تبليغاتX
به پشت سر نگاه نکن
بیلی جین در خانه ی مرا زد

حالا فَن اش که نبودم ولی خواننده‌ی خیلی خوبی بود و چند تایی از کارهایش را بی.اندازه دوست دارم. کیلیپ هایش هم که از زمانی که به خاطر می‌آورم، برای سن و سال آن موقع ام و تا هنوز هم الهام.بخش بوده اند و هستند. یک نمونه‌ی کوچک اش، آنجا که هی سیاه و سفید و چینی و ژاپنی و آلمانی و سرخپوست و اروپایی و آسیایی، متامورفسیس می‌شدند توی هم.

رنگین ترین و معرکه ترین دنیایی که در حاشیه‌ی موسیقی متصور بود می‌ساخت و وسواس وَ دخالتِ شخصی اش در جزء به جزء کارهاش، هنوز نمونه ای نایاب از تمرکز و اقتدار یک انسان خجالتی و بلند.پرواز است. برای من تصویر یک هنرمندِ ژنی بود. مُضاف بر آن! آدمی تنها و سرخورده، با یک کودکی‌ی از درون سرکوب.شده و داغان، پنهان در یک پوسته‌ی زَر.وَرَقی، یک روح پَرپَر شده که ماکسیمالیزم (همان حداکثر گرایی!) ی غلیظی که اطراف خودش درست کرده بود و آن زرق و برق و طلایی ها، از آن اتمسفر غم.انگیز حرکات، چهره و محیط اطراف اش کم نمی‌کردند. پدر خبیثی داشت که تحمل اش کرده بود و دوست اش نداشت، که این یکی، دیگر از همه چیز اش سَر بود.

به نظر می‌رسد اگر واقعاً این شایعه درست بوده باشد، هیچ‌کَس بیش از او برای نگه داشتن استخوان های "مَردِ فیل.نَما" مُحِق نبوده است. این که هر بار به آن نگاه می‌کند به خاطر بیاورد که روزی مردِ غریبی با یک روح کودکانه می‌زیسته است که چهره اش و جسم اش، با دیگران فرق اساسی می‌کرده. که مردم آزار اش می‌داده اند، عده ای دوست اش داشته اند ولی به گواهِ فیلم دیوید لینچ، برای این که یک بار بتواند مثل آن‌ها روی تخت بخوابد، زندگی اش را داده است. برای شمایل اِم.جِی هم، با ایستِ قلبی و حمله‌ی قلبی مُردن، آدم.وار ترین شکل مُردن بود. یک بار خواست مثل بقیه باشد ولی جان اش را سر این کار داد.

یادم است تا مدت ها فکر می‌کردم انسان نیست و یک موجود دیگری ست برای خودش. عکس هایش مرا می‌ترسانْد. رقص اش عجیب بود، برک زدن اش، این که با پاهایش می‌رفت جُلو ولی در واقع داشت می‌آمد عقب، و تبدیل شدن اش به یک پلنگِ سیاه روی صحنه (که شده مُسَببِ یک عکس تاریخی از من ِ دوازده ساله با دهانِ خیلی باز)، کِش آمدن، قوس رفتن و جلوی لات و لوت های محله، محکم وایسادن اش و گفتن این که "... اگه هنوز فُلان و بیسار، پس یه بار دیگه بهت می‌گم کیه که بَده..."

نتوانستم از مرگ اش بی‌تفاوت بگذرم. آن هم کسی که یک جور لایف.اِستایل است اصلاً. شاید اگر حال و حوصله اش بود، بیش‌تر از این می‌نوشتم. کُلاً دل ام خواست بگویم: مایکی (تیریپ.خودمونی)، تو هم این وسط حیف شدی ها! ولی حالا هیچ کَس دیگر هم نه، یک.کاره تو با این معروفیتِ عجیب و غریب ات باید می‌مُردی؟ آن هم وقتی که "ما" و ظلمی که دارد به "ما" می‌رود، باید صدر اخبار دنیا باشیم؟ بفهم دیگه...


*هفته‌ی پیش، این ساعت، هنوز "نِدا"یی بود. گفتم یک اشاره ای بُکُنم، چون بعضی ها پُز حافظه‌ی تاریخی شان را می‌دهند ولی یک هفته پیش را فراموش کرده اند. خصوصاً "کافه.وَهم"، که یادش رفته به آن فراز مرتبط و گهربار (از آیت اللهِ اخیر نماز.جمعه) درباره‌ی ندا اشاره کند و آن را هم زحمت بکشد برای ما تفسیر کند.

و دوم این که گفتم تا فکر نکنید غم مایکل! من را بی‌خیال اوضاع فعلی کرده. "دو نقطه، به زحمت دی"


+ نوشته شده در شنبه 1388/04/06 و ساعت 4:0 |