تبليغاتX
به پشت سر نگاه نکن
هزار بار مامان

چار پنج روزی هست که کارمان با افتخار شده این، که با جماعتی به سویی می‌رویم. صدها هزار نفر می‌خواهند آن‌قدر بروند تا به یک نقطه‌ی مشترک برسند، جایی که در قلم نیوز برایمان تعیین شده. گفته اند سکوت کنیم و فقط راه برویم. ما شده ایم حاجی‌ی حَج.ندیده، بس که بین صفا و مروه سعی کرده ایم.

پیاده که می‌شویم، از خود مترو دست هایمان را بالا می‌بریم و با جدیت به روبرو نگاه می‌کنیم. پله ها را به آرامی، یکی یکی و قاطی‌ی بوی عرق مردمان، طی می‌کنیم تا به هوای آزاد برسیم، جایی که به همان فشردگی، سیل جمعیت ما را ببَرَد. ساختمان های قدیمی‌ی حوالی‌ی توپخانه (که کُلاً میدانِ امام خمینی وَجهِ تَسمیه‌ی قشنگی باهاش ساخته) پدیدار می‌شوند. همه دارند با موبایل، فیلم و عکس می‌گیرند. با دست های بالا جلو می‌رویم. عده ای نشسته اند. یکی دائم با داد می‌گوید: "بشینین، همه بشینین. اومدیم تحصن، اومدیم عزا، نه راه.پیمایی..." یکی می‌گوید: "پاشو. همه پاشین." ما دو بار می‌نشینیم و هر دو بار بعد از پنج دقیقه می‌گویند همه بلند شوید. کمی بعد تر یک آقای عینکی که درست پُشتِ من نِشَسته روی زمین، آمرانه به من می‌گوید: "بشین خانوم. بشین." ازش می‌پرسم: "میشه بگید چرا باید بشینم؟ اصن شما خودتون چرا نِشَستین؟ " شانه هایش را می‌اندازد بالا و با خنده‌ی بامزه ای جواب می‌دهد: "خُب پاشو." هیچ جوره زیر بار نمی‌روم که برای بار سوم آن تکه کاغذ (آخرین نوشته‌ی عبدالکریم سروش که دردمندانه هم هست و یک دختری داد دست ما که بخوانیم و ما هم اتفاقاً خواندیم و ایوَل گفتیم) را بیندازم روی زمین و با آن حالتِ رقت.بار نگه اش دارم، زاویه ام را تنظیم کنم تا دقیقاً رویش فرود بیایم. دارم واسه خودم بلند فکر می‌کنم: "گفته بودم که اگه این دَفه پاشم دیگه نمی‌شینم." که ناگهان همه دست وَ سوت می‌زنند وَ شعارها شروع می‌شود. کسی می‌گوید: "میرحسینه." با یک هُل عظیم، چند متر بی.اختیار عقب فرستاده می‌شویم تا یک ماشین گنده از وسط جمعیتی که ما باشیم بُگذرد. قائله‌ی گذشتن ماشین وَ شعارها و هُل دادن ها نیم ساعتی طول می‌کِشَد. من همه‌ی شعارها را تکرار می‌کنم و حس می‌کنم صدایم خیلی تابلو ست. هیچ کس شعار محبوب من را نمی‌گوید، خودم هم نای آغاز کردن اش را ندارم. یک ساعتِ بعد کنار گوش من، آن که دو ساعت قبل از آن، کنار آن یکی گوش ام فریاد می‌زد، "بشینین" داد می‌زند: "هیس" و هیس اش را ناجور می‌کِشَد. کلافه ام کرده. بهش می‌گویم: "آقا ول کن دیگه. شما یا می‌گی بشین یا می‌گی هیس." او هم می‌خندد. می‌گوید: "خُب شعار بدین." و خودش یک شعار می‌دهد و بقیه هم می‌دهند.

امروز دیدیم گردن فردوسی شال سبز بسته اند و به بازویش پارچه‌ی سیاه (به قول آرزی، لَتِه (بدون تشدید روی حرفِ تِ ). خودش عکس هم گرفت). بهش گفتم: "این تلویحاً یعنی این که تهران سقوط کرد." و نیش ام تا بَناگوش باز می‌شود چون حرف بامزه ای زده ام. در ادامه‌ی راه، لاین بغلی مان نازنین را دیدم که داشت از جایی که ما هنوز بهش نرسیده بودیم بر می‌گشت. بدجوری ناراحت بود. آخرین بار زمستانِ دو سالِ قبل در جشنواره‌ی انیمیشن دیده بودم اش که مثل اسب می‌خندید و از ازدواج محبوبه‌ی کلاس با قهرمانِ تکواندو خبر می‌داد. امروز فرصت نشد بروم جلو سلام و علیک کنم. سیاه پوشیده بود و مثل ما عزادار بود. یادم است در هنرستان هم هر وقت اتفاق بدی برایمان می‌افتاد مثل فوتِ مامان مهشید یا تصادفِ داداش الهه، نازنین قیافه اش از همه عزادارتر می‌شد.

روی پل کالج هستیم. همراه با ما، از راست و چپ پل، همین جور آدم است که می‌آید. یکی می‌گوید آخرین بار، سال پنجاه و هفت روی این پل همچین چیزی دیده. ماشین هایی که مسیر زرتشت را به طرف حافظ پایین می‌آیند می‌بینیم. هرگز فکر نمی‌کردم روزی روی پل کالج با طمأنینه راه بروم. ماشین ها و موتورها بوق می‌زنند و انگشت هایشان را به علامت پیروزی بیرون می‌آورند و ما داریم حساب می‌کنیم که مای پیاده با اینها که سواره اند روی هم چه‌قدر زیاد می‌شویم و هی روی پنجه‌ی پا بلند می‌شویم و پشت و جلو مان را نگاه می‌کنیم. من که به هر حال نمی‌بینم ولی او که بلندتر است می‌گوید تا چشم کار می‌کند مردم هستند. اتوبوس های بی.آر.تی سر جایشان ایستاده اند، درهایشان را باز کرده اند و مردمی که تویش هستند بدون اینکه خسته و عجول به نظر برسند با عکس و پارچه‌ی سبز برای ما دست تکان می‌دهند. یکی از راننده ها دست اش را گذاشته زیر چانه اش و علناً خوابیده. من ناگهان می‌گویم: "اِ... مِهدی احمدی." گفت: "دیروز هم که اصغر ف. را دیدیم با اون یکی..." گفتم: "پیمانِ م." گفت: "آهان! واقعاً ایوَل." گفتم: "بعید نیست ت.ع. را هم اینجاها ببینیم ها. کلهم عوامل فیلم، ایوَل."

جلوی نرده های دانشگاه شمع روشن کرده اند و عکس های شهدا را گذاشته اند. گاردِ ویژه مستقر شده است و من انگشت هایم را که روی هوا بلند کرده ام تا جایی که می‌توانم به طرفشان می‌برم تا از دور در چشمشان فرو کنم. دیدم هیچ کدام اصلاً به ما و چهره های ما نگاه نمی‌کنند. خودشان را می‌زنند به آن راه. شبِ اول سعید گفته بود بی‌خیالِشان شوم و مجبور اند و بدبخت اند و از این حرف ها. خواهرم الآن که من اینجایم خیلی جلوتر از من، نزدیکی های آزادی ست و وقتی رسیدم خانه گفت زیر گذر روبروی زمزم، یک کیلومتر شمع روشن کرده بوده اند.

اسم کُشته.شده گان را پلاکارد کرده اند و عکس هایشان را. یکی نوشته به یاد مُبینا، کسری و چند اسم دیگر که ما نمی‌شناسیم و نخواهیم شناخت. یکی عکس کَسی را بالا گرفته که سینه اش از قلب تا جناغ با یک شیء تیز جر خورده، روی تختِ سردخانه است و روی چشم هایش را پوشانده اند که یعنی مُرده. آرزی می‌گوید: "همین عکسو می‌گفتم." عکس مردی با لباس.شخصی در دست یکی هست، که با چند نفر قلچماق در یک پیاده رو ایستاده و چاقو در دستش دارد و با ژستِ مشمئز کننده ای آماده‌ی حمله به نظر می‌رسد. این‌ها چیزهایی عادی و قابل چَشم.پوشی نیست، ما مردم هم زیادی پوست.کلفت نیستیم به خدا، ولی خُب، کثافت زیاد است. بخواهی سر یکی زیادی مکث کنی، فرصتِ ابراز نفرت از بعدی را پیدا نمی‌کنی. مردک، دور دست و چاقویش را دایره‌ی زرد کشیده اند. چاقو به نظر خون‌آلود می‌رسد. جیغ کوتاهی می‌کِشَم و یک آقایی که با من دو نفر فاصله دارد بر می‌گردد طرفِ من تا بگوید این اُستوار یا چه می‌دانم سُتوان فرحبخش است... حالا هر گهی، درجه اش به هر حال یادم نمانده. گفت که آدرس خانه اش را هم روی اینترنت گذاشته اند مردکِ بی همه چیز (آدرس اش را از بَر بود، با پلاک وَ همه چی). چند بار با خودش تکرار می‌کُنَد فرحبخش و لبخندِ تلخی تحویلمان می‌دهد. خیابان، انگار تلویزیون است. خوب جای خالی‌ی رَسانه را پُر کرده. همه‌ی عکس ها، از بچه های دستبند به دستِ تیم.ملی تا کُشته شده ها تا پنجره های شکسته‌ و اتاق های ویران.شده‌ی کوی دانشگاه در دست مردم است، بالای سرشان گرفته اند. سوزش اشک تا پس حلق ام می‌آید و باز قورت می‌دهم. به این فکر می‌کنم که ما با این که داغدیده ایم ولی هنوز می‌توانیم در راه.پیمایی آلاسکا بخریم و دوستانمان را در خیابان ببینیم، پس یحتمل، فعلاً خدا رو شکر!

روی مقوایی مشکی با ماژیک نقره ای یک صفحه‌ی تلویزیون کِشیده اند که دارد ترانه.سرایی‌ی یک بلبل غزلخوان و افسانه‌ی جومونگ نشان می‌دهد، از آنتن اش هم دارد نت موسیقی بیرون می‌آید. زیر این تصاویر، تلویزیونِ جمهوری.اسلامی زیرنویس کرده است "هفت تن از آشوبگران کشته شده اند". ما باز تلخی‌ را با لبخند پس می‌زنیم و می‌گوییم: "ایوَل" و پسری که آن را دستش گرفته می‌خندد و به دُکمه ای که کشیده اشاره می‌کند و می‌گوید: "نیگا... خاموشِشَم کردیم." مقوا را بر می‌گرداند. نوشته صدا و سیمای ما، ننگ ات باد، ننگ ات باد. دلم باز هم خنک نمی‌شود. همین دیشب بعد از فوتبال و جمله‌ی پایانی‌ی مزدکِ میرزایی با آن لحن سرخورده و درخشان! اش، یک گزارشگر که فقط دستش پیدا بود با حالتِ شاد و شنگول و صدای خروسی، از یک مُشت "غافِل" می‌پرسید: "به نظر شما این کَسایی که آشوب می‌کنن، شیشه می‌شکونن، اموال عمومی رو تخریب می‌کنن، اتوبوس آتیش می‌زنن، به منظوری که می‌خوان می‌رسن؟ " و طرفِ مصاحبه.شونده گفت: "نه". گزارشگر از بعدی ها هم همین را پرسید (فقط ترتیب اش فرق می‌کرد و به همان کثافتی‌ی سوال اول بود) و آنها هم فقط یک کلام می‌گفتند "نه"، بعضی ها هم به فراخور، "نه نمی‌رسن" و "نه آقاجون نمی‌رسن". نوشین راست می‌گفت. صدا و سیما فقط نفت روی آتیش ملت می‌ریزد.

نظر ام را با صدای بلند اعلام می‌کنم و جلویی ام هم می‌شنود. نظر ام این است که مجریان و دست اندرکاران فعلی‌ی صدا و سیما یک مشت مزدور بی‌صفت اند و باید بابتِ این موضع جنایت کارانه و کار زشت و شنیع شان یک روزی جواب پس بدهند. اعتصاب بلد نیستند که هیچ، دو.دستی به حقوق کثیف شان چسبیده اند هم هیچ، مثل سگ می‌ترسند و زر مفت می‌زنند هم هیچ، نمی‌توانند لااقل یک حرکتِ ابرو، یک سُرفه، یک صدای گرفته و بغض آلود، خرج نگرانی و خشم این مردم کنند؟ دلم می‌خواهد اگر یک روز از زندگی ام مانده باشد لااقل بروم یک سیلی توی گوش این حیاتی‌ی اخبارگو بزنم و بعد بمیرم. چُنان یک.نفس و پُرشور پیام های رهبر انقلاب را می‌خوانَد انگار نفس اش را از جایی آتشین، حوالی‌ی کان و مان اش بالا می‌دهد. آشغالِ بی‌حیای بی‌شرفِ خود.فروخته، هرگز کمی روغن.داغ اش را هم کم نمی‌کند. فقط ببینید که این غرمساق چطور می‌گوید نَشاطِ عمومی... این یعنی که ایها الناس بیایید مرا لِه کنید و فک ام را بیارید پایین... از فحش دادن به این کثافت سیر نمی‌شوم، فقط بگذریم...

به میدان انقلاب که می‌رسیم نمی‌گذارند جلوتر برویم. آگاهانی که در میانِ مان هستند می‌گویند نشانه هایمان را باز کنیم، متفرق شویم تا تاریک نشده، و فردا هیچ جا نرویم. یک تلویزیون انداخته اند توی سطل آشغالِ کنار میدان انقلاب، در واقع جوری آنجا گذاشته اند که همه ببینند. روی صفحه اش با ماژیکِ سیاه، بزرگ نوشته اند: رسانه‌ی ملی؟ رسانه‌ی دروغ و روی یک مقوا کمی این مسئله را باز تر کرده اند و توضیحات مُکفی را داده اند و مقوا را گذاشته اند روی تلویزیون. 

سر پُل کالج هم یک پسری مقوای بزرگی دستش گرفته بود و رویش متن اینگیلیسی‌ی ترانه‌ی "knockin' on heaven's door " را با عکس های فجایع این روزها میکس کرده بود. حتماً حکمتی هست که همیشه باب دیلن در ترانه ها مامان اش را صدا می‌زند. نوشته بود: "مامان این نشان را از سینه ام بردار، دیگه به درد ام نمی‌خوره... مامان تفنگ هام رو خاک کن، دیگه نمی‌تونم با اون‌ها شلیک کنم..."

و هزار تا مامان دیگر... مامان دارم آه می‌کِشَم... مامان ببین، داره خون اَزَم می‌ره...


+ نوشته شده در جمعه 1388/03/29 و ساعت 3:33 |