<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>به پشت سر نگاه نکن</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/</link>
<description>اگر خُدا زنده بود، شک نکنین مُرده بود</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 01 Jan 2010 01:49:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>انقلاب / غریزه / خشونت</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-304.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دو سه سال پیش، و درست حدود یک‌هفته‌ای پیش از خداحافظی‌ام از محل کار سابق (جایی که یک‌سال غر شنیدم و قر و قمیش یک پیرمرد مزه‌پران و بی‌هنر را تحمل کردم، و بی‌احترامی دیدم نسبت به خوداَم و خیلی‌های دیگر... جای خوش‌آب‌ و رنگ و گول‌زنکی که اصولاً نه دراَش کاری بود بکنم و نه اگر هم بود، کاری بود که من بخواهم بکنم)، ایستاده بودم در اتاق ویراستاری با کیمیا و آقای میری. یک‌ساعتی سرپا حرف زدیم. نمی‌شد گفت بحث کردیم چون آقای میری مؤدب و متین و شوخ‌طبع است و آدم می‌توانست باهاش حرف بزند بدون این‌که لزوماً بحث کند. حرف‌مان از وضع مملکت و کوچه و خیابان کشید به این‌جا که من و کیمیا با استناد به پیش‌زمینه‌ای که از موسیقی راک.اِن.رول و جَز.میکس داشتیم (:دی) گفتیم این‌طوری‌ها درست نمی‌شود و باید یک انقلابی یا چیزی این وسط‌ها رخ بدهد و همه‌چیز اساسی تغییر کند نه سطحی. آقای میری گفت شما جوان‌ها همیشه این‌طور فکر می‌کنید (خودشان هم ماشالله کم جوان نبودند)، می‌خواهید همه‌چیز زیر و رو شود درحالی‌که نباید قاعدتاً زیر و رو شود تا درست بشود. البته تا حدود زیادی قانع‌مان کرد که به اقتضای سند و سال‌مان داریم تند می‌رویم و می‌خواهیم همه‌چیز را خراب کنیم حال آن‌که تعمیر نسبت به خراب کردن و دوباره ساختن، هم کم‌هزینه‌تر است هم سریع‌تر. ما هم چون صرفاً رو دُور افتاده بودیم و زیاد هم جدی نبودیم و حالا دور  ِهمی حرف می‌زدیم پافشاری نکردیم ولی خب در آن‌زمان اعلام کردیم که &quot;ولی اصلاحات قطعاً شکست خورده است&quot;!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه‌ی این‌ها... غافل از این‌که اگر چیزی بخواهد زیر و رو شود خوداَش با حرارتی که به قل‌قل می‌اندازداَش، زیر و رو می‌شود و هم.خوردن بدون ملاقه هم میسر است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا که قسمت ما &quot;جوان‌ها&quot; شده که غیر از شنیدن و روی کاغذ و مونیتور خواندن، شاهد عینی باشیم و چنین تغییر اساسی‌ای را به چشم‌مان ببینیم و این حرکت، درست جایی حادث شده که ما داریم زندگی می‌کنیم، من هم تعمداً نشستم به این قضیه فکر کردم، که مجموع کشف و غورهای بنده در ادامه اَتَچ می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیشب دَم‌صبح که خواب‌ام نمی‌بُرد فکر کردم ببینم چه مثالی به درد اوضاع ما می‌خورد ولی قبل‌اش یک توضیح بدهم؛ به این نتیجه رسیدم که اساساً کلمه‌ی انقلاب بعد از وقوع &quot;جریان انقلاب&quot; اتفاق می‌افتد و این &quot;نامیدن&quot; یک پروسه‌ی جدایی ست. درواقع انقلاب زمانی &quot;رسماً&quot; و &quot;نمونه‌ای&quot; رخ داده است [زمانی] که یا از روز شروع استفاده از کلمه‌ی محصورکننده‌ی انقلاب عقب‌تر است یا جلوتر و اساساً از آن جدا ست. به عبارت دیگر چیزی که موسوم به انقلاب می‌شود یک ضمیمه‌ی سمبولیک و استشهادی ست که به تغییر و تحول‌ها می‌چسبد تا &quot;ماهیتِ محدودتر&quot; و &quot;قابل درک و توضیح&quot; و یک‌جور شکل &quot;علمی‌تری&quot; به آن ببخشد. بعد از این که کل جریانات یا حداکثر جریانات تغییرخواه در یک کشور یا جامعه به محل برخورد و کنش با &quot;زمینه&quot;ای که باید تغییر کند می‌رسند، آن‌وقت است که یک جریان غالب، اسم انقلاب موردِنظر خوداَش را روی این تغییر می‌گذارد و به نام می‌زند. درواقع همه‌ی تحولات اساسی به چنین جایی رسیده اند که جای چندان خوش‌سابقه و مطلوبی هم نیست و چون مطلوب نیست و مسبوق به سابقه‌ای بد است همه از اسم‌اش و از خوداَش هراس دارند. وقتی‌که همه‌ی جریانات دارند با هم بالا می‌آیند جای امیدواری ست، همه خوشحال اند و هدف یک چیز مهم و بزرگ است ولی وقتی یک جریان غالب یا پُرزور یا پُررَنگ یا کاریزماتیک انقلاب را به نام می‌زند دوباره تقابل شروع می‌شود. درواقع انقلاب نیست که فرزندان‌اش را می‌خورد، جریان غالب است که خرده‌ریزها را می‌بلعد. در انقلاب فرانسه دوستان دیروزی سریع به دشمنان مخفی و گنگ امروزی بدل شدند و &quot;انقلاب فرانسه&quot; که تا قبل از نام‌گذاری برای همه‌ی ملت و همه‌ی معترضین به یک اندازه بود، دست به پاک‌سازی زد و دوستان حاشیه‌نشین و منتقد را سپرد به تیغ گیوتین. جماعتی که داعیه‌دار انقلاب بود علاوه بر خون شاه و ملکه خون هم‌دستان و هم‌رزمان‌اش را با اوهام آتشین خود گرفت (شخصاً بابت لحن حماسی.ادبی این نوشته پوزش می‌طلبم).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کماکان امیدوار ام خلط مبحث! نشود. قصداَم این نیست که بگویم آینده‌ی جنبش کنونی در ایران، این یا مانند این خواهد بود. از این‌جهت این‌ها را نوشتم که بگویم نمی‌شود گفت: حالا که به این‌جا رسید و مثلاً رأی ما را پس ندادند ما می‌خواهیم انقلاب کنیم. باید گفت ما انقلاب کرده ایم. همین‌جا انقلاب است. قرار نیست حتماً کسی روی‌اش اسم بگذارد و مصادره‌اش کند و جماعتی جماعت دیگری را به اسم پاک‌سازی از صفحه‌ی عالم محو کنند و یکی این وسط بچه‌هایش را بخورد تا متوجه بشویم انقلاب رخ داده و آن‌وقت هم تازه با ترس و لرز اَزََش یاد کنیم و منتظر مسخره‌بازی‌های تاریخی و معمول پشتِ‌سراَش باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ایران سال‌ها ست که این مواد مذاب آرام آرام در حال جوشیدن و قل زدن و گرم شدن و بالا آمدن بوده اند. درواقع دو سال و اندی پیش، آن روزی که ما با آقای میری از تحول اساسی حرف می‌زدیم نباید حرف ما با رَویه‌ی عام انقلاب یا نمونه‌ی وطنی‌اش (انقلاب اسلامی هزار و سی‌صد و پنجاه و هفت) یکی گرفته می‌شد. من الآن به خون‌خواهی از جوانی و تحول اساسی آمده ام این‌ها را می‌گویم. ما منتظر تغییر اساسی بودیم، اصلاح‌طلب‌ها و میانه‌روهاشان هم همین‌طور ولی فقط جوان‌ها بودند که این را صریح می‌گفتند. همین الآن‌اش هم انقلاب کرده ایم. وقتی یک کوه آتشفشان (این همان مثال دم‌صبح‌ام است) در جهت طغیان پیش می‌رود، یعنی وقتی عوامل بیرونی و درونی و طبیعی و غیرطبیعی او را به آن‌طرف پیش می‌برند هیچ کاری نمی‌شود کرد. اگر قرار باشد انقلابی رخ بدهد می‌دهد و نمی‌شود جلویش را گرفت. به نظراَم ساده‌لوحی ست که حالا دیگر از اصلاحات یا راهکار حل بحران! یا آشتی ِ دو طرف حرف بزنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اما بر گردیم به انقلاب. چه‌بسا اگر عقب‌تر برویم بتوانیم بگوییم انقلاب سال‌ها پیش رخ داده و تبعات‌اش امروز، تنها شاخص‌تر و ملموس‌تر شده. نه می‌شود با یک در فولادی بزرگ سر کوه آتشفشان را گذاشت (چون اگر راه‌اش را ببندی از یک جای دیگر بیرون می‌زند) نه می‌شود زمان معین‌اش را پس و پیش کرد. انرژی هم‌واره دنبال راهی برای آزاد شدن و تبدیل شدن از یک صورت به صورت دیگر است (اگر نمی‌دانستید بدانید. گویا علم هم همین‌طور می‌گوید) و انقلاب چیزی جز این انرژی نیست. حتی بعد از طغیان هم نمی‌توان سنجید مواد مذاب تا کجا بالا می‌پرد و یا کدام مسیر تصادفی را روی دامنه پیش می‌گیرد. می‌توان &quot;ناظر&quot; بر آتشفشان بود. نه می‌شود جلویش را گرفت نه هدایت مستقیم و شخصی کرد. به‌نظر تنها کار شُدَنی و معقول این است که وقتی مواد مذاب به آب یا زمین مسطحی رسید، یک کاری کرد مثلاً. حالا وقت عقب‌نشینی یا ترس یا نگرانی از این‌که انقلاب بشود! و یک روز انقلاب بچه‌هایش را می‌خورد نیست. انقلابی که هم‌اکنون رخ داده ترس ندارد و شاید بارها در ایران سی سال اخیر اتفاق افتاده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدود ده دوازده سال پیش در اردوی شمال بودیم که یکی از بچه‌های گروه که پدراَش از آن کله‌داغ‌ها بود سعی داشت ما را روشن کند. دختر ریزه‌ای بود که دائم به آخوندها فحش می‌داد. یک شب در فضای باز، وسط پخش آهنگ سریال امام‎علی علیه‌السلام که با حرکات گروه پیرامیدِ فتح المبین! همراه بود برگشت به ما گفت: می‌دونستین خامنه‌ای داره می‌میره و اینی که میاد سخنرانی می‌کنه بَدَلِ‌شه؟ طبعاً نمی‌دانستیم! و عقل سلیم حکم می‌کرد و هنوز هم حکم می‌کند که چرت بافته است. ولی این حرف یک نکته‌ای داشت و دارد. نکته‌اش این بود و هست که خامنه‌ای برای مردم ایران مرده است (خیلی وقت است) و فرقی با یک بدل هم‌شکل خوداَش نداشته و ندارد (حتی برای کسانی که احترامی برایش قائل بودند). بود و نبوداَش فرقی نمی‌کند و کسی &quot;متأثر&quot; از او نیست و از مرگ‌اش هم نمی‌شود. او مدت‌ها ست که می‌آید و یک سری اراجیف یک‌شکل تحویل جماعتی که روز تعطیل‌شان در بیت‌اش جمع شده اند می‌دهد و برمی‌گردد. به خاطر می‌آورم دو سالی بعد از آن اردو (و تلویحاً بعد از زمانی که چنان شایعه‌ای کم و بیش شنیده می‌شد) بود که قضیه‌ی کوی دانشگاه پیش آمد. یک انقلاب تکان‌دهنده که بخشی از انرژی مواد مذاب را آزاد کرد، همانی که به پاره کردن عکس خامنه‌ای و شعار خامنه‌ای ِ پینوشه / ایران شیلی نمی‌شه رسید و با گریه کردن و ننه من غریب ام.بازی او جلوی انصار حزب‌الله و رها شدن آن سگ‌های هار و قلع و قمع وحشتناک دانشجویان تمام شد. با هرکس به حرف بنشینید می‌بینید که از روزهای کوی دانشگاه و حوادث دنباله‌اش مثل یک انقلاب یاد می‌کند. انقلابی که باور جمعی نسبت به رهبر و رهبری را با قدرت تمام پیش اکثریتی که ذهن‌اش آماده‌ی پذیرش بود شکست (هرچند که اکثریت با آن حرکت هم‌راه نشد و دانشجویان تنها ماندند).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سال‌ها پیش از آن و پیش از این جنبش سبز، آن دسیسه‌چینی شرم‌آور سر تصویر خمینی که به آتش زدن ساختمان نشریه‌ی فاراد و کنار گذاشتن محمد خاتمی انجامید، خوداَش بالقوه یک‌جور انقلاب بود. همان ترسی که حکومت را وادار به اتخاذ راه‌های مختلف برای شکستن نمادین خوداَش و دوباره ساختن سمبلیک خودِ مسخره‌اش می‌کند، همان حرارتی ست که حکومت را فرسوده و بی‌رمق کرده است و کله‌هایشان را آن‌قدر پخته که جزغاله شده و دیگر نمی‌توانند فکر کنند، و همان گرمایی ست که مواد را مذاب می‌کند و می‌رساند به دهانه‌ی کوه. غیر از آن، بعد از به حاشیه راندن خاتمی، بازگشت دوباره و رییس‌جمهور شدن‌اش با آن رأی بالا و فضای باز پس از آن، یک انقلاب بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این وسط از یک چیز بیش‌تر از همه‌چیز مطمئن ام. انتخاب احمدی‌نژاد به‌عنوان رییس‌جمهور در سال هشتاد و چاهار یک‌جور آنتی‌تز برای انقلاب‌های پیشین بود. انقلاب‌هایی که آن‌قدر تکان‌دهنده بودند که حکومت را وادار به زاییدن چنین آنتی‌تز فضاحت‌بار و تابلویی کرد. حالا هم طغیان این آتشفشان در پیش است. از انقلاب واقع‌شده نباید ترسید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستاوردِ سکوت و رنج یک ملت بعد از بیست سالی که از حکومت خامنه‌ای و سی سالی که از به نام زده شدن انقلاب‌شان می‌گذرد امروز قابل رؤیت است. درست زمانی که این همه ظلم و شقاوت و شناعت و کثافت را می‌بینیم و می‌گوییم بدتر از این نمی‌شد می‌دانیم که بهتر از این هم نمی‌شد باشد. شاید هیچ جور دیگری نمی‌شد به پایان این آشغال‌ها رسید. مدت‌ها ست کنار این دیگ جوشان ایستاده ایم و از حرف زدن صادقانه در مورداَش عاجز و نگران ایم و انگِ جوانی و رویای زیر و رو کردن بهِ‌مان می‌خورَد. چه چیزی بهتر از انقلاب، پیش از آن‌که به نام‌اش زده باشند؟ شاید این‌دفعه توانستیم مسیر مذاب‌ها را درست به خاطر بسپاریم و از روی همان‌ها برویم جلو. دنیا همان‌قدر که فی‌المثل به تساهل و سهراب سپهری و مرغ و خروس و کفتر دریایی و رمانتیسیزم احتیاج دارد، به انقلاب هم احتیاج دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این که امروز شعار مرگ بر خامنه‌ای می‌دهیم (که یعنی برو گم شو دیگه نبینیمت) فقط از صراحتِ ناشی از تمام شدن صبر ما ست و صرفاً تغییر لحن است نه تغییر موضع مردم یا جنبش. این نفرت از روز اول وجود داشت. ما تمام راه‌های سکوت را طی کردیم در حالی‌که به قدر همین امروز متنفر و منزجر بودیم. همان هفته‌های اول هم کُلی کُشته روی دست مردم مانده بود ولی به قول معروف خواستیم نجابت را در حق این جنایتکاران تمام کرده باشیم و طبق آموزه‌های ایرانی آتو دست کسی ندهیم و این گویا طرف خبیث را پُرروتَر کرد و به آن‌ها حقی را داد که اصولاً نداشتند. مثل دادگاهی که به پایان رسیده باشد و حالا فقط دادستان مانده باشد برای حرف زدن، ما هم به آخر رسیده ایم. حالا به نزدیکی‌های قله رسیده ایم و نمی‌شود بدون صدا و وَر جهیدن بیرون ریخت. این حرکتی هم که همه به خشونت‌آمیز شدن جنبش سبز ربط‌اش داده اند از همان روزهای اول این‌جا و آن‌جا دیده می‌شد. این یک سیر خود به خودی ست. آتش زدن سطل و مقابله در حد توان با نیروهای سرکوب‌گر، چه‌طور است که یک روزه شد خشونت؟ آتش زدن سطل که دلیل‌اش خشن شدن مردم نیست. یک دلیل بیش‌تر ندارد و آن &quot;مقابله با گاز اشک‌آور&quot; است، به همین سادگی ِ خجالت‌آوری که در جمله‌ی &quot;مقابله با گاز&quot; می‌بینید. آن‌هایی هم که بیرون از ایران بوده اند باید تا به حال این را فهمیده باشند. چیز پیچیده‌ای رخ نداده که هل بشویم، درواقع چیزی عوض نشده بل‌که از زیر به سطح آمده و حالا بیش‌تر دیده می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این را همه به یک اندازه می‌فهمند که راهپیمایی در سکوت بهتر و سنجیده‌تر و به عقل نزدیک‌تر است ولی در چه شرایطی؟ اگر من هم باشم و ببینم بغل‌دستی‌ام را در خیابان دارند به حد کُشت می‌زنند، اگر جرأت کنم هل می‌دهم، چنگ می‌اندازم، مُشت می‌زنم و جیغ می‌کشم تا ول‌اش کنند و بعد به خشونتی که به کار برده ام افتخار خواهم کرد. همه‌مان اگر باشیم همین کار را می‌کنیم. گاهی جداً به این نتیجه می‌رسم که اگر بین ما از روزهای اول کسی نبود که عُرضه و مهارت آتش زدن سطل آشغال داشته باشد تا به حال جنبش خوابیده بود! چون هیچ راه دیگری برای مقابله با کوری موقت و سوزش وحشتناک گاز وجود ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خشونت مثل غریزه است که همه قبول‌اش داریم که لازم و به‌جا و شرط بقا ست و باید سر وقت استفاده شود. آدم یک بار می‌خورد، دو بار می‌خورد و بار سوم تا جایی که بتواند از خوداَش دفاع می‌کند. مسلماً حمله به قالتاق‌ها و بسیجی‌ها و پلیس و لگدزدن و یک گوشه تلکه کردن‌شان و آتش زدن ساختمانی کنار خیابان کار قابل تأییدی نیست و بیش‌تر مردم اجازه‌ی چنین رفتاری را به یک‌دیگر نمی‌دهند، ولی می‌توان دلیل چنین کاری را از طرف بعضی‌ها فهمید، از طرف کسانی که ماه‌ها ست با دست خالی جلوی هر حمله‌ای ایستاده اند و به هر دلیل نمی‎خواهند از ادامه‎ی راه دست بر دارند. نمی‌گویم به هر رفتاری حق بدهیم، بل‌که درک کنیم. رذالت این‌ها تا به جایی رسیده که کشته شدن خواهرزاده‌ی موسوی را به خود او منتسب کرده اند. چه قدر می‌شود با یک زبان‌نفهم ابله، معقول و موقر صحبت کرد؟ درست است که باید خویشتن‌دار بود و بهانه‌ای اضافه‌تر دست‌شان نداد ولی هر حرکت خشنی محکوم نیست، آن هم در جایی که برای خودشان راه می‌روند و بهانه می‌تراشند. خشونت حد و اندازه دارد مثل فحش مثل انتقاد مثل متلک و مثل هر چیز دیگر. آن‌ها خشونت را در روز عاشورا به حداکثر رساندند و با ماشین از روی مردم مثل این که یک گربه‌ی مرده روی زمین افتاده باشد رد شدند، حالا هم که حرف از تجهیز بیش‌ترشان است و دیگر نمی‌خواهند این‌قدر با ما مهربان باشند و مدارا! کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صرفاً می‌خواهم به آن سری از نگران‌ها بگویم که جنبش (همانی که جلوی چشم ما ست) همان‌قدری که روز اول مسالمت‌آمیز بود هنوز هم هست. شاید حتی ضربه‌پذیرتر هم شده ولی مجبور به مقابله‌ی راسخ‌تری ست و مجبور است هزینه‌هایی را که قرار است بدهد کم کند. شاید آن روزها مردم برای بیرون کشیدن یکی از خودشان از چنگال این حیوانات مسلح، به زدن متوسل نمی‌شدند ولی بعد از این همه فاجعه می‌دانند که باید در مقام دفاع کاری کرد. آن‌هایی که می‌نویسند از خشونت مردم رنجیده اند، باید به آن سر خیابان هم نگاهی می‌انداختند که یکی لهیده روی زمین افتاده بود. خشونت، وقیح است و همه را می‌رنجاند. بر حسب رنجیدن نباید خودمان را از آنانی که بعد از دیدن این کشتارها عنان از کف می‌دهند جدا کنیم و بیاییم در گوگل ریدرمان تقبیح‌شان کنیم و خون گریه کنیم که آن دست‌های ما که در سکوت رفته بود بالا چه شد. آن دست‌ها هنوز هم در خیابان‌های آرام‌تر به جای مشت شدن بالا می‌رود. اگر مقصود خشونت بود، مردم جرأت نمی‌کردند جلوی خشم هم را بگیرند و سپر سربازان شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهتر است ناظران خوب و منصف و شجاعی باشیم و هِی زرتی از هم نرنجیم. خشونت، لزوماً به معنای خروج از &quot;مسالمت و غیرمسلحانه بودن&quot; نیست. خشونت گاهی بدجور لازم است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Jan 2010 01:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=304</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-304.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حادثه‌خیزترین خیابان‌های جهان زیر سلطه‌ی حادثه</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-303.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/12/091227_bd-ashoura-police.shtml&quot;&gt;رادان در مورد دلیل کشته شدن این افراد گفت: &quot;یکی از این افراد (در میان جمعیت روی یکی از پل‌ها!) از میان جمعیت به پایین پرتاب شد. دو نفر دیگر نیز بر اثر حادثه‌ی تصادف با یک خودروی شخصی جان خود را از دست دادند. یک نفر نیز به طرز مشکوکی بر اثر شلیک گلوله کشته شده و این در حالی است که هیچ‌یک از نیروهای انتظامی حاضر در خیابان‌ها، از سلاح استفاده نکردند.&quot;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;گویا از این به بعد شاهد کشتار مردم در اثر (&quot;حادثه&quot;ی تصادف با یک خودروی &quot;شخصی&quot;) هستیم. همین هوش سرشار این‌هاست که ما را کشته است. ایده این است که: در حالی‌که ما و عمه‌هایمان در خیابان سلاح سرد و گرم حمل می‌کنیم و محض تفنن شیشه می‌شکنیم و آدم می‌کشیم و آن وسط‌ها پیرزن هم خفه می‌کنیم، ناگهان با حادثه‌ی تصادف با یک خودروی شخصی مواجه، و درجا له می‌شویم. این حادثه که بارها به یک شکل و به طور اتفاقی و معجزه‌ای در چند جای مختلف رخ می‌دهد، ما را به این نتیجه می‌رساند که حادثه‌ها تغییر شکل داده و برعکس تاریخ بشریتِ (پیش از این)، دیگر اُفتادنی نیستند بل‌که کردنی هستند. &lt;strong&gt;زین‌پس حادثه‌ها&lt;/strong&gt; (اتفاق) &lt;strong&gt;نمی‌افتند بل‌که&lt;/strong&gt; (حادث) &lt;strong&gt;می‌شوند و&lt;/strong&gt; (طرف را خمیر) &lt;strong&gt;می‌کنند&lt;/strong&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;همه هم بلا.نسبت خر اند و در این بین فقط غده‌ای سرطانی به نام رادان بوده که فهمیده ماجرا از چه قرار است. حالا واقعاً دوست دارم بدانم (و اگر مقدور باشد! تصور کنم که) اگر آن یک نفر هویت‌اش فاش نمی‌شد و خواهرزاده‌ی میرحسین موسوی نبود و لذا فرد شناخته‌شده‌ای هم نبود، این ابله پس از کتمان تیراَندازی چه‌گونه.گــُهی می‌خورد... در ادامه این را هم دوست دارم بدانم (و کاش داروین پیش از مرگ‌اش مشخص کرده بود) که هنوز چه گونه‌ای از موجودات پستاندار یافت می‌شوند که قید حمایت از این خون‌خواران بی‌حیا را نزده اند و با این دروغ‌ها و بی‌اعتنایی‌های بی‌شرمانه، در حدِّ &quot;حیدر.حیدر&quot; حال می‌کنند و روزگار می‌گذرانند؟ آیا &quot;حتی&quot; آن‌ها باور می‌کنند یا فقط ادای باورکردن را در می‌آورند؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;حتی فرض محال که دُرُست. در این مدت پس از کشته شدن &quot;مشکوک&quot; این تعداد آدم، حتی یک بار هم نیروی انتظامی دستِ‌کم به بهانه‌ی وقوع این &quot;حوادث&quot; از مردم یا خانواده‌های کشته شدگان و آسیب دیدگان عذرخواهی و یا از آنان دلجویی نکرده است. حتی از آن‌ها که ماشین‌هایشان زیر ضربات حادثه‌ی باتوم عده‌ای مشکوکِ ناشناس له و لورده شده. گیرم که همه‌شان حادثه بوده. بابت بی‌عرضگی و یا واردآمدن خسارت نباید طلب بخشش می‌کردند؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;گفتن یک تسلیت، تا به حال فلان جای کسی را جر نداده، ولی نگفتن‌اش خیلی چیزها را رو می‌کند. در پایان، امیدوار ایم این رَویه‌ی حَسَنه‌ی &quot;حماقتِ از اون نظر، در حد قطبی و شریفی‌نیا&quot;، که ما اغتشاشگران را در باب کشف حقیقت یاری می‌دهد، هم‌چنان با همین قُوتی که از این جماعت انتظار می‌رود، ادامه پیدا کند.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 12:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=303</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-303.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لرزونک یا همان ساختار مخرب ژله‌ای</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-301.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;شاید تصویر این صحنه‌ی تعریف‌شده را دیده باشید: &lt;A href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/world/2009/12/091223_mm_romania_rev.shtml&quot; target=_blank&gt;چائوشسکو مثل همیشه از &quot;دستاوردهای نظام سوسیالیستی&quot; به لاف‌زنی پرداخت و انتظار داشت که جمعیت با شور و هیجان برای او کف بزند. در میان ده‌ها هزار نفر از مردمی که زیر پای او و همدستان‌اش گرد آمده بودند، نخست زمزمه‌ای گنگ پیچید.&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/world/2009/12/091223_mm_romania_rev.shtml&quot; target=_blank&gt;عده‌ای از جان گذشته در میان جمعیت سوت کشیدند و پیشوا را هو کردند.&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/world/2009/12/091223_mm_romania_rev.shtml&quot; target=_blank&gt;شعار &quot;مرگ بر دیکتاتور&quot; از گوشه‌ای شروع شد و چون زبانه‌ی آتش به سراسر جمعیت سرایت کرد. چائوشسکو مات و مبهوت در برابر مردمی که او را مسخره می‌کردند، زبان‌اش بند آمد.&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ثانیه‌های مورد نظر این متن کلاً به یک دقیقه هم نمی‌رسد. از زمانی حساب می‌کنم که وسط زرزر کردن‌های چائوشسکو دوربین‌های ناظر بر سخنرانی شروع به لرزیدن می‌کنند. دهان چائوشسکو آشکارا باز مانده. حال آن‌که هنوز نمی‌تواند دست‌اش را که پیشواگونه و &quot;بی‌خودی خوشحال و مقتدر ولی درواقع بسی احمقانه و اصطلاحاً احمدی‌نژادانه&quot; (:دی) بالا برده، پایین بیاورد. صدایی از جمعیت حاضر در میدان بلند می‌شود که مثل صدایِ سُم اسبان لشکری ست که لحظه به لحظه نزدیک‌تر می‌شوند؛ یک همهمه‌ی هیجان‌انگیز. با این صدا، ترس و تعجب هم‌زمان توی چهره‌ی دیکتاتور مافنگی پدیدار می‌شوند. گویا فهمیده که کم‌کم باید از بالکن دل بکــَّنَد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تصاویر مخابره‌شونده، در اثر لرزش و این‌ها، چند لحظه خراب و دوباره درست می‌شود. او هم‌چنان هاج و واج مانده. دوربین ستایش‌گر و اَخفَش، برای همیشه از روی او برداشته می‌گردد و این تلویحاً خداحافظی ِ تصویر سنگین و بالاسریِ بیست‌ساله‌ی او با ارباب‌جمعی ِ رسانه‌ی ملّی ِ رومانی ست (ترجیحاً به امید آن‌روز).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تلویزیون تنها زمانی دوباره او را نشان خواهد داد که با همسراَش به حیاط فرستاده می‌شود تا با شلیک گلوله اعدام شوند... الغرض! دوربین به طرف مردم می‌چرخد. یک تانک می‌آید و مردم کنار می‌روند و برای‌اش جاده باز می‌کنند. این اتفاق که در بیست و یکم دسامبر ۱۹۸۹به وقوع پیوست، منجر به درگیری‌های مسلحانه و خون‌باری می‌شود و در نهایت به دستگیری چائوشسکوی مخفی‌شده، محاکمه‌‌ی مختصر او و زن‌اش، اعدام آن‌ها و روی کار آمدن دولت جدیدی در رومانی ختم می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این چند ثانیه‌ی‌ تکان‌دهنده و عجیب، به‌تنهایی یک فیلم‌سینمایی ست. پیشنهاد می‌کنم آن را در ابتدای این گزارش ببینید: &lt;A href=&quot;http://www.euronews.net/2009/12/21/romanians-remember-dec-21-1989/&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;&lt;FONT size=2 face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;After days of clashes in the town of Timisoara, discontent against communist dictator Nicolae Ceausescu spread to the capital.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;&lt;FONT size=2 face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;He tried to regain control at a large rally on the morning of the 21st, but was interrupted by unprecedented heckling.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;&lt;FONT size=2 face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;Panic broke out, with unconfirmed reports of secret police firing on the crowd, and fierce street battles followed. People who were there have been sharing their memories...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شخصاً هردفعه موی تن‌ام سیخ شد، که البته این قضیه گویا صرفاً بستگی به ضخامت دِل و موی هر شخص دارد و اگر سیخ نشد ملالی نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آلسو مرتبط: &lt;A href=&quot;http://www.euronews.net/2009/12/21/romanian-ceremonies-in-memory-of-revolution/&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 02:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=301</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-301.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سی کشته و مجروح در جریان تیراندازی پلیس به شهروندان سیرجانی</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-300.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.rahesabz.net/story/6021/&quot; target=_blank&gt;لینک مطلب&lt;/A&gt;؛ که فیلتر است. کُل متن‌اش را می‌آورم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;جنبش راه سبز (جرس): بیش از 30 تن از شهروندان سیرجانی در جریان برگزاریِ مجدد مراسم اعدام، عصر امروز در این شهرستان کشته و مجروح شدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;بر اساس گزارش ادوارنیوز، پس از عدم موفقیت نیروهای انتظامی در اجرای مجازات اعدام دو تن محکوم‌به‌اعدام در صبح روز سه‌شنبه، با تأکید شورای تأمین شهرستانِ سیرجان مراسم اعدام مجدد عصر امروز سه‌شنبه در این شهرستان برگزار شد که با حضور بیش از 5 هزار نفر از مردم و واکنش اعتراضی آنان این مراسم به صحنه‌ی درگیری میان شهروندان و نیروهای انتظامی بدل شد. با صدور فرمان تیراَندازی از سوی مقامات انتظامی و امنیتی و اجرای این فرمان، سه تن از شهروندان عادی در محل اجرای مجازات کشته شده اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;بر اساس گزارش‌ها 7 تن دیگر نیز به شدت مصدوم شده اند که پزشکان از آن‌ها قطع امید کرده اند. همچنین بیش از 20 تن دیگر نیز جهت مداوا به بیمارستان‌های کرمان اعزام شده اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;در جریان این درگیری‌ها چندین خودروی نیروهای انتظامی نیز به آتش کشیده شده اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;دو محکوم به اعدام نیز که به دلیل سرقت مسلحانه و نگهداری اسلحه مجرم شناخته شده بودند به زندان منتقل شده اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*متأسفانه احتمالِ وقوع حادثه‌ای مُشابهِ این را می‌شد داد. خود جریان اعدام و چگونه گریختن محکومین هم بی‌اندازه دردناک بود، حالا که دیگر رسماً به یک فاجعه‌ی خونین تبدیل شده. کدام کثافت‌های بی‌شرمی به این راحتی، با این وقاحت و با این خونسردیِ مثال‌زدنی! حکم به تیراندازی می‌دهند؟ کسی می‌داند چه جور موجوداتی هستند دقیقاً؟ یا چه شکلی اند؟ چه موجوداتی قبل‌تر حکم به اعدام داده اند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*چند ساعت پیش٬ صحبت‌های شاهد عینی ِ این جریان در تماس با بی‌بی‌سی، نیمه‌کاره ماند و ناگهان قطع شد؛ درواقع درست زمانی که او شروع به تعریف کردنِ جریان تیراَندازی کرد. همان‌موقع برق از سرم پرید که تیراندازی؟ آخر به چه کسانی و به چه دلیل؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به گفته‌ی همان شاهد، در صحنه‌ی اعدام (بار اول) که جمعیت زیادی هم جمع شده بوده اند، پس از این‌که وانتی که زیر پای محکومین بوده است حرکت کرده و آن‌ها آویزان شده اند، زنی که گویا مادر یکی از محکومین بوده است، از بین جمعیت جلو آمده و پای محکوم از دار آویخته شده را گرفته تا مانع مرگ‌اش بشود. به دنبال او یکی از بستگان محکوم دیگر نیز همین کار را کرده. مردم از این حرکت دفاع کرده اند، نیروی انتظامی را هو کرده اند و با دخالت جمعیت خانواده‌ی دو محکوم توانسته اند آن دو را فراری بدهند. آن‌ها دستگیر شده اند، و مقامات اعلام کرده اند آن دو نفر باید دوباره همین امروز اعدام بشوند (انجام فرایض از طرف این خوک‌ها لابد نباید یک روز هم عقب بیفتد).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بار دوم باز هم مردم (که این‌بار علی‌رغم این‌که هیچ‌گونه خبررسانی هم در کار نبوده، تعداد بسیار بیش‌تری بوده اند) هم‌راه با اعلام اعتراض، با مأموران مقابله کرده اند و آن‌ها هم مثل بارهای زیادی که به خودشان اجازه‌ی &quot;&lt;STRONG&gt;شلیک تیر در برابر اعتراض غیرمسلحانه&lt;/STRONG&gt;&quot; داده اند، به مردم تیراندازی کرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;متن خبر بی‌بی‌سی از &lt;A href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/12/091222_na_robbers_execution.shtml&quot; target=_blank&gt;این‌جا&lt;/A&gt; (که فیلتر است):&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;فرار دو محکوم به اعدام هنگام اجرای حکم، و دستگیری دوباره‌ی آن‌ها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;دو محکوم به اعدام در شهر سیرجان که توسط اعضای خانواده‌شان به هنگام اجرای حکم فراری داده شده بودند، پس از چند ساعت دستگیر شدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;صبح روز سه‌شنبه، اول دی (22 دسامبر) این دو مرد که به جرم سرقت مسلحانه محکوم به مرگ بودند، در ملأ عام به دار آویخته شدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;(به گفته‌ی &quot;رادیوی جمهوری اسلامی&quot;؛ عده‌ی زیادی از خانواده‌ی این دو نفر که در محل اعدام حضور داشتند، با به‌هم ریختن فضا و پرتاب سنگ به مأموران انتظامی، محکومان را از بالای دار پایین کشیدند و فراری دادند.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=g-container&gt;
&lt;DIV class=bodytext&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;آقای خالقی، مسئول روابط عمومی دادگستریِ استان کرمان در گفت‌وگو با خبرگزاریِ دانشجويان ايران، ایسنا گفت که نيروی انتظامی و عوامل دادگستری ضمن دستگيریِ دو اعدامی فراری، چهار هم‌دست آنان را نيز بازداشت کردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;او گفت: با دستور رياست دادگستری استان کرمان و بر اساس قانون حکم اعدام، اين دو متهم عصر امروز (سه‌شنبه) برای بار دوم اعدام می‌شوند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;اما یک شاهد عینی که در محل اعدام حضور داشته به بی‌بی‌سی فارسی گفت: هنگامی‌که خواستند محکومان را برای بار دوم اعدام کنند، جمعیت با پرتاب سنگ، نگذاشتند مأموران این دو محکوم را از خودروی حامل آن‌ها پیاده کنند، و آن‌ها را از محل اعدام دور کردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;سرقت مسلحانه از جمله جرایمی است که مجازات آن در ایران مرگ است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;ایران از نظر تعداد موارد اجرای مجازات اعدام، دومین کشور در جهان است&lt;/STRONG&gt;. نهادهای حقوق بشری بارها از ایران خواسته اند که مجازات اعدام را لغو و آن را به حبس تبدیل کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرط می‌بندم که این‌ها از این موضوع خوشحال اند و این را مایه‌ی مباهات و افتخار می‌دانند؛ که در مقابل خواسته‌ای که نهادهای حقوق بشری (خارجی و داخلی)، &quot;بارها&quot; مطرح کرده اند و ترتیب اثر آن را از دولت ایران خواسته اند، مثل کوه! ایستاده اند و با قدرت، به بال‌بال زدن این نهاد و آن نهاد، بی‌اعتنایی می‌کنند. این نوع نگاه از این روانی‌ها و در رأس قله‌ی دست‌نیافتنی ِ این دَسته (ا.ن)، بسیار محتمل است. از نظر او و امثال او هرجور ایستادگی قابل‌افتخار است. ایستادگی در برابر حقوق بشر، ایستادگی در برابر مردم (و خواسته‌ها و نیازها و اعتراضاتِ به‌حق‌شان) و ایستادگی در برابر &quot;یک جو درک و شعور حداقلی&quot; که (حالا فرض کنیم آدم هم نه) ولی دستِ‌کم شرطِ لازم یک غیرحیوان می‌باشد.&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 00:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=300</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-300.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حقیقت‌نما</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-299.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ساعت دوازدهِ شب است و محض فوضولی می‌زنم شبکه‌ی اول... واحدی نشسته زیر کُرسی ِ شب یلدا مثلاً و کلی آدم دور و برش. داره می‌گه &quot;شماره‌ی پیامک‌مون چی بود بچه‌ها؟ &quot; چند تا غول‌تَشَن (گویا همان بچه‌ها باشند) شماره‌ی پیامکِ (عُق) را فریاد می‌زنند. می‌زنم شبکه‌ی سه تا ببینم فوتبالِ امشب پخش می‌شود یا نه که گویا بین دو نیمه است که همیشه ملت زرتی بعد از سوت داور و حرکت دست‌اش از ابهت سن‌سیرو یا امثالهم، پرت می‌شوند توی جهانِ سوم خودی‌ها. البته خبری هست؛ تصاویری که با کلمه‌ی بزرگ کرمانشاه در پایین صفحه‌اش نمایان است، زیرنویس شده که: &quot;راه‌پیمایی ِ ملت شریف در حمایت از ولایت&quot;. روی تصاویر، شعر شنگول و لهجه‌داری در باب &quot;حالا که رفع افسردگی شده&quot;! پخش می‌شود و بوم‌بوم دف این حرکت شنیع و ترانه‌ی ابلهانه‌اش را همراهی می‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیگر عصبانی که نمی‌شود آدم، متأسف هم ایضاً. توقعی هم نبود و نیست که این ژانر سراپا سخیف ناراحتی‌ای بروز بدهد ولی اِی ابلهانی که اون‌تو هستید، فکر نمی‎کنید دستِ‌کم باید با یک &quot;خبر&quot; به عنوان یک خبر برخورد شود؟ یعنی این‌قدر ترس دارد؟ گیریم بدبخت‌هایی که هنوز به رسانه‌ی ملی چسبیده اند کَعَینَهو سینه‌ی مادر، هوس کنند خبر مرگ کسی را که تو روی ولایتِ علی ِ زمانه‌شان ایستاده بود و خون به دل آقا کرده بود، از دهانِ حاضر و آماده‌ی حیاتی ِ خبرگو بشنوند! یک جورهایی رسانه‌ی ملی آدم را یاد توالت‌فرنگی می‌اندازد و دقیقاً همان‌قدر هوس‌انگیز برای ...َ.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داداش‌ام می‌گوید: &quot;شبکه‌ی خصوصی هم نداریم که سر مرگ خامنه‌ای تلافی بشود&quot; و این دلیلی می‌شود که درست بعد از هق‌هق عبدالله نوری در تماس تلفنی با بی‌بی‌سی، مجبور می‌شویم نیش‌خندی بزنیم از تصور روزی که همان سیبِ معروف برای صدمین بار چرخ بخورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فکر کنم اگر از صدا و سیما چیزی دال بر ناراحتی یا عزادار بودن یا لااقل بغض پخش می‌شد، جداً بعید نبود ما را به شک بیندازد که شاید منتظری، دور از چشم مردم، یک جایی خطای بزرگی کرده که جمهوری‌اسلامی دوست‌اش دارد و بابت مرگ‌اش متأسف است! فکر نکنم هیچ‌وقت رسانه‌ای در این مملکت، این همه که این مدت تلویزیون شده، باعث وحدتِ جمعی شده باشد. نمی‌دانم، آیا یک سیاستمدار بین این‌ها نیست؟ کسی نیست که بگوید بی‌تفاوتی مضحکِ شما مهر تأییدی ست بر مظلومیتِ طرفی که مقابل شما قرار می‌گیرد و راه درستی که جنبشی‌ها پیش گرفته اند؟ این همه تفاوت؟ این‌طرف از دستگیرشدن احمد قابل در راه تهران می‌گویند و اخطار به روزنامه‌ها، ولی طرف پَلَشتِ ماجرا خوداَش را با بزدلی زده به کوچه‌ی علی‌چپ. مثل بچه‌ای که جای‌اش را خیس کرده ولی جوری صورتِ‌کار شده که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، و فقط نمی‌تواند تکان بخورد مبادا خیسی عیان شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیگر چه اتفاقی باید بیفتد که ساده‌ترین آدم‌هایی که در این کشور زندگی می‌کند هم بفهمند این‌ها کار خودشان را تمام‌شده فرض می‌کنند و حتی قدرت رویارویی با &lt;STRONG&gt;حضور یک فقدان&lt;/STRONG&gt; را هم ندارند؟ شخصاً و قاطعاً از صدا و سیما و رسانه‌های دولتی بابت بازنمایی حقیقت محض به مخاطبان، تشکر می‌کنم. یک سری کارها در دنیا فقط از ابلهان بر می‌آید. یکی‌ش هم لابُد &quot;رفع قاطعانه‌ی شک و شبهه&quot; است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آیا کسی می‌تواند به یک بقال متدین که مغازه‌اش را در نجف‌آباد با پارچه‌ی سیاه و قاب عکسی از منتظری پوشانده و شب، ممکن است ناگهانی تصنیف رفع افسردگی را از تلویزیونِ ظاهربه‌صلاح اسلامی ببیند و بشنود، راحت‌تر از این، &quot;حقانیتِ توی خانه نَنشِستن و ساکت نماندن&quot; را بباوَراند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*شبکه‌ی سه همین که فردوسی‌پور آخرین نفس عمیق‌اش را کشید و خداحافظی کرد، پخش روضه را شروع کرد. به فاصله‌ی چهل و پنج دقیقه‌ای که اینترمیلان داشت تک.گل‌اش را حفظ می‌کرد، تمام شبکه‌ها غمگین شده اند ولی آشکارا به‌خاطر دهه‌ی محرم. با احتسابِ &quot;هورا، رفع افسردگی شده، بوم‌بوم&quot; به این می‌گویند رسمیّت گــُه‌گیجه در بین نهادهای دولتی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;HR SIZE=2 width=&quot;100%&quot;&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://protester-notes.blogspot.com/2009/12/blog-post.html&quot; target=_blank&gt;زیباشناسی&lt;/A&gt; / &lt;A href=&quot;http://aknoun1.blogspot.com/2009/12/blog-post_20.html&quot; target=_blank&gt;در سوگ حسین‌علی منتظری&lt;/A&gt; / &lt;A href=&quot;http://www.mimnoon.com/archives/000717.html&quot; target=_blank&gt;آیت‌اللهی که فیلتر شد&lt;/A&gt; / &lt;A href=&quot;http://makhlough.blogspot.com/2009/12/blog-post_20.html&quot; target=_blank&gt;به یادِ وجدان بیدار&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://koloukh.persianblog.ir/post/207/&quot; target=_blank&gt;کسی که داخل بشکه نشد...&lt;/A&gt; / &lt;A href=&quot;http://hashiyeha.wordpress.com/2009/12/21/37/&quot; target=_blank&gt;مادرم مقلد ِ&quot;آقا&quot; بود &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکس‌های آرش عاشوری‌نیا از مراسم تشییع و خانه‌ی مرحوم منتظری در &lt;A href=&quot;http://www.khosoof.com/archive/493.php&quot; target=_blank&gt;این‌جا&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.khosoof.com/archive/492.php&quot; target=_blank&gt;این‌جا&lt;/A&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A title=&quot;یکبار عزای عمومی کامل&quot; href=&quot;http://www.nimnama.com/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=637:1388-09-30-21-28-14&amp;catid=128:-180-1&amp;Itemid=28&quot;&gt;یک‌بار عزای عمومی کامل&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A title=&quot;سفرنامه یک&quot; href=&quot;http://3roozpish.persianblog.ir/post/472/&quot; target=_blank&gt;سفرنامه یک &lt;/A&gt;/ &lt;A title=http://3roozpish.persianblog.ir/post/473/ href=&quot;Ø³ÙØ±ÙØ§ÙÙ Ø¯Ù&quot;&gt;سفرنامه دو&lt;/A&gt; / &lt;A title=&quot;سفرنامه سه&quot; href=&quot;http://3roozpish.persianblog.ir/post/474/&quot;&gt;سفرنامه سه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 23:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=299</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-299.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرمت ؟ اُ لا لا...</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-298.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چند سال پیش (نه خیلی پیش) وقتی من و سه تا از هم‌کلاسی‌ها قید توجه و تمرکز به (وَ بر روی) کلاس‌های دانشگاه را زدیم و رفتیم برای دل و دین خودمان در کلاس خصوصی ِ آقای کاف. عین. که استاد مبانی‌مان بود دخیل بستیم و چار پنج سالِ مداوم، تا امروز که نه‌چندان مداوم، ارادت‌مان پابرجا ست، باقی ِ بچه‌ها که سفت به دانشگاه چسبیده بودند و از ژانر مسبوق به سابقه‌ای بودند که ما نه آدم حساب‌شان می‌کردیم نه کاری به کارشان داشتیم، از روی فضولی و بی‌کاری به کار ما کار داشتند و در آمده بودند که: &quot;فلانی، فلانی، فلانی، کجا کلاس می‌رین؟ &quot; تا یک‌وقت عقب نمانند. حالا ما: &quot;فرض کن می‌ریم پیش فلانی... به تو چه؟ &quot;... به ما توصیه می‌کردند که نروید با کسی که تا فوق‌لیسانس هم نقاشی خوانده! کار کنید. رشته‌ی ما گرافیک است و اگر بروید کلاس او، دیگر نمی‌توانید گرافیست شوید (بماند که اگر اصلاً موجودی به نام گرافیست! وجود داشته باشد معلوم است که نمی‌خواهیم هم‌چو چیز بی‌ریختی بشویم که تازه تلفظ‌اَش هم خوب در دهان نمی‌چرخد).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بی‌چاره‌ها (یا حالا بدبخت‌ها، فرقی نمی‌کند) فکر می‌کردند و یحتمل هنوز هم فکر می‌کنند که یک نقاش نمی‌تواند گرافیست باشد و یا شاید بالعکس. نمی‌خواهم حالا که نام کامل‌اش را هم نمی‌آورم ازش تعریف کنم ولی آقای عِین. خدای تعلیم دادنِ خود آدم به خود آدم است. از بازیگریِ تئاتر تا عکاسی یا اصلاً فرض بگیرید تا هر جا که امکاناتی برای‌اش فراهم بوده و هرچه و هرجور که بوده &quot;کار&quot; کرده... حالا کار یَدی نه (:دی)، ولی کار کرده، خلق کرده، یاد گرفته و پیش رفته و غیرو. برای مایی که هنرستان و دانشگاه توی مغزمان کرده بود طراحی یعنی مداد، طراحی یعنی زغال و نقاشی یعنی رنگ و روغن بمالی به سر تا پات، او منجی ِ عالم بشریت بود. کم مانده بود ما را وا دارد با نگاه طراحی کنیم که البته قابلیت‌اش را داریم الآن (تعریف از خود نباشد).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این که احمق‌های کوچولوی دانشگاه ما فکر می‌کردند فی‌المثل روجلد زدن، عملیاتی ست که فقط از یک گرافیست (صرفاً به معنای فارغ‌التحصیل رشته‌ی گرافیک که خدا را شکر دست‌اش به خلافِ دوربین و انحرافاتِ دیگر آشنا نشده) بر می‌آید، مصداق آدمی ست که دارد از گشنگی می‌میرد ولی می‌گوید: &quot;من که آشپز نیستم که برای خوداَم غذا بپزم، وای می‌سْتَم تا مامان‌ام بیاد&quot;. یعنی دقیقاً به همین بی‌مزگی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;غرض از این روده‌درازی این بود که بگویم من کلاً از هدیه تهرانی خوش‌ام می‌آید و محض اطلاع، البته غیر از او از لیلا حاتمی و ترانه علیدوستی هم خوش‌ام می‌آید (:دی). بازی‌اش برعکس آن دوتای دیگر چشم‌گیر نیست برای‌ام ولی حضوراَش را دوست دارم. حضوراَش منحصر به خوداَش است و آدم از نگاه کردن به بازی‌اش لذت می‌برد. حالا او آمده و نمایشگاه عکسی گذاشته که من ندیده ام و زیاد هم راغب نبودم که برم ببینم و اصلاً به نوعی از خانه‌هنرمندان متنفر ام و هروقت می‌روم سردرد می‌شوم. راست‌اش را بخواهید هرکَس تابه‌حال به آن خانوم ر. شین. ِ فیس‌فیسو در خانه‌ی هنرمندان (یا به هر فیس‌فیسوی &quot;شاغل و باغل&quot; دیگری در هر جای دیگر) سر زده باشد که ببیند می‌تواند نمایشگاه بگذارد یا نه، و هرکَس ماه‌ها بلکَم سال‌ها علاف شده باشد تا کاراَش را یک هیئتِ ناظر که از قضا موردِقبول آدم هم نیست ببیند و آیا تأیید کند یا نه، به هرکَس که نمایشگاه می‌گذارد ونمایشگاه‌اش موردِ استقبال هم واقع می‌شود حسودی‌ش می‌شود و در مواردی حتی شده مثل اسپندِ روی آتیش جِز می‌زند و سر و گردن خراش می‌دهد. شخصاً قید نمایشگاه را زده ام ولی خُب ما هم دل داریم و دوست داشتیم داشته باشیم و حالا سعی‌مان را هم می‌کنیم ولی شد، شد، نشد، نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا هدیه تهرانی خواسته نمایشگاه عکس بگذارد و به گفته‌ی خوداَش، هم وقت زیادی گذاشته هم هزینه‌ی زیادی (&lt;A href=&quot;http://www.khabaronline.ir/news-30337.aspx&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;)، که به نظر من می‌توانست تازه این‌قدر وقت و هزینه هم نگذارد... مگه چه خبر است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;متأسفانه ایرانی.جماعت را باحال و منصف فرض کرده و محض رعایتِ مراتبِ شکسته‌نفسی مرتکب یک اشتباه بزرگ هم شده و جلوی فرصت‌طلبانی در پوستین خبرنگار متعهد، گفته: &quot;من ادعای عکاسی ندارم&quot;. حالا جماعت ریخته اند که تو که ادعای عکاسی نداری چرا فلان‌تعداد دیوار خانه‌هنرمندان را گرفته ای و از این حرف‌ها... یا پرسیده اند: &quot;چرا قیمت کارها بالا ست؟ &quot;. به این هم اکتفا نکرده اند و &lt;A href=&quot;http://www.khabaronline.ir/news-30802.aspx&quot; target=_blank&gt;عباس کوثری&lt;/A&gt; (علی‌رغم این که بالاخره دل‌اش راضی شده و در جایی از نوشته‌اش گفته است: &quot;به کسی ربطی ندارد که چه کسی نمایشگاه عکس می‌گذارد&quot;) در ادامه یادآور شده است که علاوه بر قرآن و عترتِ رسول‌الله، &quot;عکاسی [هم] حرمت دارد&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;متأسف می‌شوم وقتی می‌بینم برخی هنوز فکر می‌کنند عکاسی یا تئاتر یا نقاشی یا گرافیک یا امام‌خمینی یا مذهب یا خاکِ صحنه یا هر کوفت دیگری حرمت دارد. حرمت به چه معناست اصلاً؟ هدیه تهرانی یا هر بازیگر دیگری مثل او، یا هرکَس دیگری (مثل او، مثل ما و مثل همین جناب که مطمئناً دستْ بالای دست‌اش بسیار است و یک عده هم حتماً پیدا می‌شوند که روزی، جایی، او را و کاراَش را در حد یک &quot;عکاس حرفه‌ای!&quot; قبول نداشته باشند)، حق دارد اگر دل‌اش خواست و امکان‌اش را داشت کوله‌پشتی‌اش را هم بگذارد نمایشگاه برای فروش یا بازدید یا هر چه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطلقاً هیچ‌چیز، (نگوییم حرمت، بل‌که) &quot;قابلیتِ توجه&quot;ای افزون‌تر از اراده و خواست و هَوَس آدمی‌زاد ندارد. قرار نیست همه به‌به و چه‌چه کنند (و نمی‌کنند هم) ولی هدیه تهرانی حق دارد اگر فکر کرد عکس‌های خوبی گرفته نمایشگاه بگذارد و به نظر من باید و باید خوداَش را عکاس هم بداند. هرکسی دوربین دست بگیرد و به نظر خوداَش عکس خوب بگیرد، عکاس است. عکاس کسی ست که عکس می‌گیرد (و لزوماً در عکاسی خبری هم نیست). هنر (و محض خاطر کلّیه‌ی هم‌وطنان عزیز)، همه‌چیز (مِن‌جمله ادبیات و شعر و کلهم نوشتن، تا فیلم‌سازی و فلان و بیسار و موسیقی) نه تنها حرمت ندارد و حریم ممنوعه و مِلک و املاکِ شخصی ِ کسی نیست بل‌که تمام حال و حول‌اش به حرمت‌شکنی و زدودن این القاب و اراجیف از پیکره‌ی مفاهیم دنیای متمدن است، علی‌الخصوص اگر یک سراَش به هنر گره خورده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدم اگر خیلی خواسته باشد حرف بزند، می‌تواند بیاید بگوید فلانی را به عنوان عکاس قبول ندارم یا فلان عکس خوب بود به این خاطر، یا خوب نبود به آن خاطر. آمدیم فردا به همین نویسنده پیشنهاد بازی در فیلم دادند و او هم هوس کرد قبول کند و بازی کند. آن‌وقت خوب است مثلاً جمشید.مشایخی بیاید بگوید حرمت موی سفید من را شکستند و قائله به‌پا کند؟ چه حرفیه آخه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک سیب را می‌ندازند هوا صد تا چرخ می‌خورد تا درست بیفتد روی سر ما. والله... شانس نداریم که.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حکیمی در گوشه‌ای می‌فرماید: بارالها مرا حرمت‌شکن کن تا بدان‌جا که در حریم نگــُنجَم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=298</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-298.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهر ما خانه‌ی ما</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-296.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;2&quot; hspace=&quot;2&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;right&quot; alt=&quot;green wall&quot; src=&quot;http://www.freeimagehosting.net/uploads/a1edd505da.gif&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;سازمان زیبایی‌شناسی ِ کل کشور&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 17:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=296</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-296.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خونه</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-295.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;آقای اُلدفَشِن &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://oldestfashion.blogspot.com/2009/11/blog-post_5434.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;این‌جا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; نوشته اند: &quot;ترجمه کنید لطفاً&quot;. خواندم و انگار حرف این روزهای من بود. هوس کردم ترجمه کنم لطفاً.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;۱&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از وقتی یاداَم است می‌خواستیم خانه را عوض کنیم، دقیقاً از همان اولین باری که لوله ترکید. از همان اولین بارهای دهه‌شصتی‌ای که سرما بیچاره‌مان می‌کرد و هشت.نُه بلکم دوازدهِ ماه سال رسماً حمّام گرم در آپارتمان مساوی بود با معجزه‌ای دیگر از عیسی مسیح، و منوط بود به این‌که دوتایی با حمید از خواب شیرین پنج صبح بزنیم و به زور راضی شویم با مرجی برویم حموم تا خشکی‌های دست‌مان را که یاداَش بوده شب پیش با وازلین چرب کند کیسه بکِشد، چون هفت صبح به بعد آب داغ به پنج طبقه نمی‌کِشَد و باید یکی، دو ساعت تمام پای اجاق‌گاز با قابلمه آب داغ کند و بیاورد بریزد توی لگن تا ما شیر آب گرم را باز کنیم و آب صفر درجه، آبِ جوش را ولرم کند و با کاسه‌ی سماور آب بریزیم خودمان را بشوریم. این تازه مال روز عادی بود. چند تا سال را خوب است با خانواده و  در مجاورت همسایه‌های پایین و بالا در حموم عمومی تحویل کرده باشم؟ بماند که چند سالِ یخبندان دل‌خوشی‌ام فقط این بود که یک بار آقاهه برایمان کوکای خنک بیاورد دم در حمام نه کانادای ولرم. چند دفعه، دو.سه ساعت معطل شدن در حمّام که آب آیا گرم بشود یا نشود، ممکن است اشکِ‌تان را در بیاورد؟ به هر حال، خیلی بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بلی، از همان اولین بارهایی که خانه‌ها سوخت‌شان گازوئیل بود و گازوئیل به سختی و دیربه‌دیر گیر می‌آمد و شوفاژخانه دائماً در دست تعمیر بود و همه می‌گفتند صد رحمت به کپسولِ گاز. سنّ‌ام زیاد نیست که فکر کنید از قدیم‌ها می‌گویم و ابداً از فقر حرف نمی‌زنم. از اتیوپی یا رومانی ِ سال‌های کمونیسم یا لهستان در چنگال نازی‌ها هم حرف نمی‌زنم. از همین محله‌های به ظاهر خوب تهرانِ شانزده.هفده سالِ پیش حرف می‌زنم. فکر نمی‌کنم بیش‌تر از دوازده سالی باشد که گازکِشی کرده اند و بیش‌تر از این باشد، که دیگر ماشین‌های سنگین و غول‌پیکر، کثیف و پر سر و صدا با بوی نفت‌شان جلوی در پارک نمی‌کنند و لوله‌هایشان را در یک عصر غم‌انگیز پاییزی از پارکینگ رد نمی‌نُمایند تا فرو بروند در چاهِ موتورخانه. اگر بگویم تکیه‌ی همین شلنگ‌های سنگین، درخت عرعر زیبای حیاط‌ِمان را نابود کرد تا یک روز در برابر طوفان مقاومت از کف بدهد و بشکند و آقای صدریِ ابله (که وقتی هنوز سالم بود خودمختارانه، خودمحورانه و خودخواهانه با خوداَش فکر کرده بود: &quot;از طبقه‌ی پنجم که چیزی‌ش پیدا نیست، شخصاً موزاییکِ‌ش می‌کنم.&quot;)، دَرَش بیاورد و جای‌اش را موزاییک کُنَد، راست گفته ام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و امّا... بشر یک خاصیتِ دیگراَش این است که زود به رفاهِ نسبی عادت می‎کند و این خود عامل دو چیز می‌شود؛&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مثل زنده‌گانی که فقط تا یک هفته بعد از خاک کردنِ یکی از عزیزان‌شان به مرگ می‌اندیشند، گازکِشی‌شده‌ها هم سریع دوران گازوییلی و سختی‌اَش را فراموش می‌کنند وزآن پس دیگر دل‌شان به حال مردمی که هنوز در عصر گازکِشی‌شده مجبور اند کپسولِ زرد روی دوش‌شان بگذارند و سه طبقه بالا بروند، یا از سرما و خاموشی ِ نابه‌هنگام کیلیک کیلیک بلرزند، نمی‌سوزد و هم‌دردی و کمک سرشان نمی‌شود که این خیلی بد است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو، این است که چون به آن عصر یخبندانِ نه‌چندان دور نمی‌اندیشند و در عادت خوش اند، دورانِ سختی‌شان را بسی دور می‌بینند و سعی می‌کنند با سختی‌های فعلی نیز همان مدلِ برخورد با گازوییل را اجرا کنند و زیاد سخت نگیرند و فکر کنند همین است که هست، یا گاز می‌کِشَند یا نع و ما باید ساکت باشیم و تا خودشان تصمیم نگرفته اند گاز بکشند کاری به کارشان نداشته باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;۲&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;غیر از لوله‌هایی که فقط با لوله‌های غیر‌استانداردِ خانه‌ی فیلم اجاره‌نشین‌ها قابل مقایسه است، این خانه را یهودی‌جماعت ساخته است. پدراَم از همان اول هم راضی نبود. می‌گفت استخاره‌اش بد آمده و خواب دیده که ستون‌های خانه فلان شده و بیسار شده. ولی رأی خدا را چار پنج نفر تصمیم‌گیرنده‌ی آن روز، وتو کردند. همیشه حرف‌اش این بود که ما به دیوار یهودی تکیه زده ایم و این شرّ است. یاداَم است بچه که بودم اصلاً به دیوار تکیه نمی‌دادم، به پُشتی تکیه می‌دادم و فکر می‌کردم کلهم فرق دارند این دو تا. تقیه کردن ژنی ست گویا، دست خود آدم که نیست... ولی تجربه ثابت کرده بی‌خیالِ حرف مفت شدن خوش‌بختانه مسئله‌ای اکتسابی ست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خانواده‌ی من خانواده‌ی متوسطی بود و هست (البته اگر الآن تنها به واسطه‌ی صاحبِ خانه بودن، زیر خط فقر به حساب نیاییم). از تیر.دوقلو و سر شهباز شروع کرده بودند تا میدون‌خراسون. یکهو از آن‌جا به بلوار کشاورز پرواز کردیم و گویا این نقطه‌ی عطفی در تاریخ این خانواده محسوب می‌شده. مادراَم می‌گفت: &quot;چار سال دیگر آن‌جا مانده بودیم باید خواهرهایت را به ترتیب به مجیدْ چاقوکش و حجتْ حنایی شوهر می‌دادم. بابات که این چیزها حالی‌ش نیست که&quot;. ما پیش‌رفت کردیم و از بلوار هم آمدیم این‌جا که بزرگ‌تر و ارزان‌تر ولی به همان خوبی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اَفواه می‌گویند که تمام ساختمان‌های بزرگ و پاساژها و کتابفروشی‌ها و املاکِ عظیم راسته‌ی انقلاب تا سر قریب و آن‌ورها مال پولدارهای یهودی بوده است که یا به موقع فروخته اند و در رفته اند یا جا گذاشته اند و در رفته اند. خانه‌ی ما در یکی از فرعی‌هاست و صاحب‌اش آنقدر در نرفت تا مُرد. خانه را پسراَش مهندسی کرده و ساخته بود و دختراَش هنوز بالاسر ما می‌نشیند. نه تنها ما با رغبت به دیوار آن‌ها تکیه می‌زنیم بل‌که آن‌ها هم سر سفره‌ی ابوالفضل و روضه‌خوانی و ختم انعام طبقه‌اَولی‌ها می‌آیند و گاهی نذری هم می‌پزند بین ما مسلمان‌ها پخش می‌کنند و کلاً روابط علی‌رغم میل خدایان حسنه ست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشتم می‌گفتم... که قرار بود عوض کنیم. بعد، مدت مدیدی قرار بود بفروشیم تقسیم کنیم هر کی برود سی خوداَش و هم‌دیگر را کم‌تر ببینیم که گویند خیر در دوری و دوستی ست. دو نفر ازدواج کردند، یکی مستقل شد، لذا کم شدیم ولی متأسفانه تمام نشدیم. کلاً نشد بفروشیم... بیست سال است که نشده. بیست هم بگوییم نَه پانزده سالی هست که تلاش کرده ایم و نشده. زیرساخت‌ها و وجنات خانه شکل غریبی دارد و یک جور نحسی؛ که تاکنون چند انحلالِ بنیانِ مستحکم خانواده، یک فراریِ تحت تعقیب، یک کشته و تعدادی زخمی و سه تا تیمارستانی بار آورده. از طبقه‌ی سوم به بعد آدم را یاد برج پیزا می‌اندازد و عمیقاً بدون چشم مسلح کج به نظر می‌رسد و تازه دو سال است آسانسورهایی که حفره‌ی عمودیِ تخته‌پوش‌شده‌شان انباریِ بزرگی شده بود برای خرت و پرت‌های آدم‌های خانه، نصب شده اند و الحمدُلّا بدونِ فروریختن ساختمان بالا و پایین می‌روند و یک پایان‌کار خوشگِل هم نصیب اهالی ِ خانه کرده اند. به سر و وضع‌اش رسیده ایم و تازه شده همین .ُهی که الان هست، والله به خدا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا گوش شیطان کر، بی حرفِ پیش، (اگر چِشم نزنم) مشتری پیدا کرده ایم و یک جای جدید. احساس عجیبی دارم که به نظراَم مبتذل ولی لازم و بایَدی می‌رسد. اندکی خوش‌حال ام که این تغییر بالاخره گویا قرار است اتفاق بیفتد... ولی هم‌زمان به شکلی استثنایی عاشق این ته‌مانده‌های دهه‌شصتی ِ این‌جا و تمام خاطراتِ گندیده‌اش شده ام. می‌دانم اگر مدتی بگذرد و به گوشه‌ی معین‌ام در هال نگاه نکنم (که محل امن و راحتی برای بچه‌گی‌هایم بود و تقریباً هر غلطی می‌خواستم بکنم آن گوشه می‌کردم)، امکان دارد فراموش کنم چقدر آن‌جا روی شکم دراز کشیده ام و کتاب خوانده ام. چقدر برق که رفت زیر پنجره (هم‌واره روی شکم :دی) دراز کشیده ام، وتر و نیمساز.زاویه توی دفتر.ریاضی‌ام کشیده ام، وقتی پایم را به علاءالدین سبزمان چسبانده بودم تا گرم شوند. می‌ترسم روزی چشم باز کنم و به جای نور آفتابی که طبیعتاً فقط از حیاط‌خلوتِ ساختمانی با این شکل ِ معماری و در مجاورت خانه‌هایی با این شکل خاص می‌تابد و چه منحصربه‌فرد است، نمای پرده‌کِشی‌شده‌ای را در یک خانه‌ی جنوبی و بی‌حیاط ولی نوساز و شیک و باز هم بی‌حیاط ببینم. دل‌ام برای اتاق‌ام که یک ضلع‌اش از سقف تا کف، پنجره است تنگ می‌شود. برای نوری که اگر بیفتد می‌تواند یک فیل زنده را کور کند. اتاق‌ام در خانه‌ی جدید بالکن نیم‌بند و کوچکی دارد که گستره‌ی چشم‌اندازاَش خیلی سریع و دردناک با یک دیوار خیلی بلندِ آجری که منتظر بتون‌آرمه است بسته می‌شود. خانه‌های جدید اهمیتی به پنجره‌ها نمی‌دهند. یاد مایکل می‌اُفتم که رفته بود خانه‌ی فرانکی پانتانجلی که در اصل خانه‌ی قبلی ِ خودشان بود و وایساده بود وسطِ اتاق هِی می‌گفت &quot;این‌جا میز پدراَم بود و ما آن‌جا بازی می‌کردیم&quot;. دل‌ام برای طبقه‌ی دوم، حوض خانه‌جنوبی‌ای که از آشپزخانه‌مان پیداست، حیاطِ خانه‌بغلی‌اش با درخت بزرگ و تنومند خرمالو و جای مُشت سعید روی در آشپزخانه و همه‌ی این‌ها...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما یک چیز هست که باعث می‌شود هم‌چنان دل‌ام بخواهد برویم و حالا که وقت‌اش رسیده جا نزنم... آن هم این است که جریان ما و پلاک بیست و سه / طبقه‌ی دوم، دیگر شبیه داستانی طولانی شده است که باید جایی تمام شود. فیلمی که باید آخراَش یکی بمیرد، یکی ازدواج کند، یکی دستگیر شود یا یک چیزی نشان بدهند که ما راضی بشویم سالن را ترک کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با خوداَم می‌گویم شاید واقعاً بین این دیوارهای آشنا و خودمانی که بیست سال است حرف‌های ما را شنیده اند و همه‌چیز ما را دیده اند، بین تمام لکه‌های کوچکِ قیر روی کاشی‌های توالت که برای خودشان اسم و رسم دارند، جای قاب‌های روی دیوار و یکی دو تا تَرَک‌اش... بین همه‌ی این‌ها که مثل روز روشن اند و مثل کف دست شناخته‌شده، بدجور طلسم شده ایم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک حسی در من هست که اگر عوض کنیم برگ دیگری ورق می‌خورد و در این بار تازه شاید همه‌چیز خوب پیش برود. کسی چه می‌داند، زیاده‌خواهی ست... ولی شاید این بار خوشبخت هم بشویم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=295</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-295.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنبش زرد کتاب‌خوانی / تا تنور داغه</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-294.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;کتاب‌ها را دریابید که فردا کلهم‌مجموع الکترونیکی می‌شوند... دانشگاه و سیاست همیشه همینی که هست، هست. هر دو آخراَش تو روی آدم وای می‌ستَند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;خاطراتِ یک زندانی ِ خسته / به کوشش عبدالمریم سخت‌کوش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای استمرار این جنبش نو.زادِ کتاب‌خوانی (ملقب به جنبش زردِ ضِمنی) متولدِ بیست و پنجم ژوآمبر دوهزار و نُه، می‌توانید به دلخواه و انتخاب خودتان، لُغُزهای پیش رو را که با سختی ِ جبران‌ناپذیری از سطح کشور جمع‌آوری شده اند با خودکار &quot;زرد&quot; که رنگ هوش و رنگ این نهضت است، روی پنج‌هزارتومانی و دوهزارتومانی بنویسید و به‌مقتضا، بپَراکنید. هزارتومَنی هم پذیرفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حرفِ پونصد به پایینو اصلاً نزن. نداری، نکن. نهضت آبرو داره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 19:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=294</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-294.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لیلا</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-291.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;em&gt;لیلا نصیر&lt;/em&gt; واقعاً دختر کله‌پوکی بود. اینی که می‌گویم کله‌پوک دقیقاً منظور‌اَم کله‌پوک است و نه مثلاً کله‌شق. تقریباً مطمئن ام هیچ چیزی حالی‌ش نمی‌شد و درس هم ایضاً. جُدا از این ولی نکات قابلی داشت که همانا کُمپــِلِت وابسته به منظر‌اَش بود، اَپیرنس‌اش. صدای گرفته‌ای داشت. قیافه‌ای سرد و مغموم، نگاهِ ژرف، و حرکات بی‌قیدی که از اندامی دلگیر به بیرون پرت می‌شدند. خوشگل و ظریف بود، لب‌هایش باز می‌مانْد و چهره‌اش درست مثل استخوان‌های باریک‌اش شکننده به نظر می‌رسید و به خاطر کله‌پوکی، در ظاهر و وَجَنات‌اش یک جور آرامش قوی و محسوس درونی به چَشم می‌خورد و در نگاه اول خونسرد هم می‌شد بهِ‌ش گفت ولی در اصل هیچ کدام نبود، فقط یک لااُبالی ِ رنجیده‌خاطر بود که تظاهر می‌کرد بی‌خیال است. اسم‌اش در شناسنامه زهرا بود و معلم‌ها موقع حضور و غیاب می‌گفتند زهرا فُلانی... ولی لیلا کُلاً بیش‌تر هم بهِ‌ش می‌آمد چون سفیدی و خوشگلی‌اش از مُدِلِ لیلا حاتمی بود، با همان دندان‌های پیدا و لب‌هایی که انگار یکی دوطَرَف‌اش را گرفته و فشار داده تا هفتِ بالایی هفت‌تر بشود.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 23:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=291</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-291.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
