم بیشتر به هم ریخته است. مردکِ بیچاره جوری به مقام روسی نزدیک شد که انگار منتظر یک سیلیی آبدار است. خودش میدانست لیاقت اش چیست. انگار منتظر بود کسی مُشت به صورت اش بکوبد، بزند اش و روی زمین بکِشَد ببَرَد اش تا جماعتی بریزند روش، با لقد دَهَنَش را پُر خون کنند، او هم قیافهی مظلوم به خودش بگیرد، خیالش راحت شود و از این بار سنگین (کِرم ک.و.ن!) خلاص شود. حالی اش نیست که آنجا (همایش چی.چی شانگهای، در روسیه) جایی نبوده که اگر هم کسی بخواهد، بتواند لِه اش کند، و فیلم فایت.کِلاب هم نیست. طرف جِداً شوت است، "وَلیی فقیه.جان" اش هم که یابو. ترکیبِ غریبی ست خُلاصه، که اگر با خون های ریخته شده جمع بزنیم، کلاً میشود این که دیگر دُرُست.بشو نیست و سرنوشتِ این فرمول، آخر اش هم میشود یک انفجار، روی میز مُشرف به پنجرهی آزمایشگاهِ شیمیی دبیرستان علویانِ تهران (پسران).
میگوییم کودتا... حال آن که طرف گوسفند هم نمیتواند بچَراند. خنده ام میگیرد... کودِتا؟ نه شما را به خدا. استعفاء؟ وای دِلَم خدا. این فقط دِلَش خواسته بازی کند، دلش خواسته آن هیستِریی درونی اش را اینطور فرو بنشاند. اساساً چون بازی اش نمیدهند، با همهی پسرهای کوچه لَج است. دخترها هم که چون دماغو ست بهش نگاه نمیکنند. هیشکی دوسِش نداره لذا مشکل روانی پیدا کرده و کارهای آزار.دهنده میکند تا حال دیگران را بگیرد، ولی زیاده.رَوی میکند. گاهی هم فکر میکند خعلی بامزه ست. شوخی.شهرستانی، یک بار، دوبار، نه صد بار... در واقع مصداق کسی ست که تن اش میخارد.
اوی! شاسکول، با دست که نع، چون ممکن است با دست خوش هم بهت بُگذَرَد، شاید با "آبِ دَهَن (همان تُف)" تن ات را خاراندیم.
و فرض کنید که صِرفاً اعتراض، گیریم حتی نه برای خون هایی که از دَماغ وَ دِماغ خیلی ها رفته، نه حقارت و جنایتی که به دیگران تحمیل شده، و نه هیچ چی. حتی نه به شوق شرکت در تجمّعات و لبخند زدن به صورت آنهایی که پای پیاده با تو چند کیلومتر گز میکنند.
فارغ از این که برای کی و برای چی، اعتراض اصولاً امر شریف و با.برکتی ست و یحتمل بیشتر از هر چیز و هر کار دیگری نُمایندهی "شعور سیاسی" میتواند باشد (با در نظر گرفتن این که همچه چیزی اصلاً وجود داشته باشد). نگاهی کاشفانه و شهودی به اوضاع این روزها نشان میدهد که دیگر مهم نیست جرقه را چه کسی زده و دقیقاً کجا زده. تا پیش از جمعهی سیاه، نام ها و رنگ ها بهانه ای بوده است برای یک جور یکپارچگیی دیده.شُدَنی، یکپارچگی ای که یکی همسو شدن با آن را بَر تابیده، یکی نتابیده... مَخلَص کلام این که فکر میکنم نظر ام در مورد انتخابات معلوم بود و هست. در این پُست، بخش هایی از نوشته ام را حذف میکنم (در واقع جلوی خودم را میگیرم) که سو.گیریی ام نسبت به لایه های زیری، در آن مشهود نباشد و ذهن خواننده از آنچه "حرف اصلی"م است منحرف نشود. فعلاً مصرّ ام که برای اعتراض تبلیغ کنم. تبلیغ که نع، میخواهم بگویم من هم " اَبسولوت.لی" شریکِ فریادها هستم به نوعی و خدا قبول کند! من هم بر خلافِ تصور دوستی که پُشتِ تلفن در جوابِ "حالِت خوبه؟ " گفت "حال من که نه، ولی حال تو حتماً خوبه" و قلب مرا شکست! (اُه اُه)، به خودم مطلقاً افتخار نمیکنم که رأی نداده ام و اگر هم داده بودم، مثل خیلی ها الآن پشیمان نمیبودم، اصلاً درک نمیکنم که افتخار چرا و پشیمانی چرا؟
من با این نظام بیشرم و مردکِ رذلی که خودش، خودش را با تقلب، زور و حالا هم سرکوب و جنایت، توی پاچهی ملت کرده است مشکل داشته ام و دارَوَم. چرا نباید داشته باشم؟
قضیه این است که غمگین شدن از شرایطِ انتخاباتی و شرایطِ نامزدها مثلاً برای عده ای "پیش میآید" و لابُد برای عده ای پیش نمیآید و اگر هم بیاید، عرضی وَ طولی وَ خلاصه همه جوره متفاوت است. فرض کُن یکی میرقصد خوشحال میشود، یکی وقتی میرقصند، اشک میریزد مثلاً. و البته خدا به سَر شاهد است این غمگین شدن ربطی به روشنفکر بودن و تحقیر توده ها ندارد. در وَهلهی اول امری ذاتی و شخصی ست کما اینکه خود من هم نمیتوانم در عروسی ها، وقتی با آهنگ های اندی میرقصند، غمگین نباشم.
و حالا آن شهود... مسئله، دوباره در این مایه هاست که برخی مُعتَرض اند و میتوانند باشند و عده ای اصولاً معترض نیستند و احتمال دارد که اصلاً نتوانند معترض باشند. آلسو قضیه فقط این نیست که یک معترض، تنها "اعتراض" اش است که همیشه اعتراض است. یک معترض میتواند معترضانه لبخند بزند، معترضانه زندگی کند و معترضانه بخوابد. شخصاً و با توجه به تجربیات ام به این نتیجه رسیده ام که آدمیزاد یا روحیهی اعتراض دارد یا ندارد. این که یک دستمال محتضر دست آدم بدهند و بگویند برو کُت و شلوار اش کُن از نظر من هم که اهل کُت و شلوار نیستم، دردناک و برخورنده است. برخورنده هم گیریم نباشد اِمکان محقری ست که یک معترض نمیتواند بَر بتابَد اش! معترض میتواند اعتراض کند حتی اگر کاریش با سیاست هم نباشد. موجودیتِ اعتراض و امور اعتراض.آمیز است که مهم است. در مقیاس بزرگتر انگار اعتراض کاری ست برای کار، نه برای غایت و نهایت و همان گونه که به هر حال، "کار" به هر شکلی که باشد "در نهایت"! مفید (به یک نوعی از فایده) وَ بیش تر از آن، راضی.کُننده است، این هم همین. چیزی نیست که تنها دل مردمان را خوش کند و مردمان بهش دل خوش کنند، ولی میتواند چه در ابتدا و چه در انتها، به آنها "رضایت" ببخشد.
من حاضر ام از پس این انرژیی فزاینده و امکانِ قابل حصول برای فریاد زدن بر سر ظلم نهادینه و آشکار، تا یک سال هم اگر طول بکشد هِی هر روز اعتراض کنم. اعتراض میکنم چون معترض ام.
... و بر خلافِ حرکاتِ ایذائیی "هنوز.هموطن"انِ بیمزه ای که به فرموده، شیرینیی گل.محمدی اختراع میکنند و حالا هم میرَوَند روی دیوار سِفارتِ فرانسه اُملِت درست میکنند... ولَش کن اصلاً...
و ما اَدرئکَ کِثافَت، وقتی که بالا میزند؟
و ما را به هرزگیی تو و طاقتِ خودمان هرگز دیگر این یک گمان نبود…