پوریا: کَریه اکنون صفتی اَبتَر است...
وقاحت کلمهی ناقصیه باسه این کودتا.
البته حق با پوریا ست. امّا ولی من خیلی فکر کردم. قضیه، دیگر، دروغگو بودن که اصلاً نیست و وقاحت هم نیست. بیشَرمی و حماقت هم نیست. البته از همهی اینها درش زیاد هست ولی کلاً این ها که گفتم نیست. کاش حتی میشد گفت که مغز اش تُهی ست. مسئله این است که طَرَفِمان "روانی" ست و حالیش نیست. حالا که عصبی شده و ترسیده، روان اش هم بیشتر به هم ریخته است. مردکِ بیچاره جوری به مقام روسی نزدیک شد که انگار منتظر یک سیلیی آبدار است. خودش میدانست لیاقت اش چیست. انگار منتظر بود کسی مُشت به صورت اش بکوبد، بزند اش و روی زمین بکِشَد ببَرَد اش تا جماعتی بریزند روش، با لقد دَهَنَش را پُر خون کنند، او هم قیافهی مظلوم به خودش بگیرد، خیالش راحت شود و از این بار سنگین (کِرم ک.و.ن!) خلاص شود. حالی اش نیست که آنجا (همایش چی.چی شانگهای، در روسیه) جایی نبوده که اگر هم کسی بخواهد، بتواند لِه اش کند، و فیلم فایت.کِلاب هم نیست. طرف جِداً شوت است، "وَلیی فقیه.جان" اش هم که یابو. ترکیبِ غریبی ست خُلاصه، که اگر با خون های ریخته شده جمع بزنیم، کلاً میشود این که دیگر دُرُست.بشو نیست و سرنوشتِ این فرمول، آخر اش هم میشود یک انفجار، روی میز مُشرف به پنجرهی آزمایشگاهِ شیمیی دبیرستان علویانِ تهران (پسران).
میگوییم کودتا... حال آن که طرف گوسفند هم نمیتواند بچَراند. خنده ام میگیرد... کودِتا؟ نه شما را به خدا. استعفاء؟ وای دِلَم خدا. این فقط دِلَش خواسته بازی کند، دلش خواسته آن هیستِریی درونی اش را اینطور فرو بنشاند. اساساً چون بازی اش نمیدهند، با همهی پسرهای کوچه لَج است. دخترها هم که چون دماغو ست بهش نگاه نمیکنند. هیشکی دوسِش نداره لذا مشکل روانی پیدا کرده و کارهای آزار.دهنده میکند تا حال دیگران را بگیرد، ولی زیاده.رَوی میکند. گاهی هم فکر میکند خعلی بامزه ست. شوخی.شهرستانی، یک بار، دوبار، نه صد بار... در واقع مصداق کسی ست که تن اش میخارد.
اوی! شاسکول، با دست که نع، چون ممکن است با دست خوش هم بهت بُگذَرَد، شاید با "آبِ دَهَن (همان تُف)" تن ات را خاراندیم.