تبليغاتX
به پشت سر نگاه نکن
در ستایش اعتراض

و فرض کنید که صِرفاً اعتراض، گیریم حتی نه برای خون هایی که از دَماغ وَ دِماغ خیلی ها رفته، نه حقارت و جنایتی که به دیگران تحمیل شده، و نه هیچ چی. حتی نه به شوق شرکت در تجمّعات و لبخند زدن به صورت آن‌هایی که پای پیاده با تو چند کیلومتر گز می‌کنند.

فارغ از این که برای کی و برای چی، اعتراض اصولاً امر شریف و با.برکتی ست و یحتمل بیش‌تر از هر چیز و هر کار دیگری نُماینده‌ی "شعور سیاسی" می‌تواند باشد (با در نظر گرفتن این که هم‌چه چیزی اصلاً وجود داشته باشد). نگاهی کاشفانه و شهودی به اوضاع این روزها نشان می‌دهد که دیگر مهم نیست جرقه را چه کسی زده و دقیقاً کجا زده. تا پیش از جمعه‌ی سیاه، نام ها و رنگ ها بهانه ای بوده است برای یک جور یکپارچگی‌ی دیده.شُدَنی، یکپارچگی ای که یکی همسو شدن با آن را بَر تابیده، یکی نتابیده... مَخلَص کلام این که فکر می‌کنم نظر ام در مورد انتخابات معلوم بود و هست. در این پُست، بخش هایی از نوشته ام را حذف می‌کنم (در واقع جلوی خودم را می‌گیرم) که سو.گیری‌ی ام نسبت به لایه های زیری، در آن مشهود نباشد و ذهن خواننده از آنچه "حرف اصلی"م است منحرف نشود. فعلاً مصرّ ام که برای اعتراض تبلیغ کنم. تبلیغ که نع، می‌خواهم بگویم من هم " اَبسولوت.لی" شریکِ فریادها هستم به نوعی و خدا قبول کند! من هم بر خلافِ تصور دوستی که پُشتِ تلفن در جوابِ "حالِت خوبه؟ " گفت "حال من که نه، ولی حال تو حتماً خوبه" و قلب مرا شکست! (اُه اُه)، به خودم مطلقاً افتخار نمی‌کنم که رأی نداده ام و اگر هم داده بودم، مثل خیلی ها الآن پشیمان نمی‌بودم، اصلاً درک نمی‌کنم که افتخار چرا و پشیمانی چرا؟

من با این نظام بی‌شرم و مردکِ رذلی که خودش، خودش را با تقلب، زور و حالا هم سرکوب و جنایت، توی پاچه‌ی ملت کرده است مشکل داشته ام و دارَوَم. چرا نباید داشته باشم؟

قضیه این است که غمگین شدن از شرایطِ انتخاباتی و شرایطِ نامزدها مثلاً برای عده ای "پیش می‌آید" و لابُد برای عده ای پیش نمی‌آید و اگر هم بیاید، عرضی وَ طولی وَ خلاصه همه جوره متفاوت است. فرض کُن یکی می‌رقصد خوشحال می‌شود، یکی وقتی می‌رقصند، اشک می‌ریزد مثلاً. و البته خدا به سَر شاهد است این غمگین شدن ربطی به روشن‌فکر بودن و تحقیر توده ها ندارد. در وَهله‌ی اول امری ذاتی و شخصی ست کما این‌که خود من هم نمی‌توانم در عروسی ها، وقتی با آهنگ های اندی می‌رقصند، غمگین نباشم.

و حالا آن شهود... مسئله، دوباره در این مایه هاست که برخی مُعتَرض اند و می‌توانند باشند و عده ای اصولاً معترض نیستند و احتمال دارد که اصلاً نتوانند معترض باشند. آلسو قضیه فقط این نیست که یک معترض، تنها "اعتراض" اش است که همیشه اعتراض است. یک معترض می‌تواند معترضانه لبخند بزند، معترضانه زندگی کند و معترضانه بخوابد. شخصاً و با توجه به تجربیات ام به این نتیجه رسیده ام که آدمیزاد یا روحیه‌ی اعتراض دارد یا ندارد. این که یک دستمال محتضر دست آدم بدهند و بگویند برو کُت و شلوار اش کُن از نظر من هم که اهل کُت و شلوار نیستم، دردناک و برخورنده است. برخورنده هم گیریم نباشد اِمکان محقری ست که یک معترض نمی‌تواند بَر بتابَد اش! معترض می‌تواند اعتراض کند حتی اگر کاریش با سیاست هم نباشد. موجودیتِ اعتراض و امور اعتراض.آمیز است که مهم است. در مقیاس بزرگ‌تر انگار اعتراض کاری ست برای کار، نه برای غایت و نهایت و همان گونه که به هر حال، "کار" به هر شکلی که باشد "در نهایت"! مفید (به یک نوعی از فایده) وَ بیش تر از آن، راضی.کُننده است، این هم همین. چیزی نیست که تنها دل مردمان را خوش کند و مردمان بهش دل خوش کنند، ولی می‌تواند چه در ابتدا و چه در انتها، به آن‌ها "رضایت" ببخشد.

من حاضر ام از پس این انرژی‌ی فزاینده و امکانِ قابل حصول برای فریاد زدن بر سر ظلم نهادینه و آشکار، تا یک سال هم اگر طول بکشد هِی هر روز اعتراض کنم. اعتراض می‌کنم چون معترض ام.

... و بر خلافِ حرکاتِ ایذائی‌ی "هنوز.هم‌وطن"انِ بی‌مزه ای که به فرموده، شیرینی‌ی گل.محمدی اختراع می‌کنند و حالا هم می‌رَوَند روی دیوار سِفارتِ فرانسه اُملِت درست می‌کنند... ولَش کن اصلاً...


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27 و ساعت 1:40 |