تبليغاتX
به پشت سر نگاه نکن
عنوان ندارد

از مینی.مَعدود لحظاتِ نَفَس.کِش این روزها، بعد از خَلق اثر هنری (تحت فشار بغض و البته کینه)، شیوَنِ هم‌وطنانی که با ناله و فغان از "صدای آمریکا" می‌خواهند بیاید! نجاتشان بدهد، و تفنن ِ شنیدنِ فرانسوی‌ی ترم دوی مریم.رجوی (به قول لئون، ترم دوی قُطبِ راوَندی) و تازه غیر از اظهاراتِ مضحک اش، یکی ش هم حَتمَنی شما بگیر، اینگیلیسی حرف زدنِ محسن مخملباف، کُلاً لحن و گفتار. که هَمو عقیده دارد صرفاً مَنوط به میزانِ قلیل نفوذ و کمبودِ درجه‌ی عمق غواصی‌ی ایشان در دایره‌ی ادبیات و واژگان اینگیلیسی، و مهارت ایشان، و این‌ها نیست، بل فارسی حرف زدن این جناب هم کمابیش این‌گونه مسموع شده است. غیر از لحن وَ مکث ها وَ تأکیدها وَ سکته ها، آنجا که می‌فرماید The Mister Mir Hossein، بماند... در جواب سوالی هم می‌گوید Ok، نفس عمیقی می‌کِشَد، بعد جواب را می‌دهد که به قولی یعنی آهان فهمیدم... حالا جوابتون. خدا به خیر کنه اگه یه روزی عباس جون به حرف بیاد... یا رُستَما... خودِت کیانِ این ملت رو وَ آبروی مملکت رو جلوی ژولیت بینوش حفظ کن.

*به تمام دوستانی که نگرانِ بنده (و همراهان ام) بودند و هستند، اَعَم.مَز منصوره، مرضیه و مُتَعَلِقات، نون و مُتَعَلِقات، شین وَ بانو، وَ خانواده‌ی نعیمی، عرض کنم که ما که همه.کار مان مسالمت آمیز است و آشوب و فتنه کار خودِ پدرسگ شان است و ما یک هفته راه می‌رفتیم و کاری به کَسی نداشتیم. همین شنبه ای (شنبه‌ی خونین سر هفته) هم، که دستور مستقیم از خامنه ای‌ی رهبر داشتند و هنوز هم دارند، غیر از مقادیر معتنابهی اشک و سوزش چشم در حدّ "مامان، کور شدم" و حالتِ اسیدی و گاز فلفل و سوختگی‌ی حلق، و لَهیبِ آتش، وَ دودی که قرار بود مرهم اشک شود، و جا.خالی دادن از سنگی که یک حاج آقایی کاملاً اشتباهی نزدیک بود به ما بزند، و این جور خَطَراتِ بی.اهمیت و بچه.سوسولی، موردِ دیگری گزارش نشده است. نه پیرزن بوده ایم که کتک بخوریم، نه تیر به گردنِمان خورده فعلاً، نه روز روشن بهمان خیره شده اند و با کُلتِ کَمَری به قلبمان نشانه رفته اند، نه پدر کارمندِ سه تا بچه بوده ایم که وسطِ خیابان معدوم شویم و نعش مان را ببرند برای خانوم.بچه ها، و نه از آن‌جور دخترها بوده ایم که جلوی همه روی زمین ولو شویم و از چشم و بینی و دهانمان خون شُرّه کند و بمیریم. پس زنده ایم، تا وقتی هنوز تصویرمان روی یو.تیوب نرفته است.

این‌جانب هنوز باتوم مرد شدن را هم نخورده ام، جُلو.دستی‌م خورد، یعنی خورد به سینا خدا رو شکر! یعنی اون یارو کلاً ضعیفه ها رو نمی‌زد انگار و من جرأت پیدا کردم یک کثافت هم بهش بگویم. شهادت هم که دیگر "هنر" مردان خداست کلاً. ما نقاشی.پقاشی و این جور مسخره.بازی ها بَسِمان است. شما نگران نباشید. به قیافه‌ی من می‌آید یک روز روی آسفالتِ داغ خیابانِ امیرآباد، صرفِ نظر از این که بابام کنار ام باشد یا نه، جان بدهم؟ اصلاً به ما می‌آید؟ قرار نبوده ماها را بزنند. باور نکنید. این چند نفر را هم که می‌بینید از دستشان در رفته و گرنه آن‌ها هم آدم اند، دِلشان نمی‌آید.

حالا اینها را گفتم؟... اگر شانس من است همین فردا مرد می‌شوم! شانس هم نداریم آخه.


+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02 و ساعت 3:33 |