تبليغاتX
به پشت سر نگاه نکن
انگلی به نام فرهاد جعفری

 تیریپ: ریشه.یابی‌ی شخصیتی‌

لیبل: گند و گه

این پُست از آن پُست های نیمه.اِجباری ست که وجدان و مِجدان، و خلاصه یکی از این چیزهای این‌جوری دَرَش دخیل است.

فرهاد جعفری سعی دارد معروف‌تر شود! حتی شده پَسَکی، چون خودش را آلردی معروف می‌داند. بدین منظور "خود.اِرضایی‌ی فِکری‌ی منحط" اش را روز به روز آپ.دِیت می‌کند. یحتمل ریشه.یابی‌ی این هفته، هیچ بازخورد عِلمی و عَمَلی ای نخواهد داشت ولی بازخوردِ روانی، شاید. آلسو می‌تواند گویای نقطه نظر من (فارغ از ناراحتی و عصبانیت ام)، باشد. می‌خواهم بگویم تا بَلکَم این غافل بداند که پس دادنِ کتاب اش (که اگر من داشتم، جلوی نشر چشمه، سر میرزای شیرازی، می‌سوزاندم و پس نمی‌دادم) حرکتی معترضانه و نمادین است، و نه برای بی.اعتبار کردنِ او. چون صرفاً فروش رفتن کتاب و خوانده شدن اش توسط عده ای (که زیاد و کم اش فرقی نمی‌کند)، ضامن اعتبار کسی نیست، که پس دادنِ کتاب، همان کَس مزبور را بی.اعتبار اش کند.

کسی که این طور کورکورانه (و متأسفانه با ژستِ دروغین "متفکرانه") از هرزه.گردِ بی.سر و پای عرصه‌ی سیاستِ پلاسیده‌ و پُر از سوراخی‌ی ایران حمایت می‌کند، تنها دو "چیز" می‌تواند باشد. یا "جاهل" است و از سر نادانی این طور ارزیابی می‌کند و چَشم اش کور است و نمی‌بیند، یا مُزدور است و نفعی این وسط بهش می‌رسد که چشم اش را عامداً به روی حوادث و وقایع اخیر بسته است. چنین آدمی یا نفهمیده، یا فهمیده و دارد به تأسی از ارباب اش، دروغ می‌بافد تا چیزی بهش برسد یا خودش را توجیه کرده باشد. وی کار دیگری هم می‌کند. در صندلی اش فرو می‌رود و قصد دارد با کلماتی ظاهر.به.صلاح، "مای بی.شمار" را که او با واژه‌ی سه.حرفی و کوتاهِ "شما" مشخص اش کرده عصبانی کند. او مثل اَسلاف اش ما را کم.شُمار می‌پندارد. به خیال خودش مسخره می‌کند، مایی را که می‌خواستیم رأی مان را پس بگیریم ولی امروز، (همگی) آن خواسته را رها کرده و به جایش می‌خواهیم کتاب هایمان را پس بدهیم (حالا فکر نکرده که میلیون ها نفر معترض اند، که اسم اش را هم نشنیده اند، که کتابِ نَحس اش را هم نخریده اند که بخواهند ببرند پس بدهند یا بلایی سرش بیاورند). او تعداد کسانی را که می‌خواهند رأی شان را پس بگیرند با تعداد کسانی که می‌خواهند کتاب او را پس بدهند برابر می‌داند (دو نقطه، دی) و لابُد جوابی از جنس جواب اش به ایده‌ی پس دادن کتاب را، برای پس گرفتن رأی هم مناسب می‌داند. کلاً فرقی بین این دو نمی‌بیند.

با هم دو تا از واپسین پُست های خایه.مالانه‌ی ایشان را مرور می‌کنیم. وی در این نوشته ها (این‌جا و این‌جا) یکی به میخ می‌زند و یکی به نعل، و پاچه‌ی دو طرف را با اهتمامی سهمگین، می‌خاراند. دو طرفِ ایشان یعنی ۱) احمدی نژاد و جان.فدایی ها. وَ ۲) کسانی که می‌خواهند یک کتابِ زپرتی، نوشته شده توسط یک انگل را پس بدهند و وی قرار است آن‌ها را بخاراند تا نروند این کار را بکنند چون او آشکارا واهمه دارد که نکند این کار، او را بی.اعتبار کند.

کلید ها: "خه.طاء.الف" (خِطافه) برای "خا...مالی‌ی طرف اول" و "خه.طاء.دال" (خَطیر.دی) برای "خا...مالی‌ی طرف دوم".

توضیح: خِطافه ربطی به یکی از تیم های باشگاهی‌ی فوتبالِ اسپانیا ندارد و خَطیر.دی جمله ای تُرکی نیست که معنایش "خطیر است!" بشود.

1

خِطافه (همراه با تضرع و ناله): آقای احمدی‌نژاد! این گره، فقط به «دستِ شما» باز می‌شود. نگذارید به «دندان رقیب» باز شود.

وَالله، این که کسی به این بگوید آقا، جای تعجب (!) هم دارد.

می‌دانید گره یعنی چه؟ یعنی ما و حق خورده.شده ای که می‌خواهیم پس بگیریم. ما کلاً گِرهی هستیم که باید با دستان احمدی‌نژاد باز شویم یعنی کسی که عملاً خودش ما را به یک گره‌ی بزرگ، در طول طنابِ قُدرتِ غصبی اش تبدیل کرده. حالا ببینیم چیزی که جعفری برایش به احمدی‌نژاد التماس می‌کند، ماهیت اش چیست؟ خُب، در قاموس احمدی‌نژادی گِره‌ی انسانی را فقط یک جور می‌شود باز کرد. توضیح بیش‌تری احتیاج نیست، هست؟

خالی از لطف نیست بدانید که رقیب نیز در این جا گرگی فرض شده که دست ندارد بل‌که فقط دندان دارد و ممکن است گره‌ی موردِ نظر ایشان را به همان شگفت.انگیزی و خَلقُ الساعِگی‌ی احمدی‌نژاد باز نکند. هیهات! جنابِ جعفری، واقعاً هیهات من الذِّلة!

خَطیر.دی: الآن گزارشی از محتوای خطبه‌های سخنران این هفته‌ی نماز جمعه‌ی تهران خواندم. انتخاب خطیبی برای نماز جمعه‌ی این هفته (احمد خاتمی) که اصولاً ادبیات تندی دارد (و سابقه نشان داده است که از آمادگی کمی برای مماشات با مخالفان و منتقدان برخوردار است) اصلاً انتخاب مناسبی نبود.

این احمق، احمدی‌نژاد (و نوچه های تحتُ الامر اش) را یک عدد انسانِ واجد شرایط فرض کرده که زبان سر اش می‌شود، یعنی یا فرض کرده یا اَدایش را در می‌آورد. وی فکر می‌کند "این گروه خشن" خودشان نمی‌دانسته اند چه کسی را دارند برای نماز.جمعه می‌فرستند و مثلاً از قبل نمی‌دانسته اند این یابو قرار است چه چیزی بگوید و چگونه تهدید و رُعب، در دلِ "معترضانِ آرام و بی.سلاح" ایجاد کند. جعفری می‌خواهد نقش مسئولِ تدارکات را به عهده بگیرد، روابط.عمومی‌ی آن‌ها باشد و آنان را از اشتباهات و گاف هایشان آگاه کند تا این بار کم‌تر سوتی بدهند و مخفیانه تر و مُحتاط تر برای رسیدن به هدفی که برایشان لایَتَغَیَر می‌نُماید، عمل کنند.

خطیر.دی: به ‌ویژه که یک‌بار دیگر و بعد از سال‌ها، واژه‌هایی به ادبیات سیاسی کشورمان وارد شد که مدت‌ها بود فراموش شده بود. ایشان گفته است: [اغتشاش، تخريب، آتش زدن اتوبوس‌ها، ايجاد ناامنی و وحشت و آزار مردم از ديدگاه شرع مصداق دو اصل «بغی» و «محاربه» است. از قوه قضائيه در هفته قوه قضائيه می‌خواهم كه با سران اغتشاش كه در سر در آخور بيگانگان دارند، قاطعانه برخورد كند تا مايه عبرت برای همگان باشد.]

در پاراگراف که نه، قُمبُلی‌ی بعدی می‌بینیم که چگونه "وزیر فرهنگِ آتی‌ی دولت دهم"، این "حرفه: میوه.چین"، سرانِ اغتشاش، وَ آشوبگران را به ما معرفی می‌کند. ایشان ضمناً ما را از مَحکَمه‌ی قُوه‌ی قضائیه ای که خودش از دروغ.پَروَرانِ تیر، است می‌ترساند و نوید! می‌دهد که در آینده ای نزدیک محکمه‌ی موردِ قبول و موردِ پسندِ ایشان چه رأیی برای رهبرانِ معترضان (که از نظر ایشان همان سرانِ اغتشاش هستند) صادر خواهد کرد.

در این سخنان، علاوه بر آنکه پس از سال‌ها عناوین فقهی بسیار تندی چون بغی و محاربه مجدداً به دستور زبان ادبیات سیاسی حاکمان با مردمان راه پیدا کرد (که جای افسوس دارد) اما مطابق معمول، باز هم اتهامی که در هیچ محکمه‌ای اثبات نشده، به رهبران معترضان نسبت داده شد. که این هم جای افسوس دارد که چرا خطیبی که می‌بایست مظهر «عدالت و انصاف» باشد، به‌نحوی غیرمنصفانه، کس یا کسانی را قطع‌به‌یقین «سر در آخور بیگانه» معرفی کرده است حال آنکه فعلاً (و تا هنگامی که مدارکی در این زمینه عرضه نشده و محکمه‌ای هم به آن حکم نداده) احتمالی بیش نیست.

خِطافه: چندروز پیش هم نوشتم که در نتیجه‌ی رفتار غیرمنطقی و غیرمعمول آقای موسوی در «پیروز معرفی کردن زودهنگام خود» (که موجب تحریک احساساتِ افکار عمومی رای دهنده به خود شد) متاسفانه ترم «انقلاب ـ ضدانقلاب» را دوباره به فضای حقوق و فضای سیاسی کشورمان تحمیل کرد که به‌زودی آثار زیان‌بار خود را به فضای (نسبتاً گشوده‌شده‌ی) سیاسی در یکی‌دوماهه‌ی اخیر کشورمان تحمیل خواهد کرد.

و حالا، در وقتی که باید «نرم‌خو ترین خطیب جمعه» به دانشگاه تهران فرستاده می‌شد، یکی از تندترین آنها در پشت تریبون قرار گرفت. که البته این نیز بی‌گمان، ناشی از دو بیانیه‌ی دیروز آقای موسوی بود که پشت ‌سر هم صادر شد و بازهم بر پافشاری وی بر نظر پیشین خود (ادعای تقلب، و خواست ابطال و تجدید انتخابات) تاکید داشت.

حقیقتاً برای من که قابل درک نیست که چرا وقتی آقای موسوی می‌بیند که میلیون‌ها ایرانی در سرتاسر ایران، به رغم گذشت 12 روز از برگزاری انتخابات (حتا رای‌دهندگانش در شهرهای دیگری جز تهران) به صف معترضان نپیوسته‌اند؛ بازهم بر ادعای خود پافشاری می‌کند.

این آش...، خودش فهمیده چرا چنین چیزی می‌نویسد؟ برای این که بخاراند یا کلاً برای چی؟ او اصرار موسوی بر ادعای تقلب، و خواست ابطال انتخابات و تجدید آن (وای... آن هم در بیانیه های پشت سر هم را) مسبب موضع غیر.عقلانی‌ی احمد خاتمی در نماز.جمعه می‌داند. آن هم کی! یک آخوندِ دوزاری‌ی تلویزیونی که به برکتِ همنام بودن با محمد خاتمی، مختصری می‌شناسند اش و اتفاقاً به همین دلیل، در عروسی و عزا، سُنبه‌ی قابل عرضه ای ست و همان نقشی را در جمع روحانیون بازی می‌کند که هم اکنون جعفری دارد در وبلاگستان، جمع نویسندگان و در میانِ جمعیت به اصطلاح فرهنگی، ایفا می‌کند. هر دو از زُمره‌ی ژانر پَست و پَلَشتی هستند که به مددِ لوس ترین و هَجو.آمیزترین شانس های زمین، تعدادی می‌شناسندشان و به همین خاطر تصور می‌کنند زرت و پورت کردنشان مهم است و اگر زر نزنند مردم فکر می‌کنند لال اند.

جنایتِ اصلی را جعفری، در قُمبُلی‌ی حقیقتاً می‌کُنَد. وی می‌گوید برایش قابل درک نیست، که خب توقع درک که اصولاً نباید از خودش داشته باشد. تنها حدس ام (که خودِ نوشته‌ی جعفری باعث اش شده است) این است که ایشان چون از خانه اش بیرون نمی‌آید (و یحتمل احتیاجی هم ندارد بیرون بیاید، چون بعید نیست که دولتِ دهم همه.جوره او را تأمین کرده و بهش حال داده است)، ندیده است که علی‌رغم حملاتِ وحشیانه‌ی نیروهای "دکتر کودتاچی" در روزهای اول و دوم و سوم، باز هم معترضان در روزهای بعد در اجتماعی میلیونی حاضر شدند و راه.پیمایی کردند. فرض را بر این می‌گذارم که واقعاً این ابله نمی‌داند چه خبر است و برایش تعریف می‌کنم: بعد از جُمعه‌ی اول و خطبه‌ی تهدید.آمیز رهبر حکومت، خامنه ای‌ی هارزاده، که در واقع فرمان تیر صادر کرد (و این را خرها هم فهمیدند ولی گویا! توی جعفری نفهمیده ای)، فردایَش در روز شنبه، نیروهای فوقُ الذکر اجازه‌ی جمع شدن به جمعیتِ عظیمی که در طول پیاده.رو های امام.حسین تا آزادی در حال حرکت بودند ندادند و در مواردی آن‌ها را به گلوله بستند. نمونه هایش را چون در رسانه‌ی حکومتی هم پخش کرده اند حتماً دیده ای. جنابِ با.اِنصاف، میلیون ها ایرانی در سرتاسر ایران به رغم گذشت 12 روز (که تا حالا شده شانزده.هفده روز) در مواردی اصلاً نتوانسته اند به صفِ معترضان بپیوندند چون موردِ حمله واقع می‌شوند. درک می‌کنی؟ با این حال هنوز هر روز سعی شان را می‌کنند (سعی مان را می‌کنیم) و گاهی موفق هم می‌شوند (و گاهی موفق هم می‌شویم) ولی تو آن‌موقع نشسته ای در خانه و داری باقالی می‎خوری، لذا فکر می‌کنی خبری نیست و موسوی دارد برای عمّه بزرگه اش بیانیه می‌دهد.

دوم از آن، اگر قرار است این بهانه (این که میلیون ها ایرانی در سرتاسر ایران به رغم کوفت و زهرمار... الی آخر، به صف نپیوسته اند)، علی‌رغم کِذب بودن و وقیح بودن اش، موجب بشود که ما باور کنیم موسوی بی.خودی و بدونِ داشتن هوادار دارد بر ادعایش پافشاری می‌کند، پس نسبت به احمدی نژاد، بر پافشاری کردن بسی محق‌تر است، زیرا لااقل ما میلیون ها معترض را که به موسوی رأی داده اند در خیابان های تهران به چشم دیده ایم، و هم‌چنین در فیلم هایی که از معترضانِ در شهرستان ها وَ تظاهرات.کنندگان در سراسر دنیا پخش می‌شود. ولی در مقابل این موج، فقط یک مُشت گوجه فرنگی.به.دست دیده ایم که در حمایت از احمدی‌نژاد جلوی سفارت فرانسه جمع شده بودند و تخم مرغ های بیت المال را به دیوار سفارت می‌زدند. تازه آنها نه کتک می‌خورند نه قلع و قمع می‌شوند، نه ناگهان یک گلوله می‌آید برود توی حلقشان. از این بهانه ای که شما مطرح کرده ای، نتیجه می‌گیریم که "بیش از بیست و چاهار میلیونی که به احمدی‌نژاد رأی داده اند" باید الآن پیدا باشند، نه؟ آن‌ها که ترسی از گلوله ندارند، آن‌ها از خودتان اند. پس وقتی بعد از کلی تبلیغ، و اعلام بیست و چاهار ساعته از همه‌ی شیش شبکه‌ی تلویزیونِ حکومتی و روزنامه های وابسته به دولت نهم،  فقط چند هزار نفر آن هم به ضرب و زور اتوبوس هایی که از شهرستان ها به تهران می‌آیند، فقط در تهران و دو سه تا خیابانِ منتهی به میدان ولی.عصر جمع می‌شوند (که تازه در بین شان برادرانِ دینی‌ی غیر ایرانی نیز دیده شده است و هشتاد درصد اش را، به چشم دیده ام که همان مَواجب.بگیران و موتورسوارانِ چماق.به.دست بوده اند که این دفعه علاوه بر چماق، پرچم ایران را هم حمل می‌کرده اند)، مشخص می‌شود که چه‌قدر در برابر سه چاهار میلیونِ امام.حسین تا آزادی، و توپخانه تا آزادی، ناچیز بوده اند... لذا دهن ات را ببند دیگر.

اما این هم برایم قابل درک (پذیرش) نیست که چرا امروز، چنین خطیبی و چنین لحن «تند و تهدیدآمیز»ی برای سخن‌گفتن غیرمستقیم با «برخی معترضین» انتخاب شد.

"برخی معترضین"، در اینجا رفرنس می‌دهد به دو تا قُمبُلی بالاتر. آن جا که می‌خوانیم [...اغتشاش، تخريب، آتش زدن اتوبوس‌ها، ايجاد ناامنی و وحشت و آزار مردم را از ديدگاه شرع... و ...سران اغتشاش كه در سر در آخور بيگانگان دارند...]. این ها را احمد خاتمی در افاضات اش گفته است و جعفری، معادل "برخی معتضرین" می‌داندشان.

به‌ نظرم در لحظاتی بسیار حیاتی قرار داریم که اگر اقداماتی «فرالحظه‌ای» و «فداکارانه» از سوی یکی از بازیگران اصلی دو طرف انجام نگیرد، زد و خورد میان جناح‌های قدرت قطعی‌ خواهد بود.

ایشان کل قضیه را به بازی‌ی دو طرف تقسیم کرده است. دو طرفی که (اگر حملات نیروهای مسلح "یک طرف" اش (و نه زد و خورد) را بازی‌ی راگبی یا بیسبال فرض کنیم)، هر کدام حق دارند با طرف مقابل مقابله کنند. حال آن‌که با توجه به تقلب وسیع، وقاحت و کثافتی که از این کودتا! بر می‌خیزد، احمدی‌نژاد طرفِ بازی نیست. او کسی ست که سکوی اول را غصب کرده است و باید بیرون انداخته شود. بنابر این وی هرگز نمی‌تواند (و مشروعیتِ آن را ندارد) که اقدامی فرا.لحظه ای! و فداکارانه! داشته باشد چون "بازیگر اصلی" نیست و صرفاً مهره ای ست که از خودش درک و جایگاهی ندارد. این اوضاع نیز کارتونِ خونه‌ی مادربزرگه نیست که اقدام فرا.لحظه ای و فداکارانه بخواهد.

می‌گویند «وقتی فیل‌ها به نبرد برمی‌خیزند، این علف‌ها هستند که له می‌شوند.» پس قابل پیش‌بینی‌ست که در چندروز آینده، یک‌بار دیگر، موج خشونت‌ها شعله بگیرد و دامن بگستراند و آنگاه، علف‌های بسیاری زیر دست و پای فیل‌ها له شوند.

آن‌قدر این قومبولی، بی.مزه و مسخره است که اصلاً نمی‌شود بهش نگاه کرد. اگر فرض بگیریم فیل ها در اینجا یعنی احمدی نژاد و موسوی، و علف یعنی مردم، پس کل جمله غلط است که. این وسط تنها یک فیل است که دارد موج خشونت ها را شعله‌وَر می‌کند و علف ها را زیر دست و پای اش له می‌کند. جُدا از آن، علف، خواهر و مادر هر کسی ست که خِیل مردم را علف می‌داند زیر پای فیل. جعفری قصد کرده ما را علف بنامد و از فیل بترساند. مقایسه‌ی افتضاحی ست. احمدی نژاد یک کودتاچی‌ی مافَنگی ست و ما هم مردم ایم. نه فیلی در کار است و نه علفی.

خدا کند که چنین نشود. اما شاهدم که ادبیاتی که در چهارسال گذشته، به‌کلی در حال به‌ فراموشی سپرده شدن بود، دوباره سر برآورده است و فرصت پیدا کرده تا خود را احیاء کند. و حتا چنانچه این داستان به نفع «عملگرایان جوان» تمام هم بشود، اما تا مدت‌ها، جامعه‌ی ایرانی درگیر پیامدهایی خواهد بود که احیاء چنین ادبیاتی به بار خواهد آورد.

ایشان از کُل گه.خوری های خطیب دوزاری‌ی نماز.جمعه فقط نگران واژه هاست. واژه هایی که از نظر ایشان چون متأسفانه دوره‌ی ریاستِ جمهوری‌ی احمدی‌نژاد بیش‌تر از چاهار سال نبود، کامل به دست فراموشی سپرده نشده است. لذا، نَنَتو...

به واقع آن کسی که دهه‌ی تحت حکومت خود را «نورانی‌ترین دوران انقلاب اسلامی» می‌داند و هدف از نامزدی‌اش را «بردن دوباره‌ی کشور به آن فضای معنوی و نورانی» معرفی می‌کند؛ مسئول واقعی سوق دادن ما به درون چنان نورانیتی‌ست که ادبیاتِ حکومتی غالب در آن دهه، همین‌ها بود که امروز از دهان خطیب نمازجمعه شنیدیم.

خب. خدا را شکر تکلیفِ همین دو تا واژه که تاریک‌ترین نقاط خطبه‌ی اخیر بود روشن شد. تقصیر.کار هم پیدا شد به حمدِلله.

با این تفاوتِ اندک و بی‌تأثیر در پیامدها که: آن روزها گویندگان و صاحبان ِچنان ادبیاتی، شخص یا اشخاصی از آن جریان بودند و امروز شخصی دیگر از جریانی دیگر. همین.

خُب، می‌بینیم که ..ِ زیادی هم حدّی ندارد...

در چنین لحظاتی، تمام امید من به اقدامات و تصمیماتِ شخصی چون «محمود احمدی‌نژاد» است که هر لحظه می‌تواند آدمی را از نحوه‌ی رفتارش و اقداماتش شگفت‌زده کند و تابوهایی را بشکند که هیچ‌کس پیش از او جرأت شکستن‌شان را نداشته است و از مرزهایی بگذرد که کسی از آن نگذشته است.

اولاً، در چنین لحظاتی تمام امید شما باید به زمین باشد که دهان باز کند و انگل نادانی مثل شما را قورت بدهد.

ثانیاً، شگفتی.زدگی را که همه مان با پوست و گوشت و خونِ مان حس کرده ایم، این هیچ. مرز را هم، بعله خُب، متوجه ایم، مرز بی.آبرویی، مرز بی.شرفی و هرچه "بی" در جهان است.

اما تابوهایی که احمدی‌نژاد شکسته است: بُرج سی و شش طبقه‌ی آیت الله، علی اکبر هاشمی رفسنجانی / تریلی‌ی هیژده چرخ آیت الله، علی اکبر ناطق نوری / تابوی هولوکاست / تابوی گرفتن پاچه‌ی یهودیان و همزمان اجازه دادن به آن‌ها که بمالَند دَرَش / تابوی دانشگاه میشیگان / تابوی محمدعلی.فردین / محمدعلی.کِلِی / تابوی دُزدی در روز روشن / تابوی دروغ گفتن در ملأ عام و در تلویزیون، جلوی چشم میلیون ها علف / تابوی تقلب هنگفت و بی.نظیر / تابوی سرکوب علف ها در خیابان زیر پای فیل ها / تابوی ستاره.پولکی چسباندن به کُت و مانتوی دانشجویان / تابوی مسخرگی و دلقک.بازی به جای روابطِ دیپلماتیک / تابوی دزدیده شدن توسط مقامات آمریکا / تابوی دیدن هاله‌ی نور به مثابه‌ی امام.زمان / تابوی حیف و میل کردنِ سرمایه های نفتی و غیر نفتی برای پُر کردن جیب خایه.مال ها و هم‌چنین ساختن جاده‌ی امام.زمان، که بال های حضرت خسته نشوند این همه راه را پرواز کنند، و به جایش با بنز الگانس، از جاده اش بیاید / تابوی هر کسی سبز بیندازد سید است حتی اگر فقد مامان اش سید بوده باشد که تازه آن هم معلوم نیست / تابوی رأی خریدن با اعطای چک.پول و سیب زمینی / تابوی جوابِ سَر.بالا دادن به کیریستی.یَن امانپور / تابوی پوزخند زدن به ریش آحادِ همیشه در صحنه (همان ملتِ تا دیروز شریفِ ایران) و هزار و یک تابوی ناز و گوگولِ دیگر که احمدی‌نژاد (زحمت کشیده، بَر و بازو خرج کرده تا) شکسته است. تُف...

یعنی ممکن است «به دیدار موسوی برود»؟!
یعنی ممکن است روی «غرور و خودخواهی و خوپسندی»‌ای که قریب‌به‌اتفاق «حاکمان پیش از سوم تیر» داشتند و دارند پا بگذارد و به دیدار رقیبش برود؟! او را مهربانانه در بغل بگیرد و از او بخواهد که باهم بروند به وزارت‌کشور یا شورای نگهبان و تا روشن شدن نتیجه، با یکدیگر «گفتگو» کنند؟! و اختلافات و شبهات‌ او را از طریقی جز «انقلابی‌گری» حل و فصل کنند؟!

اُه.اُه، چه سوالاتِ فیلسوفانه ای. آدم یاد لحن نوشته های عرفان نظر آهاری می‌افتد. این مردک، یا واقعاً باور اش شده یا می‌خواهد با دروغ و دلنگ به ما بباوراند که می‌شود با این ان گفتگو کرد. کسی که دست اش را صبح ها با خونِ سبز علف ها می‌شورد لابُد. کسی که یک نگاهِ چندش.آور اش کافی ست تا خونِ آدم را به صد درجه‌ی سانتیگراد برساند، چه برسد به این که عکس نزدیکانِ آدم را با ژستِ بازجوی زن سعید امامی فرو کند توی چَشم طرف. گفتگو؟ با این پاچه.دریده؟ بغل؟ بوس؟ مهربانی؟ امیدوار ام یک بار ان برود جعفری را بغل و بوس کند تا او دیگر رویش نشود چنین تجویز بی.شرمانه ای بکند.

آقای احمدی‌نژاد!
اگر می‌خواهی رأیم به خودت را گوارا کنی، لطفاً‌ درنگ نکن.
نگذار یک‌بار دیگر به «دهه‌ی شصت» و مناسبات و قواعد و اخلاقیات و ادبیاتِ آن دهه پرتاب شویم.

گویا دهه‌ی شصت بدجوری در ما تحت الانهار ایشان نفوذ کرده است چون هیچ.جوره دست از سر اش بر نمی‌دارد. او دهه‌ی هفتاد و هشتاد را ندیده. فقط دهه‌ی شصت و مشکلات اش را درک کرده. در این چاهار سالِ اخیر خیلی بهش خوش گذشته و هر روز در کان اش عروسی بوده است.

این سخنان که امروز از خطیب جمعه شنیدم؛ بسیار پیشتر هم شنیده بودم. پیامدهایش را هم دیده‌ام و هنوز روی دلم سنگینی می‌کند. مردمانی و پاره‌هایی «منزجر و متنفر از هم» که تازه در حال یادگرفتن «مهربانی و دوست‌داشتن» بودند و باز مکر بدخواهان این سرزمین، در حال به ‌جان هم انداختن‌شان است.

لطفاً به دیدار رقیبت برو.
«هزینه»‌اش برای شخص تو آن است که «بزرگوارانه و بلندنظرانه» بر غروری پا بگذاری که بسیار کسان را به بیراهه برده است. هرچند که در ظاهر؛ اعتباری برای آنان فراهم کرده است که «خود» را نشکسته‌اند!

جناب (که حقیقتاً واژه ای برای نامیدنِتان پیدا نمی‌کنم)، بدخواهانِ این سرزمین، در رأس شان همانی ست که شما دارید بهش التماس می‌کنید بزرگوارانه پا روی غرور اش بگذارد! یعنی نمی‌دانی؟

در این چاهار سال که گویا خیلی به جنابعالی خوش گذشته و همه‌ی مشکلات و مسائل را در حالِ اصلاح شدن می‌دیده اید، "مردمان و پاره های منزجر و متنفر از هم" در حالِ "یاد گرفتن مهربانی" نبوده اند. یک عده‌ی زیادی، واردِ قشر مفلوک و همان "زیر خطِ فقر" خودمان شده اند، که اگر هم تا دیروز به مددِ وضع نسبتاً ثابت جیب، ممکن بوده است حالی برای مهربانی کردن داشته باشند، امروز و از پس نکبتِ گسترده‌ی آن چاهار سال، و جاهلیت و بی.اعتنایی‌ی بسیار پیش از آن چاهار سال، اکنون تنها می‌توانند به فکر دزدی یا خودکُشی باشند. عده‌ی زیادی شان بیکار، عده‌ی زیادی زخمی و مجروح سیاست های خُرد و کلان دکتر، و عده ای نیز فراری هستند. انزجار و تنفر از هم، در فضای "مهربانی از نوع احمدی‌نژاد" رشد بیش‌تری داشته و دارد، تا فضایی که لااقل حرفِ رییس قوه‌ی مجریه، اصلاح بوده است و نه نابودی و خشکانیدن ریشه.

اما «درآمد»ش برای ملتی و کشوری که برای سال‌ها هزینه‌های سنگین «نفرت و خشونت» را پرداخته، این است که برای همیشه، از غلطیدنِ دوباره به ورطه‌ی «خشونت» و «تباهی دامنه‌دار و دامن‌گستر» می‌رهد. اگر که فقط یک‌بار، فقط یک‌بار ببیند که «مهربانی؛ همیشه راه‌حل است. همیشه؛ بهترین راه‌حل است.»

عجب. شاید جعفری فکر می‌کند این هم مثل زهر است که با پاد.زهر برایش واکسن می‌سازند. فکر می‌کند خشونت و تباهی‌ی دامنه دار و دامن.گستر احمدی‌نژاد که (عواقبِ مثلاً.کودتایش است) و این روزها داریم در خیابان های شهرمان به وضوح می‌بینیم، علاج خشونت و تباهی ای ست که جعفری مشخصاً و به دروغ دارد به معترضان احمدی‌نژاد نسبت می‌دهد. عجیب است واقعاً.

سرنوشت «ما» و «فرزندان ما» و «کشورما» به تصمیم تو وابسته است. نخواه و نگذار که همگی‌مان در گردابی غرق شویم که دیگران برای‌مان ترتیب داده‌اند و از خنده‌های مستانه و چهره‌های بشاش‌شان پیداست که چشم‌انتظار لحظه‌ی موعودند.

موسوی چه کار کند مثلاً؟ چهره اش باید مثل عشق شما، پر از پوزخند و بی.حُرمتی باشد؟ ترتیب دادن؟ خنده های مستانه؟ شما فیلم.سوپر نگاه می‌کرده ای؟

لحظه‌ی موعود؟ روت نشده بگویی انقلابِ نرم، هان؟ اگر تا الآن این نکبت دچار این توهم نشده بوده که سرنوشتِ ما وَ فرزندان وَ کشورمان به تصمیم او وابسته است، حالا دیگر به طور کامل اَمر بر وی مُشتَبَه خواهد شد. البته اگر آن‌قدر سواد داشته باشد و جا.ِ.. وقتی برایش گذاشته باشد که بیاید کثافت.کاری‌ی شما را بخواند.

این گره، فقط به «دستِ تو» باز می‌شود. نگذار به «دندان رقیب» باز شود.
خطیر.دی: می‌خواهم بگویم: موسوی رقیب ما نیست؛ خشونت و نفرت است که «رقیب ما»ست. دهه‌ی شصت را برای فرزندان ما نخواه.

قاعده‌ی همیشگی این سرزمین و سیاست‌اش را که «قهر و کدورت و نامهربانی»ست، زیر پا بگذار. و به ما و فرزندان‌مان بیاموز که: «مهربانی؛ همیشه راه‌حل است. همیشه؛ بهترین راه‌حل است.»

نشان‌مان بده آن زنی که بدنش را خیمه کرد تا گزندی به فرزندی از فرزندان این مردم نرسد؛ تنها نیست. پس: خودت را روی «فرزندان ما» و «آینده‌ی کشورمان» خیمه کن آقای احمدی‌نژاد. در مهربانی کردن با رقیب، کمترین زیانی متصور نیست.

آن زنی که بدن اش را خیمه کرد، دختر جوانی بود که سعی داشت به شما، بله همین شمای احمق و بی.شعور بفهماند که زدن و کشتن راه اش نیست. شما او را و دلیل کار اش را با احمدی‌نژاد و دلایل .ُ.می اش یکی می‌کنی؟ حتماً دیده ای آن موتورسوار چه‌طور گریه می‌کرد که مردم نزنند اش. آن هم فقط از ترس لگد و مشت، نه باتوم برقی و قَمه. کور بوده ای ندیده ای خشم و نفرت و عقده های احمدی‌نژاد و وَلی‌ی فقیه چه‌طور گلوله و کارد و لباس.شخصی می‌شوند؟ تو اگر مردی بیا خودت را خیمه‌ی امثال همان دختر کُن.

2

سریع‌تر لطفاً. غفلت موجب پشیمانی ست!

خطافه: می‌دانم که «ابطال و تجدید انتخابات»، خواسته‌ی نامعمولی‌ست که پذیرش آن برای حاکمان سخت و دشوار است و پیامدهایی در آینده‌ی کشورمان به دنبال خواهد داشت که زمینه‌ی بی‌ثباتی‌های فزاینده در آینده و سوء‌استفاده‌ی بیگانگان و بدخواهان کشورمان را فراهم می‌کند تا بیش از پیش بر شکاف‌ها و اختلافات میان ایرانیان بیفزایند و به سود خود، به آن دامن بزنند به این‌ترتیب که از فردا، هربار که انتخاباتی در این کشور برگزار شود؛ شخص یا جریان بازنده به خود حق خواهد داد که هوادارانش را به خیابان‌ها بکشاند و مسئولان را تحت این فشار قراردهد که انتخابات را مجدداً برگزار کنند. و به این‌ترتیب، انتخابات که خود «وسیله‌ی حل معقولانه‌ی اختلافات» است به «موقعیتی برای تشدید اختلافات» مبدل خواهد شد و اصولاً کارکرد خود را از دست خواهد داد و بالضروره، کشور را به سوی دیکتاتوری پیش خواهد برد. چون هر حاکمی که ببیند در هرنوبت برگزاری انتخابات، با امواجی از آشوب و اغتشاش روبرو می‌شود که جمع‌کردنش هزینه‌ی بسیاری به‌دنبال دارد؛ اصولاً از «خیر انتخابات» خواهد گذشت تا شاهد «شر انتخابات» نباشد!

اما اگر واقعاً ممکن بود که «انتخابات دهم» مجدداً برگزار شود (مشروط به اینکه مناظره بین آقایان احمدی‌نژاد و موسوی و کروبی ادامه یابد) خیلی خوب بود. چون شک ندارم که به‌رغم همه‌ی این اتفاقاتی که در این ده دوازده روز افتاد، رای «محمود احمدی‌نژاد» در نتیجه‌ی «ریزش آراء موسوی - کروبی در میان رای‌دهندگان مذهبی» افزایش قابل ملاحظه‌ای خواهد یافت.

دوست دارم بدانم چه‌طور به چنین نتیجه‌ی ریقو و مَهدِکودکی برای تعریفِ دیکتاتوری رسیده است. همان "حاکم"ی که گفته ای، نشان می‌دهد چقدر به دروغگویی ات وقوف داری. بله، آنها حاکم اند و دلشان می‌خواهد حکومت کنند. ابزار حکومت را دارند فراهم می‌کنند. فضایی خفقان.آور که هر کَس اعتراضی دارد، از ترس جان اش خفه شود و بگذارد احمدی‌نژاد او را بوس کند و بغل کند.

ابطال انتخابات در این شرایط که تقلب فقط برای عده ای که چشم و گوش شان را بسته اند، (آن هم تا حدودی) ثابت.نشده باقی مانده است، به هیچ عنوان غیر معمول نیست. شما خودت همین چند پاراگراف بالاتر از توانایی‌ی شگفت.زده کردن احمدی‌نژاد، خوش خوشانت شده بود. این (ابطال انتخابات) که در آن حد هم شگفت.انگیز نیست حتی. تقلب مُحرَز است، در نتیجه (اگر روالِ نتیجه.گیری را بدانی)، انتخابات باید مجدداً برگزار شود. قضیه دقیقاً این است که بازنده خودش را با دروغ و با تقلب برنده می‌داند. شما از خانه بیرون می‌آیی؟ آدم دیده ای تا به حال؟ با دیگران حرف هم زده ای؟ خرید رفته ای؟ سوار تاکسی شده ای؟ اصلاً انسان ای، که هم‌چین حرفی می‌زنی؟ تا به حال شده موقع ورق.بازی کسی تقلب کند و تو بفهمی؟ شده کسی بخواهد خَر ات کند و تو متوجه بشوی؟ شده به وضوح بهت دروغ بگویند و بعد که اعتراض می‌کنی قَمه بهت بزنند؟ می‌خواهم بدانم شده واقعاً یا نه؟ و اگر شده، که مطمئناً تا به حال شده، شده که کسی بخواهد تقلب آشکار و دروغ واضح و زخم قمه را برایت ماستمالی کند؟ شده در "وبلاگ" اش همه چیز را وارونه جلوه بدهد تا حرص تو را درآورد؟ آن‌وقت، دل ات خواسته چوب تو پاچه اش کنی؟

ای مبتذل، چه کسی و با کدام منطقی گفته است انتخابات، حل معقولانه‌ی اختلافات است؟ فرض محال که تجدید انتخابات، اختلافات را تشدید کند... تشدید اختلافات چه ربطی به دیکتاتوری دارد؟

باز هم می‌گویی حاکم، باز هم می‌گویی آشوب و اغتشاش. این حاکمانِ موردِ علاقه‌ی جنابعالی هستند که اعتراض به.حق و منطقی‌ی مردم معترض را به آشوب می‌کشند. اگر رفته بودی در خیابان، اگر لااقل می‌رفتی سر کوچه کیسه‌ی زباله را بگذاری و برگردی، و اگر نمی‌نشستی در خانه ور دل گل.گیسو، و اگر از روی باد معده حرف نمی‌زدی، می‌دیدی که چه‌طور وانِت پُشتِ وانِت نیروی وحشی‌ی لباس.شخصی با باتوم های سیخ.شده می‌آورند، و آن‌ها هم هنوز پایین نپریده، مردم را دنبال می‌کنند و به بادِ ضرب و شتم می‌گیرند. چیزی بگو که بگنجد. خوب نیست آدم ندیده و ندانسته حرف بزند. هنوز هم دیر نیست. فردا برو بیرون، می‌بینی.

حاکمانِ مزبور همین الآن اش هم از خیر انتخابات گذشته اند، تو نفهمیده ای. یا شاید هم تظاهر به نفهمی می‌کنی. چون انگل محتاطی مثل تو بعید نیست برای "روز مبادا"یی که ممکن است همه چیز تغییر کند، فکری نکرده باشد. یکی به نعل زدن، یکی به میخ، لابُد همین اش خوب است.

حاکمان هم مثل شما "شک ندارند" که علی‌رغم همه‌ی این اتفاقات، علی‌رغم کشتار و علی‌رغم دروغ می‌توانند با زور و سرکوب، چند صباحی بیش‌تر روی خون ها بنشینند. همان‌طور که شما شک نداری که رأی.دهندگانِ مذهبی به سمت احمدی‌نژاد گرایش پیدا کرده اند! و این هم باز، یکی دیگر از مَدلول های "از خانه بیرون نیامدن" ات و لم دادن جلوی رسانه‌ی دروغگوی حکومتی ست.

اولاً که مسئله، اصلاً به مذهب مربوط نیست. شما خیلی از مرحله پرتی. اگر آمده بودی می‌دیدی که خانواده های به قولِ شما مذهبی (همان ها که لابُد چون چادری اند و مردانِشان ریش دارند به نظر تو مذهبی می‌آیند و خودت چون فکر می‌کنی تیپ غربی‌ی باحالی داری، از نامه نوشتن بر و بچه های مسلمان به خودت تعجب می‌کنی و کلاً آی.کیو ت در همین حد است) خودشان بخش عظیمی از جمعیت معترض بودند. عکس معروفی که صفحه‌ی اول واشینگتن.پست رفت، دارد سگ های حکومتی را نشان می‌دهد که اتفاقاً ریخته اند سر یکی از این به قول تو مذهبی ها. دقت کنی انگشتر عقیق مَرده را هم می‌بینی، اگر این، نزدِ عقل ناقص تو برای مذهبی دانستن اش کفایت می‌کند.

از این ها گذشته... جات خالی بود، که عده ای از معترضین و تجمع کننده ها، از رأی دهندگان به همین نکبتِ موردِ علاقه‌ی تو بودند. کسانی که بر عکس شما جیبِ شان برایشان در اولویت نیست. بر عکس خیلی ها بعد از گول خوردن، اَدای گول.نخورده ها را در نمی‌آورند. صاف و صادق اند. با خودشان رو.راست اند و برایشان فرقی ندارد که دروغ از جانبِ کسی باشد که رقیبِ فردِ منتخب شان بوده است یا خودِ فردِ منتخب شان. متأسف شدم برایت. یک روز بیا بیرون از آن خانه‌ی کوفتی. به خاطر دختر ات هم که شده بیا.

به این جهت است که شخصاً با «برگزاری مجدد انتخابات دهم» سخت موافقم. چون بدم نمی‌آید که «چپ دموکرات‌نما» و «راست نادموکرات» به حقیقتِ پایگاه رای واقعی‌شان در جامعه واقف‌تر شوند.

شما با همان سخافتِ مبتذل ات پیش رفته و چپ را به دموکرات و راست را به نا.دموکرات چسبانده ای که من اصلاً نمی‌فهمم یعنی چه. ما کجا راست و چپ داریم؟ کجا حزب دموکرات و نا.دموکرات! داریم؟ تنها یک احمدی‌نژاد داریم که دیکتاتور و (به قول شما) نا.دموکرات است و در آن سو چند نفری را داریم که دیکتاتور و نا.دموکرات به نظر ‌نمی‌رسند، لااقل نه این روزها.

اما اگر حقیقتاً قرار به تجدید انتخابات باشد، از «هواداران موسوی - کروبی» می‌خواهم که لطفی در حق جامعه‌ی ایرانی بکنند. به این ترتیب که از رهبران خود (موسوی و کروبی) بخواهند حال که درخواست ابطال و تجدید انتخابات را دارند، میزان دموکراسی‌خواهی و آزادگی‌شان را فقط کمی افزایش بدهند و انتخاباتی را خواستار شوند که «اصولاً نظارت استصوابی بر آن حاکم نباشد.»

منظور این کودکِ ناپاک این است که جامعه‌ی ایرانی یعنی جان.فَدایی های رهبر حکومت و رییس.جمهور دلقک اش. می‌گویم جان.فَدایی و نه طرفدار. طرفدار تعریف مشخصی دارد که با این جان.فَدایی ها نمی‌خواند. جان.فدایی ها ژانری هستند که چشم و گوش ندارند و یک جور آلت به حساب می‌آیند. گاهی این آلت برای مقاصد شومی مثل کشتار، بیرون می‌آید و گاهی برای قلقلک دادن مردم. در هر صورت تعریف اش از این فراتر نمی‌رود.

یعنی حق انتخاب ایرانیان، فقط محدود به همین 4 نفر نباشد. بلکه دو سه‌ نفری هم از «سایر سلایق و گرایش‌های سیاسی» در آن بازی داده شوند! (مثلاً آقای عباس امیرانتظام هم حق مشارکت در آن داشته باشد.)

این خودش هم نمی‌فهمد چه می‌گوید. حتماً قرار بوده طرفی که نام برده اگر رییس.جمهور شد یک حالی به این بدهد. همیشه نا.آگاهان اند که از این گاف های خنده دار و سوتی های با.نمک می‌دهند. شما می‌توانید بعد از مثلاً، اسم خود آقای انگل.جعفری را بیاورید، ساختار جمله به هم نخواهد ریخت، طِفلی خودش نتوانسته.

مگر آقایان نمی‌خواهند و نمی‌گویند و عده نمی‌دهند که بعد که حاکم شدیم نظارت استصوابی را لغو خواهیم کرد؟! خب از همین حالا یک «نشانه‌ی کوچک» به دست مردمان بدهند که در این وعده‌‌ی خود و این‌همه ادعای آزادگی و آزادیخواهی‌شان برای ملت «صادق» هستند.

جِداً یک بچه.دبستانی هم می‌داند که چنین درخواست و چنین نگرشی در این موقعیت چه‌قدر مضحک است. حتی مخرب و آزار.دهنده هم نع، بل‌که مضحک.

یعنی لازم نیست حاکم شوند و بعد لغوش کنند که «ما» بفهمیم راست می‌گفتند و حقیقتاً «دموکراسی‌خواه» بودند! بلکه همین حالا که همه‌ی تعارفات و رودوایستی‌هاشان را گذاشته‌اند کنار، این یکی را هم بگذارند کنار و یک بیانیه‌ی چندخطی بدهند که «انتخابات تجدید شود و علاوه بر ما، سایر گرایش‌ها هم اجازه داشته باشند خود رادر معرش رای ایرانی‌ها بگذارند.»

ول.کُن نیست. چند تایی قُمبُلی را حرام این ایده‌ی درخشان اش کرده. فکر کرده که چه‌قدر این نظر اش جالب و کاربردی ست، بنده‌ی خدا.

آن‌وقت حتا همین من هم به‌شان اضافه خواهم شد (و مطمئنم که بسیاری دیگر از شهروندان هم) و به‌اندازه‌ای که به عنوان یک شهروند ایرانی «حق» دارم که «انتخابات کاملاً آزاد» بخواهم، و «تکلیف» هم دارم که از چنین خواستی به صورت همه‌جانبه و تا آنجا که در توان دارم حمایت کنم؛ خواهم کوشید که این خواسته‌ی آقایان (و همگی‌مان) محقق شود! حتا اگر با بذل جان باشد.

شما و بَذلِ جان؟ شما یک آشغال سر کوچه نذاشته ای در این دو هفته؟ از خودت توقعاتِ فوق تصور داری برادر.

اما فکر می‌کنید رهبران محترم شما به چنین تقاضایی تن خواهند داد؟!
محال است. غیرممکن است. چون آنها دیگی می‌خواهند که برای آنها بجوشد وگرنه، اگر قرار باشد برای آنها نجوشد، شاهدید که چه بیانیه‌های ساختارشکنی می‌دهند!

با این حال «آقایان» حواس‌شان هست که بیانیه‌هاشان، فقط تا آن اندازه «ساختارشکن» باشد که «ساختار رقیب درون حکومتی‌شان» خرد و خاکشیر بشود اما «ساختار خودشان» این وسط خط بر ندارد!

خود گویی و خود خَندی. عجب مرد هنرمندی. واقعاً.

دیروز یکی از خوانندگان گفتمگفت که به‌شدت هوادار موسوی‌ست و تقریباً هرروز برایم نامه می‌نویسد، بازهم نامه‌ای نوشت و گفت که «برادر او هم که دهه‌ی چهلی‌ست، به احمدی‌نژاد رای داده». و آخرش پرسیده بود «آخر شما دهه‌ی چهلی‌ها، چه‌تان است؟!»

برایش چیزی به این مضمون نوشتم که: «ما دهه‌ی چهلی‌ها طوری‌مان نیست! فقط برخلاف شما دهه‌ی شصتی‌ها، حافظه‌ی تاریخی داریم و خیلی خوب فرق دوغ و دوشاب را می‌دانیم و می‌فهمیم که محمود احمدی‌نژاد با همه‌ی معایبش، از جهات گوناگون، به رقبایش برتری دارد.»

شما به گور پدر دیکتاتوری خندیده ای که ما دهه‌ی شصتی ها حافظه‌ی تاریخی نداریم و مثلاً شما دهه‌ی چهلی ها دارید. این‌طور که من می‌بینم، و اگر بخواهم از روی "شما" قضاوت کنم همه‌ی دهه‌ی چهلی ها را باید یک مشت گاگولِ گوزگوز.کُن در نظر بگیرم که سر و تَهِ پیاز را از هم تشخیص نمی‌دهند، چه برسد به دوغ و دوشاب و چه برسد به موقعیتِ سیاسی و اجتماعی ای که ما دَرَش هستیم. حافظه‌ی تاریخی، فقط به همان دو ترکیبِ مغلوط "راستِ نا.دموکرات" و "چپ دموکرات.نما" ختم نمی‌شود. شما اگر حافظه‌ی تاریخی داشتی الآن این‌قدر بی.تمییز و بی.فکر حرف نمی‌زدی و کمی برای شعور مخاطبان ات ارزش قائل می‌شدی. شما حتی کم‌ترین درجه از انسانیت و انصاف را هم نداری، چرا که معایب احمدی‌نژاد را (که خودت اشاره کرده ای! وجود دارد) گوشه‌ی لُپ ات پنهان کرده ای. شرف داشتن جگر می‌خواهد به قول ایشان.

«چپ دموکرات‌نما» و «راست نادموکرات» را خیلی خوب شناخته‌ایم و بارها و بارها، حسن نیت و صداقت‌شان را آزموده‌ایم. و بس که «دم خروس» را از لای قباشان دیده‌ایم که بیرون زده است، دیگر «قسم حضرت‌عباس»‌شان را باور نمی‌کنیم!

و حاضر نیستیم زیر علم کسانی سینه بزنیم که فقط وقتی برای «رای مردم» و «حرمت رای مردم» غش و ضعف می‌روند که «بازی به خودشان محدود باشد و محدود هم بماند». اما فقط کمی بیشتر، نه!

واقعاً چرا از رهبران‌تان نمی‌خواهید که «اگر راست می‌گویند "انتخابات کاملاً آزاد" را خواستار شوند»؟!
خب این وسیله‌ی بسیار خوبی‌ست که به صداقت و حسن‌نیت‌شان پی ببرید. تا بعدها، از این‌‌که به سود آنان از جان و جوانی‌تان گذشتید، مثل «خیلی از ما دهه‌ی چهلی‌ها» پشیمان نشوید!

ول کن دیگه بابا، اَه. قُمبُلی ها را این‌قدر بابتِ این جفنگیاتِ جلف و بی.جایَت هدر نده.

3) در مورد کمپین داستان‌نویسان محترم برای «کافه‌پیانویم را پس می‌دهم!» باید بگویم: دوستان خیلی دیر به فکر افتاده‌آند. «کافه‌پیانو» کاری را که باید می‌کرد، کرد.

این دوستان که سه، پنج، ده، بیست، صد، دویست، پانصد، هزار، یا ده‌هزار نفر هستند. اگر همه‌ی آن 70 هزار نسخه کافه‌پیانویی هم که تا این لحظه فروش رفته به ناشر برگشت داده شود؛ بازهم موضع من همان است که بود. حتا اگر کتاب بعدی‌ام، یک نسخه هم نفروشد؛ بازهم موضع من همان است که بود. و بازهم همان‌جایی خواهم ایستاد که بنابه تحلیل و ارزیابی‌ام منافع ملی ما در آن است.

نمی‌نویسم چون دست ام بَند است. دارم انگشتِ وسط نشانِ مونیتور می‌دهم.

مگر فکر می‌کنید دوستی شما، اقدام شما، موضع شما (حالا هراندازه که باشید) برای شخص من، در برابر آنچه که من گمان می‌کنم مصالح جمعی ما و منافع کشورمان در آن نهفته است چقدر می‌ارزد؟! بگذارید بدون تعارف بگویم که: «هیچ»

تعارف نداریم پس، خدا رو شکر. شما حقیقتاً فکر می‌کنید چه تحفه ای هستید که "گمان" شما، به دوستی و اقدام و موضع کم کم ده هزار نفر! می‌چَربَد؟، حالا بالاتر نمی‌رویم. مگر فکر می‌کنید گمان شما برای کسانی که (واقعاً و نه به دروغ و ریا) نگرانِ مصالح جمعی و منافع کشور هستند چه‌قدر می‌اَرزد؟ بگم چه‌قدر؟ بگم؟

همه‌ی تلاشی که من برای فروش کتابم و در حقیقت بیشتر خوانده‌شدنش داشتم، فقط برای «همین لحظه» بود. که اعتباری کسب کنم که آن را در لحظه‌ی موعودی که دیر یا زود فرا می‌رسید، هزینه‌ی این کنم که وسیله‌ی «آشتی و مهربانی و دیگرپذیری» در دو پاره‌ی بزرگ‌تر از این جامعه‌ی بخش‌بندی شده باشم که به غلط، یکدیگر را «دشمن» هم می‌دانستند.

به چنان هدفی هم دست پیدا کردم و این روزها آنقدر نامه از «بر و بچه‌های اسلامگراها» می‌گیرم (که برایم می‌نویسند «ما با تو، همچنان مرزبندی داریم. اما دوستت هم داریم و به تو و عقایدت احترام می‌گذاریم») که حقیقتاً انتظارش را نداشتم.

من «این لحظه» را می‌خواستم.
این را که بتوانم آن «فاصله‌های تصنعی و کاذب میان‌مان» را بشکنم و بی‌اعتبارش کنم. و به «بچه مسلمان‌ها»‌ نشان بدهم و ثابت کنم که آن تصویری که از یک «دموکراسی‌خواه» دارند (آدم بدطینتِ فحاش لامذهبی که مبانی ارزشی‌شان را به ریشخند می‌گیرد)، تصویری جعلی‌ست که اتفاقاً «بچه‌مسلمان‌های توبه‌کرده و تجدیدنظرخواه» برای‌شان ساخته‌اند. یا آن دسته روشنفکرانی که اگر چه در منش (دیدگاه نظری) خود را دموکرات ارزیابی می‌کنند و معرفی می‌کنند، اما در روش (نحوه‌ی عمل) هیچ کم از هیچ اقتدارگرایی نمی‌آورند!

من «این لحظه» را می‌خواستم.
که به‌شان نشان بدهم «آماده‌ام به‌خاطرتان رنج ببینم، فحش بشنوم، نامهربانی ببینیم، تهمت بشنوم و نزد عده‌ای بی‌اعتبار شوم اما در مهربانی و مهرورزی به رقیبم، کم نیاورم» (منتی البته سرشان ندارم. این انتخاب من به خاطر منافعی ست که برای کشورم می‌بینم و فکر می‌کنم که چنانچه شایع شود، آینده‌ی توام با مهربانی و رفاه دخترم را تضمین کرده‌ام.)

پس چنین تحرکاتی که برخی از شما از خود نشان می‌دهید، نه فقط بی‌اعتبارم نمی‌کند؛ که به اعتبارم می‌افزاید. چون آنهایی که نفع‌شان در «کینه‌توزی و دشمنی با رقیب» است، این‌روزها بسیار کم شده‌اند. بسیار کم.

فقط نگاه کنید به تصاویر آن زنی که از ظاهرش پیداست که از «ما دموکراسی‌خواهان ایرانی»ست اما خودش را می‌اندازد روی یک «بچه‌مسلمان» تا از دست «عده‌ای کینه‌توز» نجاتش دهد (و بدین ترتیب «باطن دموکراتش» را هم نشان می‌دهد). همچنان‌که؛ مطمئناً کم نیستند و نبوده‌اند زنان دیگری از «ما اسلامگراهای ایرانی» که آنها هم این روزها خودشان را سپر ضربه‌‌هایی کردند که یک کینه‌توز، به تن یک «معترض دموکراسی‌خواه» فرود می‌آورده.

«شما» در اقلیت قرار گرفته‌اید.
و این روزهای ملتهب که بگذرد؛ خواهید دید که تا چه اندازه «کم» و «کم شمار»ید. شمایی که ظاهراً رفته بودید «رای‌تان را پس بگیرید» اما حالا به‌جایش ترجیح داده‌اید «کافه‌پیانوتان را پس بفرستید!»

هرکس که آن «هدفِ در فراز» و این «هدفِ در فرود» را ببیند؛ از اختلاف سطح میان‌شان، می‌فهمد داستان چیست. پس سریع‌تر لطفاً. غفلت موجب پشیمانی‌ست!

همان‌طور که پیش‌تر گفتم با ایده‌ی پس دادن موافق نیستم. باید کتاب شما سوزانده شود چون این کار برای نشان دادن انزجار و خشم است و ربطی به اعتبار یا بی.اعتبار کردن ندارد. این یک جور برائت است از صاحبِ اندیشه‌ی پست و بی.پشتوانه ای چون شما. یک جور دوری جستن است از فسادی که انگل هایی چون شما می‌پراکنند. ژانری که شهامت و صداقت ندارد و سعی دارد طینتِ خودش را و نظر خودش را پشت کلمات پنهان کند. کسانی که تظاهر می‌کنند، خوب یا بد. دروغ می‌گویند و سعی دارند دروغ ها را راست جلوه دهند. هدفی جز در "حاشیه‌ی امنیتِ دولتی" گام برداشتن ندارند و حاضر اند حتی انسانیت شان را برای این حاشیه‌ی قبرستانی بدهند. پس دادنِ کتاب شما، در واقع پس فرستادن اندیشه‌ی تاریک و منحطِ امثال شماست به خودتان. حرکتی ست برای مقابله با موج مُفسدانه و فرصت.طلبانه ای که شما و خیلی ها مثل شما راه انداخته اند. این حرکت، تقابل با شخص شما، اعتبار پوشالی و خودپسندی و حماقتِتان نیست، بل که تقابل با "نوع" شماست. با هدفِ کثیفِ نوع شما. با دریوزگی‌ی ادبی تان، با دیکتاتوری ای که تبلیغ می‌کنید، با دروغی که حمایت اش می‌کنید.

تقابل با ارواح شماست. بحث کاغذ و کلمه و کتاب و هفتاد هزار نسخه ای که فروش رفتن اش شما را به این روز انداخته نیست. بحث آزاد.اَندیشی ست و تفاوتی که دیگران می‌خواهند با امثال "تو" داشته باشند.

کتاب شما حالا دیگر کتاب شما نیست که اسمی دارد و احتمالاً فُصولی و شخصیت هایی. حالا دیگر نشانه‌ی یک مُرداب گندیده است که مردم نمی‌خواهند ماهی هایشان را در آبِ لجن اش بیندازند.


+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11 و ساعت 2:10 |